باب هشتم :

جايگاه دينى و سياسى خليفه

فصل أوّل :

رابطه غار و خلافت

خلافت و امامت أميرمؤمنان علىّ بن أبى طالب عليه السّلام بر احاديث نبوى فراوانى استوار شده است ، كه از جمله آنها حديث ثقلين مى باشد .

رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود :

انّى خلّفت فيكم الثّقلين ، كتاب الله و عترتى اهل بيتى

و أحدهما أعظم من الآخر و انّهما لن يفترقا

حتّى يردا علىّ الحوض يوم القيامه (378)

من در ميان شما دو وزنه گرانبها را به يادگار گذاشتم ، يكى كتاب خدا

قرآن و ديگرى عترت من

يعنى اهل بيت من مى باشند ، كه يكى عظيم تر از ديگرى است ، و آن دو

از همديگر جدا نمى شود

تا روز قيامت كه در كنار حوض كوثر بر من وارد مى شوند .

و ديگرى حديث غدير مى باشد ، كه در آن رسول خدا صلّى الله عليه و آله چنين فرمود :

من كنت مولاه ، فهذا علىّ مولاه ، ألّلهمّ وال من والاه و عاد من عاداه

و انصر من نصره و اخذل من خذله (379)

هر كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست خداوندا دوست او را

دوست دار و دشمن او را دشمن دار

و يارى كننده او را يارى ده و رها كننده او را رها كن

و ديگرى حادثه غدير است كه در بيعت نمودن صد و بيست هزار مرد و زن صحابه با على عليه السّلام در غدير خم نمايان گرديد ، و در سال دهم هجرت بعد از بازگشت از حجّة الوداع به وقوع پيوست .

و رسول خدا صلّى الله عليه و آله در روز شهادت خود فرمود :

علىّ مع القران و القران مع على لايفترقان

حتّى يردا على الحوض يوم القيامه (380)

على همراه قران و قران همراه على است و از همديگر جدا نمى شوند

تا زمانى كه بر حوض در روز قيامت بر من وارد شوند

و احاديث و روايات بسيار ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارد .

بنابراين أدّله بسيار قوى و صحيح و متواتر ، مبنى بر خلافت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام در دسترس مسلمانان بوده است ، كه به هيچ وجهى نمى توان آنها را انكار نمود ، يا از آنها غافل شد .

و هنگامى كه رجال سقيفه به قدرت دست يافتند ، براى اثبات صحّت و حقانيّت خلافت خود ، سعى كردند به هر دليل بى اساسى چنگ زنند .

و رجال حزب قريش ، به همين شيوه پيش رفتند ، و همواره مشغول ساختن فضائل و مناقبى شدند كه بعضى از آنها را حتى خلفا ، در زمان حيات خود نشنيده بودند .

و از همين مناقب موهوم ، منقبت حضور أبوبكر در غار و هجرت وى با رسول خدا صلّى الله عليه و آله به مدينه مى باشد . و با تحريف روايت آمدن عايشه و مادرش از مكّه به مدينه توسط عبدالله بن أريقط بن بكر راهنماى پيامبر صلّى الله عليه و آله به نفع أبوبكر ، اين مطلب ، يعنى منقبت حضور أبوبكر در غار و هجرت را آسان نمودند .

و نام أبوبكر را در هر روايتى كه از غار و هجرت سخن مى گفت داخل كردند تا منقبتى را برايش ايجاد كنند ، كه بر صحّت قضيّه بدست گرفتن قدرت ، وى را يارى نمايد .

و رجال حزب قريش ، روايت ساختگى حضور أبوبكر را در غار براى او فضيلتى عظيم قلمداد نمودند . و اينك بعضى از روايات را كه بين غار و خلافت ايجاد رابطه مى نمايد ذكر مى كنيم .

ابن اسحاق از زهرى از انس بن مالك روايت نمود ، و بيعت سقيفه را ياد آورى و عمر و أبوبكر را ستايش كرد و قضيّه غار را ذكر نمود (381) .

ابن حجر مى گويد : اين فضيلت ، كه او يكى از دو نفر در غار بود ، با عظمت ترين فضائل اوست كه به سبب آن استحقاق خليفه شدن بعد از پيامبر صلّى الله عليه و آله را بدست آورد (382) يعنى اگر عبد الرّحمن بن عوف هم به خلافت مى رسيد رفيق و همسفر پيامبر صلّى الله عليه و آله در غار مى گرديد ، پس انسان آگاه به خوبى در مى يابد كه در اين جولانگاه علاقه و رغبت سياسى براى استوار كردن پايه هاى امامت سياسى و ايجاد منقبت بزرگ براى خليفه ، نقش خود را ايفاء كرده است .

ابن حجر از علتى كه وى را بازداشت تا بگويد خوابيدن على عليه السّلام در بستر رسول خدا صلّى الله عليه و آله از فضائلى است كه بواسطه آن على عليه السّلام مستحقّ جانشينى پيغمبر مى گردد پرده بر نداشت ، با آنكه اين روايت صحيح ، و روايت أوّل باطل مى باشد .

آرى رجال سياست دائماً اعتماد بر ظواهر كرده ، و ساختمانهاى بى اساس خود را بر همان ظواهر بنا مى كنند ، لكن گوهرهاى ارزشمندى را كه درخشش آنها ديده ها را پر مى كند رها مى نمايند .

و در پى نظريّه حزب قريش كه رجال و پيروان آنان را تمجيد مى نمايد ، بخارى در كتاب خود ، روايت داستان سرايان را از عامر ابن فهيره كه گمان مى رود در غار و هجرت حاضر بوده ذكر مى نمايد ، و روايت كرده اند كسى كه وى را به قتل رسانيد ، صعود او را به آسمان مشاهده كرده است (383) يعنى مثل عيسى عليه السّلام به آسمان بالا رفت ! و اگر از آنان درباره سبب اين منقبت ذكر شده سؤال كنيم ، در پاسخ مى گويند : علّت اين منقبت در حضور وى در كوه ثور و در خدمت وى به اهل غار نهفته است !

لكن همين داستان سرايان از مصاحب و همراه حقيقتى رسول خدا صلّى الله عليه و آله در غار و در هجرت يعنى عبدالله بن أريقط بن بكر اصلا تمجيد و ستايش نكرده اند و صعود او را به آسمان هم روايت نكرده اند زيرا گناه عمده او اين بود كه از اتباع أبوبكر نبوده و از رجال حزب قريش نمى باشد بلكه به او اسائه كرده و با توصيف به كفر مذمتش نمودند .

و هدف رجال حزب قريش از اين مطلب به حاشيه بردن حضور و نقش وى در غار و هجرت بود تا ميدان را در مقابل روايات كاذب خود در اين موضوع توسعه دهند . و در همين راستا شيوه توصيف اشخاص به مسلمان و كافر از مسائلى گرديد كه حكام بمنظور صلاحديد خود با گوشه چشم دزدانه بدان نظر مى كردند .

و آنچه شايسته ذكر است آنست كه رجال حزب قريشى براى تثبيت خلافت أبوبكر بر چهار ركن اساسى اعتماد كردند .

ركن أوّل : حضور وى در غار و هجرت .

ابن حجر در اين باره مى گويد : اين فضيلت عظيم ترين فضائل وى مى باشد .

لكن ما مى گوئيم عظيم ترين داستان دروغين در تاريخ مسلمانان است و با مساعدت الهى و پيرو آيه شريفه :

... فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِى اْلأَرْضِ

كَذلِكَ يَضْرِبُ اللهُ اْلأَمْثالَ (384)

آن كف بزودى نابود مى شود اما آن آب و فلز كه به خير و نفع مردم است

در زمين باقى مى ماند .

اين كتاب موضوع حضور أبوبكر را در غار و هجرت ، از اساس باطل نمود و پايه هاى آن را ويران كرد ، و باطل بودن آن را كشف نمود .

ركن دوّم : اقامه نماز جماعت به امامت أبوبكر در روز دوشنبه است ، لكن ما كذب اين امامت را در روز شهادت رسول خدا صلّى الله عليه و آله به اثبات رسانديم (385) .

ركن سوّم : اعتماد بر امارت دروغين أبوبكر بر حجاج در سال نهم هجرت دارد .

و ركن چهارم : اعتماد بر حديث بستن درها جز پنجره أبوبكر دارد (386) .

فصل دوّم :

بستن تمام درهاى مسجد به استثناى دو در

در كتاب « ألإصابه » نقل شده است كه : چون رسول خدا صلّى الله عليه و آله امر نمود ، درهائى كه رو به مسجد باز مى شدند بسته شوند ، بر آنان مشقّت پيدا كرد .

حبّه گفت : به حمزه نگاه مى كردم ، در حالى كه پارچه قرمزى را بر روى زمين مى كشيد ، و چشمان وى لبريز از اشك بود و مى گفت : عموى خود و أبوبكر و عمر و عبّاس را از مسجد خارج نمودى ، و پسر عموى خود را ساكن كردى (387) .

و از أبوطفيل در حديث مناشده على عليه السّلام با اجتماع كنندگان روز شورى ، نقل شده است كه ، أميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود : پيامبر صلّى الله عليه و آله درهاى مهاجرين را بست و درِ خانه مرا باز كرد ، تا اينكه حمزه و عبّاس عرض كردند : اى رسول خدا صلّى الله عليه و آله درهاى ما را بستى ، و درِ خانه على را باز نمودى ؟ .

پس پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود : من باز نكردم ...(388)

و در روايت آمده است : حمزه و رقيّه ( دختر رسول خدا ) در زمان بستن درها در قيد حياة بودند ، و أبوبكر و عمر درهاى خود را بسته بودند ، پس از آن عثمان را كه رقيّه در خانه اش بسر مى برد ، صدا زد عثمان گفت  : شنيدم و اطاعت كردم و در خانه خود را بست .

پس رسول خدا صلّى الله عليه و آله به على عليه السّلام فرمود :

« اُسْكُنْ طاهِراً مُطَهَّراً » يعنى طاهر و مطهّر در مسجد سكونت كن .

و چون گفتار پيامبر صلّى الله عليه و آله به على عليه السّلام به گوش حمزه رسيد . گفت : اى محمّد ، ما را از مسجد خارج مى كنى و كودكان عبدالمطلّب را نگه مى دارى ؟

پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله در پاسخ فرمود : نه ، اگر اختيار با من بود كسى را ترجيح نمى دادم ، به خدا سوگند كسى جز خدا به او عطا نكرد ، و تو بر خير و نيكى از جانب خدا و رسول او مى باشى اميد است ، بشارت يابى . و پيامبر صلّى الله عليه و آله به وى بشارت داد ، پس در جنگ احد به شهادت رسيد (389) .

و از امام علىّ بن أبى طالب عليه السّلام نقل شده است كه فرمود : چون رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمان به بستن درهائى داد كه در مسجد بودند ، حمزه در حالى كه پارچه قرمزى را بر روى زمين مى كشيد ، و چشم هاى وى لبريز از اشك بود و گريه مى كرد بيرون آمد ، پس رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود : من تو را خارج نكردم ، و من او را ساكن نكردم ، لكن خداوند او را ساكن نمود (390) .

و از ظواهر چنين بر مى آيد كه : بستن درها قبل از سال سوّم هجرت كه حمزه در آن سال به شهادت رسيد واقع شده است .

و در اينجا رواياتى هم وجود دارد كه در آنها نام عبّاس در كنار نام حمزه قرار دارد ، در حالى كه عبّاس بعد از جنگ بدر در مدينه اسير بود .

و معلوم است كه پيامبر صلّى الله عليه و آله بعد از هجرت به مدينه در أوّلين فرصت درِ خانه اصحاب خود را كه به مسجد باز مى شد بست ، زيرا داخل شدن جُنب به مسجد مطهّر حرام مى باشد ، و همچنين معلوم است كه علىّ بن أبى طالب و خود پيامبر صلّى الله عليه و آله از اين مطلب مستثنى گرديدند .

و استثنا نمودن محمّد صلّى الله عليه و آله ، على و فاطمه عليهماالسّلام را از بستن درها ، اين آيه قرآن را كه درباره طهارت اهل بيت عليهم السّلام مى باشد تأكيد مى نمايد :

إنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً(391)

خدا چنين ميخواهد كه رجس هر آلايش را از شما خانواده نبوت ببرد

و شما را از هر عيب پاك و منزه گرداند .

و اين مسأله مطلبى را كه پيامبر أكرم صلّى الله عليه و آله بعداً بيان فرمود تأكيد مينمايد . حضرت فرمود :

« من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه »

هر كس من مولاى او هستم اين على مولاى اوست .

و « علىّ منّى مثل هارون من موسى »

نسبت على به من مانند نسبت هارون به موسى مى باشد

و « انّى تارك فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتى أهل بيتى »

من در ميان شما دو روزنه گرانبها را يادگار گذاشته ام كتاب خدا

و عترت من كه اهل بيت من مى باشند .

و حادثه بستن درهها بواسطه دهها نفر از صحابه نقل شده است كه ، از جمله آنها علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و سعد بن أبى وقّاص و عبدالله بن عبّاس و أبوسعيد خدرى و عمر بن الحطّاب « ألخطّاب » و عبدالله بن عمر بن الحطّاب « ألخطّاب » و زيد بن ارقم و براء بن عازب و جابر بن سمرة و انس بن مالك و جابربن عبدالله و ابن مسعود و أبوذر غفارى و امّ سلمة مى باشند ، و در كتابهاى اسلامى مرجع نيز ذكر شده است (392) .

و در مسند احمد بن حنبل از چند طريق نقل شده است كه ، پس مردم به سخن در آمدند . آنگاه رسول خدا خطبه خواند ، و حمد الهى بجا آورد و خدا را ستود ، سپس فرمود : اما بعد من مأمور شده ام تا تمام درها بجز درِ خانه على را ببندم ، پس گوينده شما درباره اش شروع به گفتن كرد ، به خدا سوگند من چيزى نبستم و چيزى نگشودم و صرفاً مأمور به چيزى شدم و پيروى و اطاعت كردم (393) .

عمربن الخطّاب مى گويد : به علىّ بن أبى طالب سه خصلت داده شد ، كه اگر يكى از آنها به من داده شود ، برايم محبوبتر از شتران سرخ موى مى باشد .

رسول خدا صلّى الله عليه و آله دختر خود را به او تزويج نمود و برايش فرزند آورد . و تمام درها جز در خانه او را در مسجد بست ، و در روز جنگ خيبر پرچم را به وى عطا نمود (394) .

و عليرغم تمام اين مصادر اسلامى مهم ، كه در تعبيرات دهها تن از صحابه بيان شده است ، ابن تيمية ناصبى بدون هيچ دليل علمى و فقط بخاطر پيروى از روش خود كه در رها كردن و تكذيب أحاديثى كه با شيوه او سازش ندارند خلاصه مى شود ، تمام اين احاديث را تكذيب نمود (395) .

لكن در صورتى كه پيروان باطل بخواهند مطابق اميال خود احاديث صحيح را تكذيب كنند ، تمام احاديث باطل مى شوند .

و عسقلاتى در ردّ وى چنين مى گويد : اين احاديث (396) همديگر را تقويت مى كنند ، و طريق هركدام به تنهائى شايسته براى استدلال و احتجاج مى باشد ، چه رسد به مجموع آنها .

و افزود : اين طرق بسيار زياد از روايات افراد موثّق ، دلالت مى كند كه اين حديث ، صحيح ، و داراى دلالتى قوى مى باشد .

و همچنين مى گويد : چگونه مى توان به مجرّد توهّم مدّعى شويم احاديث صحيح ، ساختگى و وضع شده هستند ، و اگر اين باب باز شود در بسيارى از احاديث صحيح ادّعاى بطلان وارد مى شود ، لكن اين ادّعا را خدا و مؤمنان نمى پسندند (397) .

و جوينى مى گويد : حديث بستن درها را نزديك به سى تن از رجال حديث روايت كرده اند (398) .

و معاويه به شهرهاى دور و نزديك نامه هائى نوشت كه در آنها چنين آمده است : هيچ خبرى را كه يكى از مسلمانان در شأن أبوتراب نقل مى كند رها نكنيد ، مگر آنكه در مقابل آن خبرى برايم بياوريد ، كه در فضائل اصحاب باشد ، زيرا اين كار برايم محبوبتر است ، و بيشتر موجب روشنى چشم من مى گردد (399) .

و در پيروى از اوامر معاويه در اين ميدان پيروان باطل حديثى روايت كردند ، كه مفاد آن چنين مى باشد :

« در مسجد هيچ درى نماند مگر آنكه بسته شد ، مگر درِ أبوبكر ، يا در مسجد هيچ روزنه اى نماند ، مگر روزنه أبوبكر ... » اين مطلب را رسول خدا صلّى الله عليه و آله در همان مرضى كه در آن وفات يافت ، بيان فرمود (400) .

و اين حديث دروغين را اسماعيل بن عبدالله أبى اويس بن عبدالله اصبحى ، أبوعبدالله مدنى روايت نمود .

ابن معين درباره اين راوى چنين مى گويد : به دو پول سياه نمى ارزد ، و نيز مى گويد : او و پدرش حديث را به سرقت مى بردند .

و دولابى در باره اش گفته است كه از نظر حديث ، جزو افراد ضعيف است .

و نضربن سلمه مى گويد : او كذّاب است .

و سلمة بن شبيب مى گويد : از او شنيدم كه مى گفت : چون اهل مدينه در مطلبى اختلاف پيدا مى كردند ، برايشان حديث وضع مى كردم .

و از راويان ديگر حديث ، فليح بن سليمان ، أبويحياى مدنى است كه اسم او عبدالله مى باشد ، لكن فليح لقبى بود كه بيشتر در نام بردن او استعمال مى شد .

ابن معين درباره او مى گويد : ثقه نمى باشد .

و « مرّة » درباره اش مى گويد : از حديث او پرهيز مى شود .

و طبرى مى گويد : منصور او را بر صدقات والى خود نمود ، زيرا موقعى كه محمّد بن عبدالله بن الحسن را طلب نمود . وى را به زندانى كردن فرزندان حسن راهنمائى كرد .

و أبوحاتم و مظفّر بن مدرك و نسائى و أبوداود و أبواحمد و على بن المدينى او را تضعيف كرده اند (401) .

و همانطورى كه أبوبكر خانه اى در كنار مسجد نداشت ، و خانه اش در اطراف مدينه بود (402) و از اهل بيت بى آلايش و پاك و تطهير شده به نصّ صريح قرآن (403) هم نبود ، نمى تواند اين فضيلت برايش ثابت شود .

و اگر به وسيله قرآن ، أبوبكر تطهير شده بود ، رسول خدا صلّى الله عليه و آله به وى اجازه مى داد تا همراه على درى به روى مسجد باز كند . و نه سال او را به تأخير نمى انداخت ، و اگر درِ خانه أبوبكر باز مى شد ، مسلّماً درِ عمر و عثمان و ابن الجراح نيز باز مى شد .

فصل سوّم :

آيا بعضى از صحابه بر أبوبكر و عمر رياست كردند ؟

آيا أبوبكر و عمر در زمان پيامبر صلّى الله عليه و آله امامت نماز مسلمانان را بعهده داشتند ؟

أبوبكر و عمر تحت فرمان ساير مسلمانان بودند ،  مگر در جنگ بنى قريظه و خيبر و ذات السّلاسل كه پيامبر صلّى الله عليه و آله آن دو را بعنوان فرمانده فرستاد ، لكن به ميدان پشت كرده و فرار كردند (404) .

در جنگ ذات السّلاسل ، فرماندهى چند بار دست به دست شد ، ابن كثير ذكر مى كند كه : پيامبر صلّى الله عليه و آله عمرو بن العاص را به منطقه ذات السّلاسل كه از بلندى هاى شام است فرستاد ، و چون به آنجا رسيد از زيادى دشمن هراسان شد ، پس شخصى را براى استمداد نزد رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرستاد . رسول خدا صلّى الله عليه و آله گروه أوّل مهاجرين را براى يارى رساندن دعوت نمود ، و أبوبكر و عمر به همراه گروهى از جنگجويان مهاجر دعوت وى را پذيرفتند ، و رسول خدا صلّى الله عليه و آله أبوعبيده جرّاح را فرمانده آنان قرار داد .

موسى بن عقبه مى گويد : چون نزد عمروعاص رفتند گفت : من فرمانده شما هستم و خود رسولى بسوى رسول خدا فرستادم ، تا شما را براى ياريم روانه كند .

مهاجران گفتند : تو أمير اصحاب خود باش ، و أبوعبيده أمير مهاجران باشد ، عمروعاص گفت : تو نيروى امداد و كمك هستى كه من درخواست كرده بودم .

وقتى أبوعبيده اصرار عمروعاص را مشاهده كرد گفت : اى عمرو مى دانى أخرين سفارش رسول خدا صلّى الله عليه و آله اين سخن بود كه چون با طرف خود روبرو شديد از يكديگر اطاعت كنيد ، حال كه از فرمانم سرپيچى مى كنى من از تو اطاعت مى كنم . آنگاه أبوعبيده فرماندهى را به عمروعاص تحويل داد (405) . پس با اين عبارت و نصّ صريح ثابت مى شود كه أبوعبيدة بن الجرّاح و عمروبن العاص بر أبوبكر و عمر زعامت و فرماندهى داشته اند ، در حالى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى توانست أبوبكر و عمر را بر ابن الجرّاح و ابن العاص مقدّم بدارد ، و همين ثابت مى كند كه بر خلاف ادّعاى ناحق رجال حزب قريش ، أبوبكر و عمر هيچ تقدّمى بر ساير افراد امّت نداشته اند .

و عمر بن الحطّاب « ألخطّاب » سربازى تحت فرماندهى أبوعبيدة بن الجرّاح در جنگ خَبَط بود (406) .

و أبوبكر و عمر هر دو در لشكر اسامه بن زيد سرباز بودند (407) . و كسى كه چنين حال و موقعيتى دارد شايسته بود تابع علىّ بن أبى طالب عليه السّلام باشد ، زيرا مسلّماً على عليه السّلام از ابن العاص و ابن الجرّاح و اسامه برتر بود .

و به اجماع و اتّفاق تمام مسلمانان أبوبكر و عمر در زمان حيات پيامبر صلّى الله عليه و آله امامت مسلمانان را بعهده نداشتند ، مگر امامتى كه به دروغ و افتراء در روز شهادت رسول خدا صلّى الله عليه و آله نقل شده است .

فصل چهارم :

در سال نهم هجرت چه كسى أمير حج بود ؟

در سال نهم هجرت ، نبىّ مكرّم صلّى الله عليه و آله أبوبكر را براى امارت حج و خواندن سوره برائت بسوى مكّه فرستاد ، سوره برائت اين آيه را در بر دارد :

بَراءَةٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ إلَى الَّذينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ

فَسيحُوا فِى اْلأَرْضِ أرْبَعَةَ أشْهُر وَ اعْلَمُوا أنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللهِ

وَ أنَّ اللهَ مُخْزِى الْكافِرينَ

وَ أذانٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ إلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أنَّ اللهَ بَرى ءٌ

مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ

وَ إنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللهِ

وَ بَشِّرِ الَّذينَ كَفَرُوا بِعَذاب أليم

إلاَّ الَّذينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظاهِرُوا

عَلَيْكُمْ أحَداً فَأَتِمُّوا إلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إلى مُدَّتِهِمْ

إنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَّقينَ

فَإِذَا انْسَلَخَ اْلأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ

وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَد فَإِنْ تابُوا

وَ أقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّوا سَبيلَهُمْ

إنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحيمٌ(408).

از اين پس خدا و رسولش از عهد مشركانى كه با شما مسلمانان عهد بسته و شكستند بيزارى جست . پس شما مشركان تا چهار ماه ديگر مهلت داده مى شويد كه در زمين ( مكّه ) گردش و آسايش كنيد و بدانيد كه شما بر قدرت خدا غالب نخواهيد شد و همانا خدا كافران را خوار و ذليل خواهد كرد . در بزرگترين روز حج خدا و رسولش بمردم اعلام مى دارند كه بعد از اين ، از عهد مشركين ، خدا و رسولش بيزارند ، پس هر گاه شما مشركان از شرك توبه كرده برايتان در دنيا و عقبى بسى بهتر خواهد بود و اگر رو بر گردانيد بدانيد كه شما بر قدرت خدا غالب نيائيد و چنانچه ايمان نياوردند مژده عذاب دردناك بر آن كافران برسان مگر آن گروه از مشركان كه با آنها عهد كرده ايد و هيچ عهد شما نشكستند و هيچ يك از دشمنان شما را يارى نكرده باشند ، پس با آنها عهد را تا مدتى كه مقرر داشته نگاهداريد كه خدا متقيان را ( كه بعهد خود وفا مى كنند ) دوست مى دارد . پس از آنكه ماهها حرام ( ذيقعده ، ذيحجه ، محرم ، و رجب ) كه ( مدت امانست ) در گذشت آنگاه مشركان را هر جا يابيد به قتل برسانيد و آنها را دستگير و محاصره كنيد و هر سو در كمين آنها باشيد چنانچه از شرك توبه كرده و نماز اسلام بپا داشتند و زكوة دادند پس از آنها دست بر داريد كه خدا آمرزنده و مهربان است .

تعداد مسلمانانى كه در بپاداشتن مناسك حج راغب بودند به سيصد تن رسيد ، و رسول خدا صلّى الله عليه و آله بيست شتر بهمراهشان فرستاد ، و چون مسلمانان به ذى الحليفه كه ميقات معروف در مسجد شجره است (409) رسيدند ، جبرئيل عليه السّلام بر پيامبر صلّى الله عليه و آله نازل شد ، و خبر داد كه از طرف تو كسى بجز خودت يا فردى از خودت نبايد ] پيام را [ ادا نمايد ، پس پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود : على از من و من از على مى باشم ، و كسى جز من يا على ، نبايد پيام را ادا نمايد (410) .

احمد بن حنبل ، در مسند خود از أبوبكر نقل مى كند كه :

پيامبر صلّى الله عليه و آله او را براى اعلام برائت به اهل مكّه فرستاد ، كه بعد از اين سال مشرك نبايد حج كند ، و برهنه نبايد طواف كعبه كند ، و غير مسلمان داخل بهشت نمى شود ، و كسى كه با رسول خدا صلّى الله عليه و آله عهدى بسته تا انتهاى مهلت عهد فرصت دارد ، و خدا و رسول او از مشركان بيزارند .

أبوبكر سه روز به همراه پيغام برائت حركت كرد ، و بعد از آن پيامبر صلّى الله عليه و آله به على عليه السّلام فرمود : خود را به أبوبكر برسان و او را برگردان و خودت برائت را ابلاغ كن ، او نيز اطاعت كرد .

و چون أبوبكر نزد پيامبر صلّى الله عليه و آله بازگشت ، گريه كرد و گفت : آيا مطلب تازه درباره من بوجود آمده ؟ پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود : بجز خير تازه اى در تو موجود نشده ، لكن مأمور شده ام برائت را جز خودم يا مردى از خودم تبلبغ نكند (411) و در كتاب كنز در تفسير سوره توبه ، همين مطلب حكايت شده است (412) .

و احمد بن حنبل ، به نحو مستند از على عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود :

وقتى ده آيه از سوره برائت بر پيامبر صلّى الله عليه و آله نازل شد .

پيامبر صلّى الله عليه و آله أبوبكر را فرا خواند ، و با آن آيات فرستاد ، پس از آن مرا خواند و فرمود : أبوبكر را درياب ، و هر جا به او رسيدى نامه را از او بگير و به مكّه ببر و بر اهل مكّه بخوان ، پس در جحفه به او رسيدم ، و نامه را از وى گرفتم .

و أبوبكر به نزد پيامبر صلّى الله عليه و آله بازگشت و عرض كرد : اى رسول خدا آيا درباره ام چيزى نازل شده است ؟

حضرت فرمود : خير لكن جبرئيل نزدم آمد و گفت : از جانب تو ابلاغ نمى كند ، مگر خودت يا مردى از خودت ، و همين مطلب را در كتاب كنز از أبى الشّيخ ابن مردويه نقل نموده ، و مثل آن را نيز در كشّاف نقل كرده است (413) .

حاكم ، جزئى از حديث ابن عمر را روايت كرده كه در آن چنين گفته است : رسول خدا صلّى الله عليه و آله أبوبكر و عمر را با پيغام برائتى بسوى اهل مكّه فرستاد ، پس آن دو روانه شدند ، در ميانه راه با سوارى برخوردند ، گفت : كه مى باشى ؟ گفت : من على هستم ، اى أبوبكر نامه اى كه همراه دارى تحويل ده ، پس على عليه السّلام نامه را گرفت و برد ، و أبوبكر و عمر به مدينه بازگشتند و عرض كردند : چه كرده ايم ، اى رسول خدا ؟

پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود : جز خير چيزى نداريد ، و ليكن به من گفته شد نبايد از جانب تو تبليغ كند مگر خودت يا مردى از خودت (414) .

و احمد بن حنبل و أبويعلى ، از روايت أبى اسحاق از يزيد بن منبع از أبوبكر ، بازگشت أبوبكر و گريه وى و رفتن على بن أبى طالب به عنوان أمير حج را روايت كرده اند (415) .

و ابن هشام سيره ابن اسحاق را فقط براى حفظ امانت شرعى ، گرفتار تحريف نموده است (416) .

و ابن مردويه از سعد بن أبى وقّاص اين حديث را بيان كرد ، كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله أبوبكر را به همراه برائت بسوى اهل مكّه فرستاد ، پس از آن على عليه السّلام را دنبال وى فرستاد و نامه را از او گرفت ، و گويا أبوبكر در دل احساس نگرانى كرد ، پس رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود : اى أبوبكر از طرف من ادا نمى كند مگر خودم يا مردى از خودم .

و همين مطلب را طبرسى و بلاذرى و ترمذى و واقدى و شعبى و سدى و ثقلبى و واحدى و قرطبى و قشيرى و سمعانى و احمد بن حنبل و ابن بطّه و محمّد بن اسحاق و أبويعلى الموصلى و اعمش و سماك بن حرب در كتابهاى خود از عروة بن الزّبير و أبى هريره و انس و أبو رافع و زيد بن نفيع و ابن عمر و ابن عبّاس روايت كرده اند .

و در تفسير البرهان از ابن شهر آشوب وارد شده است كه چون نه آيه أوّل سوره برائت نازل شد ، پيامبر صلّى الله عليه و آله أبوبكر را براى ابلاغ آن آيات به مكّه فرستاد ، پس جبرئيل نازل شد و گفت : برائت را اداء و ابلاغ نمى كند مگر خودت يا مردى از خودت ، پس رسول خدا صلّى الله عليه و آله به أميرمؤمنان فرمود : بر ناقه عضباء من سوار شو و خود را به أبوبكر برسان و برائت را از دستش بگير .

و چون أبوبكر نزد پيامبر صلّى الله عليه و آله بازگشت بى تاب گشت و گفت : مرا لايق امرى كردى كه همه گردنها بسويش دراز شد ، و چون مشغول آن شدم ، مرا از آن باز داشتى ؟

پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود : جبرئيل امين از جانب خداوند تعالى نازل شد و گفت : اداء و ابلاغ نمى كند از جانب تو مگر خودت يا مردى از خودت ، در حالى كه على عليه السّلام از من است و از جانب من جز على كسى اداء و ابلاغ نمى كند .

و سخن خداوند تعالى كه فرموده : اداء نكند از جانب تو مگر خودت يا مردى از خودت ، به نحو مطلق و بدون قيد به على عليه السّلام اجازه مى دهد تا احكام ابتدائى را هم ابلاغ نمايد ، مثل همان احكامى كه در سوره برائت براى منع از طواف عريان و منع از دخول مشركين در بيت الله الحرام وجود دارد . و پيروان خطّ اموى دريافتند كه در اين فعل الهى خطّشان تضعيف مى شود ، پس در صدد بر آمدند تا آن منبع الهى را تحريف نمايند ، و به دروغ چنين گفتند : بعد از رسيدن على عليه السّلام ، أبوبكر امارت حج را رها نكرد ، و دائماً على عليه السّلام تحت فرماندهى او بود .

و چنين گفتند كه اين فرمان الهى مطابق عادت عربهاى جاهليّت كه در عهدنامه ها فقط شخصى از همان قبيله مأمور ابلاغ مى شد ، وارد شده است .

و ابن شهاب زهرى اموى ، چون مى خواست حكومت اموى را از خود راضى نمايد ، لذا چنين گفت : علّت آنكه پيامبر صلّى الله عليه و آله على عليه السّلام را براى تبليغ برائت مأمور كرد و غير او را مأمور نكرد آن است كه عادت و شيوه عربها آن بود كه عهدنامه ها را فقط بزرگ قبيله و رهبر و زعيم آن به عهده مى گرفت يا مردى به عهده مى گرفت كه از اهل بيت او باشد ، و قائم مقام وى حساب شود ، مثل برادر يا پسر عمو ، و خداوند آنها را بر همان عادت باقى گذاشت (417) .

و اين مطلب از دروغهاى زهرى مى باشد كه هيچ دليلى بر آن وجود ندارد ، زيرا در ميان عربها وكيل ، در حكم اصل است .

و نظر مؤلف آن است كه : نبىّ مكرّم اسلام صلّى الله عليه و آله رسول خدا ، و رهبر بشريّت بود ، و مانند رئيس قبيله اى كوچك نبود .

و عادت عربهاى جاهلى بر آن نبود كه از طرف زعيم قبيله فقط فردى از همان قبيله تبليغ نمايد ، بلكه براى هر دوست يا هم پيمانى چنين تبليغى ممكن بود .

و از همه اينها مهمتر آن كه سوره برائت سخن خداوند تعالى مى باشد

و آنگونه كه فكر مى كنند سخن رئيس قبيله نمى باشد و سخن خداوند سبحان را جز افراد تطهير شده اهل بيت ابلاغ نمى كند ، همان اهل بيتى كه خداوند در اين سخن رسول خود صلّى الله عليه و آله كه فرمود :

« انّى تارك فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى »

من در ميان شما دو ورزنه گرانقدر را به يادگار گذاشته ام يكى كتاب خدا

و ديگرى عترت من كه اهل بيتم مى باشند (418)

آنان را با قرآن مقرون و همراه نموده است .

و چرا سخن خدا را به خاطر تطبيق دادن آنان با معيارهاى جاهلى تضعيف مى كنيم ؟

و اگر واقعاً چنين باشد ، مى بايست خداوند شريعتى را كه مخالف با تعاليم و عادات جاهلى باشد اصلا نياورد .

و خود أبوبكر اين نويسندگان را با گريه و بى تابى و حزن و اينكه در خود احساس نگرانى كرده ، و با اين گفته اش به رسول خدا صلّى الله عليه و آله كه آيا در مذمّت من چيزى نازل شده است ، كه بعد از بازگشت انجام داد تكذيب نموده است .

و اگر أبوبكر تا آخر أمير بود ، اين گونه رفتارى از خود ظاهر نمى كرد .

و أبوبكر و عمر دفعات متعدّدى تحت فرمان ديگران مأمور شده بودند كه ، يك بار در حمله ذات السّلاسل زير فرمان عمروبن العاص و فرمان على عليه السّلام و يك بار زير فرمان أبوعبيدة بن الجرّاح و يك بار نيز در سال دهم ، زمانى كه پيامبر صلّى الله عليه و آله سباع ابن عرفظه غفارى را بر آن دو به أميرى گماشت ، اين مطلب را ابن هشام ذكر نمود ، وبخارى و مسلم و أبوداود و نسائى و ديگران روايت كرده اند .

و يك بار نيز زير فرمان اسامة بن زيد كه به شام مى رفت قرار گرفتند و به همين جهت تا آخر عمر اسامه را با نام أمير صدا مى زدند (419) .

و با اين بيان عمروبن العاص و أبوعبيدة بن الجرّاح و اسامة بن زيد فرمانده لشكرهائى بودند كه أبوبكر و عمر در ميان سربازان آنها به چشم مى خوردند ، و همين ثابت مى كند كه آن دو به همراه عثمان بن عفّان از عامّه اصحاب پيامبر صلّى الله عليه و آله بودند ، كه هيچ چيزى آنان را از ديگر مسلمانان متمايز نمى كرد ، و جز قدرت سياسى كه در انقلاب سقيفه بر آن دست يافتند ، چيزى آنان را متمايز ننمود . در حالى كه بر رسول خدا صلّى الله عليه و آله و وصىّ او علىّ بن أبى طالب احدى زعامت و رياست نكرد .

و على بن ابراهيم قمّى بازگشت أبوبكر را به مدينه و رفتن على عليه  السّلام را به عنوان أمير حج تأييد نمود (420) و پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود : براى احدى سزاوار نيست .اين ] برائت [ را ابلاغ نمايد ، مگر آنكه مردى از اهل من باشد .

و صاحب تفسير ألمنار مى گويد : اين سخن رسول خدا صلّى الله عليه و آله كه فرموده « اَو رَجُل مِن اَهلى » در روايت سدى را ، روايت ديگرى از رسول خدا صلّى الله عليه و آله كه نزد طبرى و ديگران مى باشد و فرموده « يا مردى از اهل بيت من باشد » تفسير نموده است .

و اين نصّ صريح ثابت مى كند كه تأويل كلمه « منّى » به اين معناست كه جان على عليه السّلام چون جان رسول خدا صلّى الله عليه و آله و على عليه السّلام همانند رسول خدا صلّى الله عليه و آله و أفضل از تمام اصحاب وى مى باشد(421).

و اين بيان روشن مى كند على عليه السّلام تحت فرمان احدى قرار نگرفته است .

و علاّمه حلّى در كتاب المستجاد مى گويد :

محمّد صلّى الله عليه و آله به على عليه السّلام فرمود تا أبوبكر را بين رفتن با خود ( يعنى تحت فرمان على عليه السّلام ) يا برگشتن مخيّر نمايد ، پس أبوبكر بازگشت (422) و سهيلى بازگشت أبوبكر را به مدينه و رفتن على بن أبى طالب عليه السّلام را با ] نامه [ برائت ، تأئيد نمود (423) .

و سبط ابن الجوزى رفتن علىّ بن أبى طالب عليه السّلام را به عنوان أمير حج و بازگشت أبوبكر را به مدينه تصحيح نموده و چنين مى گويند :

پيامبر صلّى الله عليه و آله ناقه عضباء خود را به على عليه السّلام داد و در ذى الحليفه به او رسيد ، و آيات را از او گرفت ، پس أبوبكر بسوى رسول خدا صلّى الله عليه و آله بازگشت و گفت : پدر و مادرم فداى شما شوند ، آيا در مذمّت من چيزى از قرآن نازل شده است ؟

نبىّ مكرّم صلّى الله عليه و آله فرمود : نه ، اما از طرف من كسى جز من يا مردى از من ، تبليغ نمى كند (424) .

و در همين زمينه ، صدها مصدر ديگر وجود دارد كه اين روايت را ذكر مى كند كه علىّ بن أبى طالب عليه السّلام سوره برائت را از أبوبكر گرفت و أبوبكر به مدينه بازگشت ، و از نزول آيه در مذمّت خود ترسيد ، يا برافروخته و بى تاب شد .

و از جمله كسانى كه تبليغ سوره برائت را به واسطه على عليه السّلام و حجّ على عليه السّلام را با مردم ذكر كرده اند ، أبو محمّد اسماعيل سدى كوفى متوفّاى سال 128 هجرى و محمّد بن اسحق متوفّاى سال 151 هجرى و امام حنبليان احمد بن حنبل ، متوفّاى سال 241 هجرى و أبومحمّد عبدالله دارمى ، صاحب سنن ، متوفّاى سال 255 هجرى و أبوعبدالله بن ماجه قزوينى ، صاحب سنن متوفّاى سال 273 هجرى و أبوعيسى ترمذى ، صاحب صحيح متوفّاى سال 279 هجرى و يعقوبى متوفّاى سال 292 هجرى (425) و حافظ أبوعبدالرّحمن احمد نسائى ، صاحب سنن متوفّاى سال 303 هجرى و عبدالله بغوى ، صاحب ألمصابيح ، متوفّاى 317 هجرى و سليمان بن احمد طبرانى ، متوفّاى سال 360 هجرى و على بن عمر دار قطنى ، متوفّاى سال 385 هجرى و حاكم نيشابورى ، صاحب مستدرك متوفّاى سال 405 هجرى و جار الله زمخشرى و ابن أبى الحديد و سخاوى و جلال الّدين سيوطى و قسطلانى و ابن حجر هيثمى مى باشند .

و طبرى بازگشت أبوبكر را به مدينه نيز ثبت كرده است (426) و در همين كتاب ، بازگشت مجدّد او را به عنوان أمير حج اضافه نموده اند ، لكن چنين مطلبى را عقل نمى تواند بپذيرد ، زيرا در صورت بازگشت أبوبكر به مدينه و رجوع مجدّد او به مكّه ، أقلا محتاج فرصتى ده روزه مى شد ، بعلاوه هيچ دليلى موجود نيست كه پيامبر صلّى الله عليه و آله مجدّداً او را بعنوان أمير بر حاجيان فرستاده باشد .

كما اينكه هيچ كدام از راويان وجود گفتگوئى ديگر بين على عليه السّلام و أبوبكر را نقل نكرده اند ، كه مثلا على عليه السّلام بفرمايد : اى أبوبكر بعنوان أمير آمده اى يا بعنوان مأمور ؟

و رسول خدا صلّى الله عليه و آله دوبار فرمود كه على از من و من از على هستم ، يك بار در جنگ احد كه اصحاب از اطراف وى فرار كردند ، و فقط على بن أبى طالب عليه السّلام باقى ماند ، و بعد از آن جبرئيل گفت : و من از شما دو نفر مى باشم .

و به همين جهت محمّد بن اسحاق در كتاب مغازى مى گويد : زهرى مى گويد جبرئيل عليه السّلام گفت : « همدردى و مواساة واقعى همين است » زيرا مردم از اطراف رسول خدا صلّى الله عليه و آله در روز احد فرار كردند ، حتى عثمان بن عفّان كه او أوّلين نفرى بود كه فرار كرد ، و وارد مدينه گرديد ، و درباره او اين آيه نازل شد :

إنَّ الَّذينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ

بِبَعْضِ ما كَسَبُوا (427)

همانا آنانكه از شما در جنگ احد پشت كرده و منهزم شدند شيطان آنان را

به سبب بعضى نافرمانى و بدكارى هايشان به لغزش افكند .

و دفعه ديگر رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود : على از من است و من از او هستم ، و اين بار هنگامى بود كه على عليه السّلام را در سال نهم هجرى به عنوان أمير حج فرستاد (428) .

و به سبب سوره برائت ستر عورت واجب شد ، يعنى بعد از اين سال به صورت عريان حج نكنند ، و بعد از اين سال مشركى نزديك مسجد الحرام نشود ، در حالى كه تا آن زمان مشركين خانه خدا را بدون پوشيدن هيچ لباسى طواف مى كردند ، و خداوند تعالى فرمود :

يا بَنى آدَمَ خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد(429)

اى بنى آدم زينت خود در هر مسجدى به همراه داشته باشيد

كه پوشاندن عورت را لازم مى آورد زيرا در آن زمان مردان در شب بدون پوشيدن هيچ لباسى به حال برهنه و عريان طواف مى كردند ، و با اين كار حرمت را تعظيم مى نمودند ، و عدّه اى از آنان مى گفتند كه : طواف خانه خدا مى كنم به همان صورتى كه مادر مرا زائيده است ، در حالى كه از مال دنيا چيزى به همراه ندارم كه با ستم و ظلم مخلوط شده باشد .

و رسول خدا صلّى الله عليه و آله دوست نداشتند كه در آن سال با كفّار برهنه حج بجا آورند (430) .

و در آن زمان مشركان همراه مسلمانان حج مى كردند و براى به خشم در آوردن مسلمانان با صداى بلند فرياد مى زدند كه خداوندا هيچ شريكى ندارى مگر شريكى كه از آن توست ، مالك او هستى و او مالك نيست (431).

و علىّ بن أبى طالب عليه السّلام مدّت را مشخّص نمود و فرمود : هركس بين او و بين رسول الله صلّى الله عليه و آله عهد و پيمانى وجود دارد ، به همان مدّت ، فرصت و مهلت دارد .

يكى از كفّار گفت ما از عهد تو و پسر عمويت بيزارى مى جوئيم .

پس على عليه السّلام فرمود : اگر رسول خدا صلّى الله عليه و آله مرا امر نكرده بود كارى انجام ندهم تا به نزدش باز گردم تو را مى كشتم ، و چون بازگشتند ، خداوند دلهاى مشركين را گرفتار رعب و وحشت كرد ، پس به رضايت يا اكراه به اسلام رو آوردند (432) .

و عهد بين رسول خدا صلّى الله عليه و آله و مشركان بصورت عام و بصورت خاص بود ، عهد عام اين بود كه احدى نبايد كسانى را كه براى حج به خانه خدا آمده اند باز دارد و در ماههاى حرام ( محرّم ، رجب ، ذى القعده ، و ذى الحجّه ) احدى را نبايد ترساند و اين عهد به وسيله سوره برائت ملغى گرديد .

و عهد خاص عهدى بود كه بين رسول خدا صلّى الله عليه و آله و قبايل عرب منعقد شده بود ، كه داراى مهلت و اجل مذكور در عهدنامه بود (433) .


[378] ـ نهج البلاغه 154 ج 1 ،ألمعجم الكبير طبرانى ح 4971 ، ألدّر المنثور سيوطى 60 ج 2 ألصّواعق المحرقه 89 .

[379] ـ تاريخ الإسلام ، خطيب بغدادى 232 ، مسند احمد 281 ج 4 ، ألتّمهيد فى اصول الدين ، الباقلانى ، 171 ، ألصّواعق المحرقه 26 .

[380] ـ مستدرك حاكم 130 ج 3 .

[381] ـ ألصّوارم المهرقه ، نور الله تسترى 63 .

[382] ـ فتح البارى ، ابن حجر عسقلانى ، 180 ج 13 .

[383] ـ صحيح بخارى 43 ج 5 .

[384] ـ سوره رعد ، آيه 17 .

[385] ـ به كتاب نظريات الخليفتين به موضوع امامت أبوبكر در روز دوشنبه مراجعه شود .

[386] ـ سنن بخارى باب قول النّبى صلّى الله عليه و آله سدّوا الأبواب الاّ باب أبى بكر ، در حاشيه كتاب فتح البارى 11 و 12 ج 7 ، سنن مسلم 108 ج 7 ، ألبداية و النّهاية 230 ج 5 .

[387] ـ ألإصابه 373 ج 1 ، ألدّر المنثور 122 ج 6 .

[388] ـ مناقب خوارزمى حنفى 225 .

[389] ـ مناقب الإمام على عليه السّلام ، ابن مغازلى 254 و 255 ،كشف الغمّه 332 ـ 331 ج 1 .

[390] ـ سمهودى اين حديث را در وفاء الوفاء در صفحه 477 ج 2 روايت كرده ، ألغدير 208 ج3 ، از أبى نعيم در كتاب فضائل الصّحابة اللألئ المصنوعه 352 ج 1 ، ألسّيرة الحلبيّة 374 ج 3 ، كنز العمّال 155 و 156 ج 15 مجمع الزّوائد 115 ج 9 ، مستدرك ، حاكم 117 ج 3 ، خصائص ، النّسائى 74 و 75 .

[391] ـ سوره احزاب ، آيه 33 .

[392] ـ سنن ترمذى ، 639 ، 640 ، 641 ج 5 ، مسند احمد ، 369 ج 4 و 26 ج 2 و 175 ج 1 ، فتح البارى ، 14 و 27 ج 7 ، مستدرك ، حاكم ، 117و 125 و 134 ج 3 ، كنزالعمّال 96 ، 101 و 120 و 155 و ج 15 خصائص نسائى ، 72 و 75 ، ارشاد السّارى ، 84 و 85 ، ج 6 ، وفاء الوفاء ، سمهودى ، 474 و 480 ج 2 ، ألصّواعق المحرقه ، 121 و 122 و 125 ، حلية الأولياء ، 153 ج 4 الألئ المصنوعة ، 346 و 354 ج 1 ، انساب الأشراف ، 106 ج 2 ، تاريخ بغداد ، 205 ، ج 7 ، ألمناقب ، خوارزمى ، 214 ـ 235 ـ 238 ، شرح حال امام على عليه السّلام از تاريخ ابن عساكر به تحقيق محمودى ، 281 و 253 و 327 ج 1 ، علل الشّرايع ، 201 ، 202 ينابيع المودّة ، 283 ، لسان الميزان ، 165 ج 4 ، مناقب الأمام على عليه السّلام ، ابن الغزالى ، 252 و 261 ألإصابه 509 ج 2 ، تذكرة الخواص 41 ، منتخب كنز العمّال با حاشيه مسند احمد ، 29 ج 5 ، سنن بيهقى 65 ج 7 ، و طبرانى در كتاب الكبير و الأوسط همين را روايت كرده است ، ألدّر المنثور 314 ج 3 أخبار القضاة ، 149 ج 3 ، ألخصائص الكبرى ، 243 ج 2 ، احكام القرآن ، جصاص ، 248 ج 2 ، ألسّيرة الحلبيّه ، 373 و 374 ج 3 ، ذخائر العقبى ، 76 و 77 و 78 ، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ، 195 ج 9 ، نزل الأبرار ، 34 و 35 .

[393] ـ مسند احمد 175 ج 1 ، 26 ج 2 ، 369 ج 4 .

[394] ـ ألصّواعق المحرقه ، ابن حجر ، فصل 3 باب 9 و همين مطلب را عبدالله بن عمر بن الخطّاب روايت كرده است ، مستدرك ، حاكم 125 ج 3 .

[395] ـ منهاج السنه 9 ج 3 آنهم بخاطر بغض و كينه او به على عليه السّلام مى باشد ، در حالى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله به على فرمود : دوست ندارد تو را مگر مؤمن ، و دشمن ندارد تو را مگر منافق .

[396] ـ يعنى احاديث بستن درها .

[397] ـ ألقول المسدّد 19 و 20 و 24 و 25 ، أللألئ المصنوعه 350 ج 1 ، فتح البارى 13 ج 7 ، ارشاد السّارى 85 ج 6 ، وفاء الوفاء 476 ج 2 .

[398] ـ فرائد السّمطين 208 ج 1 .

[399] ـ به كتاب استيعاب نوشته ابن عبد البر ، ج 1 صفحه 65 مراجعه شود ، ألاصابه ، ابن حجر ، 154 ج 1 ، ألكامل فى التّاريخ 163 ج 3 ، تاريخ ابن عساكر 222 ج 3 ، وفاء الوفاء 31 ج 1 ، ألنّزاع و التّخاصم 13 ، تهذيب التّهذيب 435 ج 1 ، ألأغانى ، 44 ج 15 ، شرح نهج البلاغه ، ابن أبى الحديد 116 ج 1 .

[400] ـ سنن البخارى باب قول النّبى صلّى الله عليه و آله ، سدّوا الأبواب الاّ باب أبوبكر ، در حاشيه فتح البارى 11 و 112 ج 7 سنن مسلم 108 ج 7 ، ألبداية و النّهاية 230 ج 5 .

[401] ـ تهذيب التّهذيب 312 ج 1 ، ألغدير 36 ج 8 .

[402] ـ تاريخ طبرى 442 ج 2 ، ألكامل فى التّاريخ ، ابن أثير ، 323 ج 2 .

[403] ـ سوره أحزاب ، آيه 33 ، سنن ترمذى ، 328 ج 5 ، مستدرك حاكم ، 172 ج 3 ، مسند احمد 168 ج 4 ، تفسير طبرى ، 6 ج 12 .

[404] ـ به كتاب ألسّيرة النّبويّه از همين مؤلف مراجعه شود .

[405] ـ ألبداية و النّهاية ، ابن كثير 311 ج 4 ، طبقات ابن سعد 131 ج 2 ، سيره ابن هشام 272 ج 4 مغازى واقدى 769 ج 2 ، تاريخ طبرى 104 ج 3 ، عيون الأثر 204 ج 2 ، ألروض الأنف 359 ج 2 ، السيره الحلبيّه 190 ج 3 ، شرح المواهب 287 ج 3 ، دلائل النبوة بيهقى 398 و 399 ج 4.

[406] ـ مغازى واقدى 775 ج 2 .

[407] ـ مغازى واقدى ، 1118 ج 2 ، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ، 52 ج 6 ، منتخب كنز العمّال ، به حاشيه مسند احمد بن حنبل ، نوشته متّقى هندى ، 180 ج 4 ، طبقات ابن سعد ، 466 ألسّيرة النّبويّه ، در حاشيه ألسّيرة الحلبيّه ، احمد زينى دحلان ، 339 ج 2 .

[408] ـ سوره توبه ، آيه 1 تا 5 .

[409] ـ تاريخ طبرى 382 ج 2 .

[410] ـ مسند احمد ابن حبنل 164 ج 4 ،كنز العمّال 153 ج 6 .

[411] ـ تاريخ أبى زرعه 298 ، مسند احمد بن حنبل 1 ج 2 ـ ذخائر العقبى 96 .

[412] ـ كنز العمّال 246 ج 1 .

[413] ـ مسند احمد ابن حنبل 151 ج 11، كنز العمّال 247 ج 1، تفسير ابن كثير 543 و 544 ج 2

[414] ـ مستدرك حاكم 51 ج 3 .

[415] ـ حاشيه شيخ محمّد عليان مزروقى بر تفسير زمخشرى 24 ج 2 .

[416] ـ سيره ابن هشام 190 ج 4 .

[417] ـ تذكره الخواص ، سبط ابن جوزى 43 .

[418] ـ أضواء على السّنة المحمّديّه ، محمود أبوريّة 44 ، ينابيع المودّة ، حنفى قندوزى 536 ج 2 .

[419] ـ ألبداية و النّهاية 73 ج 8 .

[420] ـ تفسير قمى 158 و 282 ج 1 .

[421] ـ تفسير الميزان 176 ج 9 .

[422] ـ ألمستجاد من الإرشاد ، علاّمه حلى 57 ، بحار الأنوار 11 ج 22 .

[423] ـ ألرّوض الأنف 374 ج 2 ، خصائص نسائى 20 ، سنن ترمذى 183 ج 2 ، مسند احمد 283 ج 3 ، ألدّر المنثور ، سيوطى 46 ج 10 ، مستدرك الصّحيحين 51 ج 3 ، و به فضائل الخمسه در صحاح ستّه 383 ج 2 مراجعه كنيد .

[424] ـ تذكرة الخواص ، سبط ابن جوزى 43 .

[425] ـ تاريخ يعقوبى 7 ج 2 .

[426] ـ تاريخ طبرى 382 ج 2 .

[427] ـ سوره آل عمران ، آيه 155 .

[428] ـ تذكرة الخواص ، سبط ابن جوزى 43 .

[429] ـ سوره أعراف ، آيه 31 .

[430] ـ عيون الأثر 275 ج 2 .

[431] ـ عيون الأثر 275 ج 2 .

[432] ـ تذكرة الخواص 43 ، عيون الأثر 276 ج 2 .

[433] ـ عيون الأثر 276 ج 2 .