فصل دوّم :

دلائل اثبات مهاجرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله

همراه با ابن بكر ، نه أبوبكر

دلائل بسيارى وجود دارد كه حضور أبوبكر را با رسول خدا صلّى الله عليه و آله در غار ، و هجرت وى را همراه رسول خدا صلّى الله عليه و آله به مدينه نفى مى كند ، كه برخى از اين أدلّه را بيان مى كنيم :

1 ـ رسول خدا صلّى الله عليه و آله اعتراف به همراهى أبوبكر در غار نكردند زيرا اگر همراه حضرت بود بر منقبت و فضيلت عظيمى دست مى يافت ، كه مستحقّ مدح و ستايش پيامبر صلّى الله عليه و آله مى گرديد ، اما مدح و ستايشى ديده نشده است ، بلكه بارها شنيده ايم كه سيّد رسولان ، وى را مورد هجو و بدگوئى قرار داده است ، و همين امر حضور وى را در غار نفى مى نمايد ، و بزودى أدلّه اى از قرن أوّل و دوّم و سوّم و چهارم خواهيم آورد ، كه حضور وى را در غار نفى مى كند .

خداوند تعالى و رسول وى در مواضع متعدّدى ، أبوبكر را مذمّت نموده و بيان كرده اند كه ، وى سزاوار مناقب بزرگ و بسيار نمى باشد .

و از جمله آيات قرآن كه خداوند تعالى در آن أبوبكر را مذمّت كرده ، آيه اى است كه در آن ماجراى لشكر اسلام در جنگ حنين را بيان مى كند ، كه أبوبكر با ديدن فراوانى مسلمانان گفت : امروز از تعداد كم دشمن شكست نمى خوريم ، و به اين ترتيب سپاه اسلام را چشم زد (214) .

و خداوند فرمود :

لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ فى مَواطِنَ كَثيرَة وَ يَوْمَ حُنَيْن إذْ أعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ

فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ اْلأَرْضُ بِما رَحُبَتْ

ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرينَ (215)

خدا شما را در مواقعى بسيار يارى كرد و نيز در جنگ حنين كه فريفته و مغرور بسيارى لشكر اسلام شديد و آن لشكر زياد اصلا به كار شما نيامد ، و زمين بدان فراخى بر شما تنگ آمد و « دشمن بر شما چيره گرديد » تا آنكه رو به فرار نهاديد .

عمر بن الخطّاب مى گويد : قريش از همه مردم چشم شورترند و أبوبكر از همه قريش چشم شورتر مى باشد (216) .

و عمر درباره أبوبكر و قريش مى گويد : قريش نسبت به اجتماع نبوّت و امامت در بنى هاشم حسد ورزى مى نمايد (217) .

و هنگامى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله أبوبكر و عمر و پيروان آن دو را به فضل و شأن على عليه السّلام خبر داد ، درباره پيامبر صلّى الله عليه و آله گفتند : او ديوانه و مجنون است ، پس در حقّ أبوبكر و عمر و اصحابشان آيه نازل شد كه :

وَ إنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ

وَ يَقُولُونَ إنَّهُ لَمَجْنُونٌ . وَ ما هُوَ إلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ (218) (219)

     و بسيار نزديك بود كه كافران چون قرآن را شنيدند ، تو را با ديدگانشان آسيب برسانند

و گفتند او ديوانه است . حال آنكه آن جز پندى براى جهانيان نيست .

و همين گروه در روز شهادت و رحلت رسول أكرم صلّى الله عليه و آله بار ديگر سخن خويش را تكرار كرده گفتند : او هذيان مى گويد يعنى مجنون است (220) .

2 ـ عمر رفاقت ديرينه اى با أبوبكر داشت ، و همواره با رفتن او مى رفت ، و با استقرار او مستقر مى شد ، و أدّله بسيارى وجود دارد مبنى بر آنكه عمر با ساير مسلمانان مثل داماد وى خنيس بن حذافه سهمى و سعيد بن زبير بن عمرو بن نفيل و طلحه بن عبدالله و صهيب بن سنان (221) و حمزه بن عبدالمطلب و عبد الرّحمن بن عوف و عثمان بن عفان (222) به مدينه هجرت نموده است ، به همين جهت رسول خدا صلّى الله عليه و آله بين آنان در مدينه پيوند برادرى بوجود آورد و در همان جا بين أبوبكر و عمر عقد اخوّت بست .

3 ـ اگر پيغمبر صلّى الله عليه و آله در مكّه به شخص ديگرى غير از على عليه السّلام احتياج داشت ، حمزه مرد آبرومند و شجاع و عاقل را همسفر خويش در غار و هجرت قرار مى داد ، لكن به همان راهنماى خود عبدالله بن بكر اكتفا نمود .

4 ـ هيچكدام از مسلمانانى كه به مدينه هجرت كردند و أبوبكر و عمر (223) كه در بين آنان بودند ، و كفّارى كه در مكّه حضور داشتند ، و بعداً اسلام آوردند ، كه جستجو كنندگان رسول خدا صلّى الله عليه و آله در هنگام هجرت در بين آنها و جود داشتند ،اعتراف به حضور أبوبكر در غار نكرده اند . و هيچ كدام از آنان شاهد رفتن أبوبكر به غار و حضور وى در كوه ثور و هجرت وى از مكّه به مدينه نبوده اند (224) . و آنچه درباره حضور أبوبكر در آن موقعيّت ها گفته شده ، تماماً اعتماد بر پيش گوئى ها و گمانهائى دارد كه از هيچ مدرك و اساس صحيحى برخوردار نمى باشد .

و روايات دروغين در اين ماجرا بر سخنان عايشه و أبوهريره و انس بن مالك و عبدالله بن عمر پايه گذارى شده است ، كه در جاهاى بسيارى به دروغ پردازى آنان اعتراف شده ، و علماى بسيارى از عمل به رواياتشان خود دارى نموده اند ، و آنان را در زمره حزب قريش مى شمارند ، كه مؤيّد حكومت أبوبكر بوده ، و از آن بهره مى بردند .

5 ـ أبوطفيل عامر بن واثله ، از پدر خود نقل مى كند كه گفت : در ميان جستجوكنندگان پيامبر صلّى الله عليه و آله ، من نيز وى را جستجو مى كردم .

حضرت در غار تشريف داشتند ، من در غار نگاه كردم لكن احدى را در آنجا نيافتم (225) .

و بخارى در تاريخ صغير و صالح بن حنبل ، أبوطفيل را مورد اطمينان و موثّق دانسته اند (226) .

6 ـ مشركان قريش به درون غار كوچك ثور نگاه كردند ، و احدى را مشاهده نكردند ، پس گفتند : در اين غار احدى وجود ندارد (227) يعنى به دقّت در غار نگاه كردند ، و احدى را مشاهده نكردند .

7 ـ در كتاب « ألبداية و النّهاية » كه يكى از مؤلّفات ابن كثير اموى است ، از ابن جرير طبرى مطلبى ذكر شده است كه ، هجرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله را به غار ثور بدون هيچ همراهى و به تنهائى تأييد مى نمايد

اما ابن كثير از اين روايت صحيحى كه دلالت بر هجرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله به تنهائى مى نمايد وحشت نموده ، و با لرزش چنين مى گويد : « و اين مطلب بسيار غريب و خلاف قول مشهور مى باشد كه مى گويد آن دو با همديگر به غار رفتند (228) » .

و اين حديث صحيح ، تمام روايات دروغين ساخته شده دست بنى اميّه را درباره خروج أبوبكر با رسول خدا صلّى الله عليه و آله باطل مى نمايد ، و حقيقت را چون خورشيد نيم روز ، روشن و آشكار مى كند .

و كليّه متون تاريخى بر اين مطلب اتّفاق دارند كه ، مهاجران به مدينه فقط دو نفر بودند ، يكى رسول خدا صلّى الله عليه و آله و ديگرى راهنماى وى عبدالله بن بكر مى باشد ، و اين اتّفاق وجود أبوبكر را در آن هجرت نفى نموده ، و باورهاى بى اساسى را كه دستهاى فريبكار حزب قريش در اين زمينه ساخته و پرداخته ، بكلّى باطل مى نمايد .

حزب قريش از يك جهت براى تثبيت خلافت أبوبكر و دنباله روهاى وى يعنى عمر و عثمان و شاهان بنى اميّه و از جهت ديگر براى نابود كردن ولايت الهى اهل بيت عليهم السّلام كه پيغمبر در غدير خم اعلام كرد اين گونه روايات دروغين را وضع نمودند .

8 ـ در روايت صحيح بلاذرى چنين آمده است كه : كرزقانى كه مشركين قريش را به غار رساند ، آثار پاى مبارك رسول خدا صلّى الله عليه و آله را در مقابل غار مشاهده نمود ، لكن خود و عبدالعزّى بن أبى بكر جاى پاى أبوبكر را نزديك غار نديدند (229) .

و راوندى ، همين مطلب را تأييد نموده است ، بنابراين به اتّفاق براى ما ثابت مى شود كه پيامبر صلّى الله عليه و آله شبانه به تنهائى و بدون داشتن هيچ همراهى از منزل خويش خارج ، و به تنهائى وارد غار شدند ، و بعد از آن در كوه ثور با عبدالله بن بكر آشنا گرديدند . حال بايد ديد كه أبوبكر در كجاى اين ماجرا حضور داشت ؟

9 ـ تحريف و تصحيف اسم : فريبكاران حزب قريش ، اقدام به اجراى نقشه تغيير در نام أبوبكر نمودند ، تا نام وى موافق نام عبدالله بن بكر گردد ، به همين سبب نام او را كه عتيق بود به عبدالله تغيير دادند (230) . و تنها مطلب باقى مانده ايجاد تغيير بين ابن بكر و أبى بكر بود ، و براى گروه فريب و تزوير بسيار ساده و آسان بوده و احتياج به چيزى جز يك نقطه بر حرف « ى » نداشتند و در زمانى كه خط عربى فاقد نقطه بود چنين تغييرى بسيار آسان بود ، و اين تصحيف و تحريف استمرار پيدا كرد تا آنكه نام عمر بن الحطّاب را به خاطر سبك شمردن ابن عاص حرفه حطّابى يعنى هيزم شكنى به عمر بن الخطّاب تغيير دادند (231) و اين در حالى بود كه اسم ساختگى خطاب بگوش احدى از صحابه نخورده بود.

10 ـ روايات صحيحى كه هجرت پيامبر صلّى الله عليه و آله را فقط با عبدالله بن أريقط بن بكر ثابت مى نمايند تصريح مى كنند كه ، هجرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله همراه با عبدالله بن أريقط بن بكر بوده است ، او راهنماى وى به مدينه بوده ، و آن دو همان دو نفرى بوده اند كه به منزل امّ معبد وارد شدند آنگاه كه اهالى مكّه اين گفتار را از پائين مكّه شنيدند :

جَزَى اللهُ رَبُ النّاسِ خَيْرَ جَزائِه *** رَفيقَيْنِ حَلا خيْمَتى امّ معبد

هُما نَزَلا بِالْبِرِّ وَ ارْتَحَلا بِه *** فَقَدْ فازَ مَنْ أمْسى رَفيقَ مُحَمَّد (232)

و به تصريح متون منظوم و منثور ، آنان دو رفيق بودند ، يكى رسول خدا صلّى الله عليه و آله و ديگرى عبدالله بن أريقط بن بكر و شخص سوّمى به همراه نداشتند ، و همراهى أبوبكر ساخته و پرداخته سياست است .

11 ـ و اسناد و متون سيره پيامبر صلّى الله عليه و آله ثابت مى كند ساكنان بين مكّه و مدينه در راه مدينه فقط دو نفر را مشاهده كرده اند ، بدون آنكه شخص سوّمى همراهشان باشد ، و حضور پيامبر صلّى الله عليه و آله و راهنماى وى امرى است كه به اثبات رسيده است .

12 ـ در زمان پيامبر صلّى الله عليه و آله روايت حضور أبوبكر در غار معروف نبود ، و پس از گذشتن ده سال از حكومت آن حضرت نيز به گوش احدى از صحابه نرسيد ، لكن بعد از شهادت و رحلت وى روايت مذكور را به دروغ وضع نمودند .

13 ـ أبوبكر و فرزندانش در زمان حيات رسول خدا صلّى الله عليه و آله به ماجراى غار افتخار نمى كردند ، بلكه در آن عصر أبوبكر مردى عادى و گمنام بود كه كسى به او توجّهى نداشت و مشهور به صفات ستوده ممتازى نبود .

و بعد از گذشتن ده سال أوّل حيات دولت اسلامى در مدينه ، افراد شاخص مسلمانان در وجود أميرالمؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و سلمان فارسى و سعد بن عباده و حبّاب بن المنذر و جعفر بن أبى طالب و زيد بن حارثه و حمزة بن عبدالمطلب و زبير بن عوام و خالد بن سعيد بن العاص و عمرو بن سعيد بن العاص و أبوذر غفارى و عمار بن ياسر و مقداد بن عمر و سعد بن معاذ ، خلاصه مى شدند . و براى كسى كه خواستار آگاهى از واقعيّات و شناخت رهبرى مسلمانان در آن روز مى باشد حقيقت همين بود ، اما آنكس كه در صدد فريب خود و مردم باشد ، بايد كتابهاى سيره اى را كه پيروان سلاطين و دنباله روهاى سياست به رشته تحرير در آورده اند ، به همان نحوى كه در كتابهايشان يافت مى شود مطالعه نمايد ، و در زمانى كه خالد بن سعيد بن العاص به مقام والى اسلامى در يمن دست يافت ، و عمرو بن العاص در جنگ ذات السّلاسل (233) منصب فرماندهى بر أبوبكر و عمر و عثمان را بدست آورد ، بخاطر همين گمنامى و نداشتن امتياز ، أبوبكر در زمان رسول خدا صلّى الله عليه و آله ، منصب مهمّى به دست نياورد ، و حتى از جهت خانوادگى ، أبوبكر داراى شأن و منزلتى ممتاز نبود ، و رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى خواست صباغه ، بنت عامر قيسيّه را از پسرش خواستگارى نمايد (234)كه أبوبكر خود پيش آمد ، و عايشه را براى ازدواج به رسول خدا صلّى الله عليه و آله عرضه نمود .

و عمر همين مطلب را از او ياد گرفته ، دخترش حفصه را براى ازدواج بر پيامبر صلّى الله عليه و آله عرضه نمود ، و رسول خدا با خواسته آن دو نفر موافقت كرد ، گرچه حفصه و عايشه از نظر زشتى چهره و سوء خلق مشترك بودند (235) و امّ حبيبه ، دختر أبوسفيان نيز بر اين واقف شد ، و بعد از آنكه شوهرش در حبشه به كيش نصرانيّت در آمد ، خود را بر نبىّ أكرم صلّى الله عليه و آله عرضه نمود ، و ايشان نيز موافقت نموده و با وى ازدواج كردند .

و به اين صورت اين سه نفر يعنى أبوبكر و عمر و أبوسفيان ، دختران خود را با يك نقشه حساب شده كه بزودى موجب رسيدنشان به قدرت مى شد ، به خانه پيامبر صلّى الله عليه و آله وارد نمودند ، و اين عمل بيان گر مسير و هدف مشترك آنهاست .

و عملا ابتداء أبوبكر و سپس عمر و بعد از او عثمان نماينده أبوسفيان به قدرت رسيدند ، زيرا أبوسفيان بن حرب ، رهبر كفّار بخاطر سوابق گذشته اش مشكل بود بتواند به خلافت برسد ، لذا وكيل او عثمان و بعد از او پسر أبوسفيان ، معاويه به خلافت دست يافتند .

14 ـ و درباره مسأله حضور نداشتن أبوبكر در غار عايشه با اين سخن كه : آيه اى از قرآن در شأن ما نازل نشده است (236) موضوع را تأييد نمود ، و بر دروغ گفتن و بر أحاديثى كه در روزگار كشمكش پدرش با ديگران بر سر قدرت گفته بود ، نادم و پشيمان گرديد .

و أدّله صحيح ، خبر حضور أبوبكر را در غار به همراهى رسول خدا صلّى الله عليه و آله نادرست مى داند . بلكه اين داستان از ساخته هاى داستان سرايان و دولت مردانى مى باشد كه در پى تثبيت قدرت حزب قريش بودند .

زيرا روايات صحيح غدير كه بر بيعت گرفتن رسول خدا صلّى الله عليه و آله براى على عليه السّلام دلالت مى كرد ، تلاش كنندگان براى بدست گرفتن قدرت را بر آن داشت تا روايات دروغينى را براى مشروع بودن خلافت أبوبكر ايجاد نمايند .

پس دولت دو قضيّه دروغين را بوجود آورد ، قضيّه أوّل حضور أبوبكر در غار و قضيّه دوّم اقامه جماعت به امامت أبوبكر در روز دوشنبه (237)مى باشد . و اين تلاشِ انسان عاجز و فاقد شرايط واقعى خلافت است ، و در اين زمينه دروغ گفتن حكّام ، آنان را به مسيرى كشاند كه حدّ و حساب از دست رفت ، و چنين گفته شد : دروغ گوئى كن باز هم دروغ گوئى كن تا دشمنت تصديقت نمايد .

و عايشه حضور أبوبكر را در غار با اين جمله كه : آيه اى از قرآن در شأن ما نازل نشده است تكذيب نمود ، بنابراين عايشه از كسانى مى باشد كه حضور أبوبكر را در غار تكذيب كرده اند .

و اين اجماع و اتّفاق عمومى از جانب صحابه مسلمان ، بر حضور نداشتن أبوبكر در غار و روايت بخارى ، روايات دروغين ساخته شده بعد را درباره حضور أبوبكر در غار و هجرت تكذيب نموده است .

بنابراين عايشه بخاطر روايت هاى گذشته اش درباره حضور أبوبكر در غار پشيمان شد ، و صحابه ، وى را در گفتارش در مجلس مروان تأييد كردند .

و صحابه همان كسانى هستند كه احاديث را از دهان مبارك رسول خدا صلّى الله عليه و آله شنيده اند و گفتارشان حق را اثبات مى نمايد و أقوال كذبى كه بعداً گفته شده است ، در اين زمينه سودى نمى رساند .

15 ـ قيس بن عباده رهبر انصار ، روزى كه جايگاه أبوبكر را نسبت خلافت ، به عنوان مرد گمنامى كه هيچ فضيلت و منقبتى ندارد ، بيان مى كرد ، با اين جمله : « حسب و نسب اصيلى ندارى » (238) كه به أبوبكر گفت ، به عنوان كسى كه فاقد شرايط است ، حضور وى را در غار تكذيب كرد .

و انصار نيز با ردّ بيعت كردن با وى در سقيفه اين حضور را تكذيب كردند ، و در مقابل گفتند : به جز على با احدى بيعت نمى كنيم (239) و اگر أبوبكر صاحب غار بود چنين گفته نمى شد .

و در ارزش و جايگاه انصار همين بس كه آنان مركز اسلام و مردان دين مى باشند كه رسالت پيامبر صلّى الله عليه و آله را تحمّل نموده ، و حقّانيت و شيوه اصحاب مخلص رسول خدا صلّى الله عليه و آله را مى شناختند . و چون أبوبكر فاقد شرايط لازم براى خلافت بود ، بيعت وى را نپذيرفتند .

16 ـ درباره أبوبكر گفته شده است كه ، وى نه طالب است و نه مطلوب (240) ( كنايه از اينكه توقّع هيچ نفعى در وى وجود ندارد ) و اين سخن نيز حضور وى را در غار و هجرتش را با رسول خدا صلّى الله عليه و آله تكذيب مى نمايد .

اسكافى امام معتزله ، درباره أبوبكر مى گويد : هرگز تيرى بسوى دشمن پرتاب نكرد و شمشيرى از نيام نكشيد و خونى بر زمين نريخت و او يكى از اتباع است (241) نه مشهور و نه معروف ، و نه طالب و نه مطلوب مى باشد (242) زيرا اگر وى همراه رسول خدا صلّى الله عليه و آله بود ، از طرف قريش مورد طلب و جستجو واقع مى شد . و براى جلوگيرى و مقابله با اين حالت اضطرارى و درد سر ايجاد شده در اين موضوع ، ناچار شدند اين روايت را ايجاد كنند كه : مشركين قريش براى كشتن و برگرداندن رسول خدا صلّى الله عليه و آله و أبوبكر به مكّه ، اموالى را قرار داده و بذل نمودند .

17 ـ سيره أبوبكر و علاقه صميمانه وى نسبت به سركشان قريش و تقرّب جستن به آنان با وجود جنگشان با اسلام ، دروغين بودن حضور أبوبكر را در غار و جستجوى قريش از وى را به روشنى آشكار مى نمايد ، و عكرمه و معاويه و ابن العاص و خالد بن وليد و أبوسفيان از مهاجمان به منزل رسول خدا صلّى الله عليه و آله براى كشتن وى بودند ، و در غار ثور وى را جستجو مى كردند ، لكن خداوند سبحان چشم آنان را كور نمود ، و از ديدن وى عاجز كرد ، و در صورتى كه أبوبكر هم مطلوب آنان بود اين چنين تقرّبى پيدا نمى كرد ، و اين امر عكس مطلب را بيان مى كند .

بنابراين رابطه بين آنان بسيار دوستانه و صميمى بود و تا آخر به حال خود باقى ماند ، زيرا أبوبكر عكرمة بن أبى جهل را والى عمّان (243) قرار داده و به خود بسيار نزديك نمود ، و خالد را به سمت فرمانده سپاه عراق و شام منصوب كرد ، و ابن عاص را فرمانده لشكرى از سپاه شام قرار داد و دو نفر از فرزندان أبوسفيان را براى حكومت شام و طائف تعيين نمود (244) .

روابط أبوبكر با انصار ، و گروههاى أوّل مهاجرين در عصر رسول خدا صلّى الله عليه و آله و در عصر خلافت بسيار بد بود ، و دروغ هاى ساخته شده در همراهى أبوبكر با رسول خدا صلّى الله عليه و آله در غار شباهت زيادى به اكاذيب وضع شده در زمينه ، انحصار باز نمودن در خانه أبوبكر و رسول خدا صلّى الله عليه و آله بسوى مسجد دارد زيرا منزل وى در عوالى مدينه قرار داشت (245) و در همسايگى مسجد نبود و اذن الهى به باز بودن در ، فقط اختصاص به نبىّ أكرم و على عليهما السّلام داشت (246) .

18 ـ و عمر بن الحطّاب ( الخطّاب ) نيز اين منقبت أبوبكر را در غار ، آن روز كه درباره سقيفه سخن مى گفت ، با بيان اين جمله تكذيب نمود : « بيعت أبوبكر اشتباه بود خداوند مسلمانان را از شر آن نگه دارد و هر كس چنين كارى نمايد به قتل رسانيد (247) » و اگر منقبت وى در غار صحّت داشت عمر درباره وى چنين نمى گفت ، زيرا مردم با رفيق و همراه پيامبر صلّى الله عليه و آله در غار و هجرت بيعت نموده بودند .

و عمر درباره اش گفته است وى ضئيل ( پست و حقير ) بنى تيم است و اين سخن (248) بيان كننده آن است كه وى شخصى گمنام مى باشد ، كه از هيچ منقبتى بر خوردار نبود .

19 ـ و زبير بن عوام اين مصاحبت را به واسطه بيعت نكردن با أبوبكر در سقيفه ، تكذيب نمود (249) .

20 ـ و همچنين سلمان فارسى ، عمّار ياسر ، أبوذر ، حذيفه بن اليمان ، خالد بن سعيد العاص ، سعد بن عباده و حباب بن منذر با خودارى كردنشان از بيعت با أبوبكر و خلافت وى ، و تصريح بر آنكه أبوبكر فاقد مناقب عالى مى باشد (250) اين مصاحبت را تكذيب كردند يعنى أبوبكر با رسول خدا صلّى الله عليه و آله در غار همراه نبوده و با وى هجرت نكرد .

21 ـ أبوسفيان نيز أبوبكر را به أبوفصيل (251) توصيف كرد و اين كلمه دلالت مى كند برآن كه وى فاقد هرگونه فضيلت عالى همچون همراهى و مصاحبت با نبىّ أكرم صلّى الله عليه و آله در غار و هجرت مى باشد (252) .

أبوسفيان درباره خلافت أبوبكر مى گويد : « چه شده است كه امر خلافت در دست كم ارزش ترين قريش و ذليل ترين آنان قرار گرفته (253) » و چنانچه أبوبكر رفيق و همراه نبىّ مكرّم صلّى الله عليه و آله در غار بود ، و آيه اى از قرآن در شأن وى نازل شده بود ، عمر و أبوسفيان چنين سخن حسّاس و خطيرى درباره اش بر زبان جارى نمى كردند .

22 ـ هنگامى كه أبوبكر و عمر ، فاطمه سلام الله عليها را خواستگارى كردند ، رسول خدا صلّى الله عليه و آله به آن دو پاسخ رد داد ، و هنگامى كه امام على عليه السّلام از وى خواستگارى نمود ، رسول خدا صلّى الله عليه و آله موافقت نمود ، و در حالى كه به أبوبكر و عمر گوشه و كنايه مى زد فرمود : تو دجّال نمى باشى (254) .

و چنانچه أبوبكر در غار و هجرت ، مصاحب و همراه پيامبر صلّى الله عليه و آله بود ، درباره اش اين جمله را نمى فرمود . آيا چنين نيست ؟

و معقول نيست كه سيّد رسولان صلّى الله عليه و آله در آن زمان سخت و حسّاس همراه شخصى به غار برود و پس از آن درباره اش چنين بگويد كه او دجّال است ، و اصلا ممكن نيست در آن هجرت مخاطره آميز با چنين دجّالى مصاحبت و همراهى داشته باشد .

23 ـ و در زمان امام جعفر صادق عليه السّلام علماء به هجرت واقعى رسول خدا صلّى الله عليه و آله فقط با راهنماى خود عبدالله بن أريقط بن بكر آگاه بودند ، و مصاحبت أبوبكر را با وى در غار و هجرت انكار مى كردند .

ابن حجر مى گويد : از حافظ نقل شده است كه نظّام و بشر بن خالد گفتند : به محمّد يعنى أبوجعفر رافضى كه به شيطان طاق شهرت دارد گفتيم : آيا حيا نمى كنى كه مى گوئى خداوند در قرآن اين آيه را نفرموده است :

ثانِىَ اثْنَيْنِ إذْ هُما فِى الْغارِ إذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إنَّ اللهَ مَعَنا(255)

مى گويد : مدّت طويلى خنديد تا ما خجالت كشيديم و ما تبديل به كسانى شديم كه اين سخن را گفته اند .

و مى گويند نام وى محمّد بن على بن نعمان و كنيه او أبوجعفر مى باشد (256) .

و ظاهر مطلب آن است كه عالم طاق مشهور ، مصاحبت أبوبكر با رسول خدا صلّى الله عليه و آله را در غار و هجرت انكار مى نمود ، لذا سياست مردان حزب قريش با متّهم كردن وى به انكار آيه غار به او پاسخ مى دادند ، و در آن زمان اين عادت معروف آنان بود .

و بسيارى از حكومتها دشمنان خود را به كفر محكوم مى كردند ، و با تهمت هاى مختلف آنان را مى كشتند ، در حالى كه آنان از چنين تهمتهائى پاك و مبّرا بودند ، همانطورى كه برادران يوسف گرگ را متّهم به ريختن خون برادر خود يوسف نمودند .

و ابن حجر از آنجائى كه بخوبى مى دانست رسول خدا صلّى الله عليه و آله مصاحب أبوبكر در غار و هجرت نبود ، از توضيح بيشتر مطلب واهمه نمود .

« توضيحى درباره زندگى محمّد بن على بن نعمان مؤمن طاق ـ قرن دوّم هجرى » .

او محمّد بن علىّ بن نعمان بن أبى طريقه بجلى كوفى أحول صيرفى مى باشد . كنيه او أبوجعفر بود و چون دكّانى در طاق المحامل كوفه داشت ، ملقّب به مؤمن طاق شد ، او مردى ثقه و متكلّمى حاذق بود ، و داراى چند كتاب مى باشد .

شيخ طوسى و نجاشى و ساير بزرگان وى را توثيق كرده اند .

از اصحاب امام جعفر صادق و امام موسى كاظم عليهما السّلام بود و امام صادق عليه السّلام وى را در علم كلام بر ديگران ترجيح مى داد .

امام صادق عليه السّلام فرمود : زراره و بريد بن معاويه و محمّد بن مسلم و احول زنده يا مرده باشند برايم محبوب ترين مردم هستند .

او از ياران با وفاى امام صادق عليه السّلام بود (257) و مناظره هائى با أبوحنيفه دارد ، كه در آن وى را مغلوب مى نمود .

تهمت هاى شرم آور بسيارى به مؤمن طاق و زرارة بن اعين و ديگر اصحاب وارد كرده اند (258) و مخالفان اهل بيت عليهم السّلام نام وى را شيطان طاق گذاشتند .

و كتاب الإمامة ، كتاب المعرفة ، كتاب الرّد على المعتزلة ، كتاب الجمل ، كتاب اثبات الوصيّة ، كتاب ، إفعل و لاتفعل (259) كتاب الإحتجاج فى امامة أميرالمؤمنين عليه السّلام ، كتاب كلام وى بر عليه خوارج ، كتاب مجالس مع أبى حنيفه ، و كتاب الرّجعة ، از تأليفات وى مى باشد .

و درباره او گفته شده است كه : كان عبقريّاً و مناظراً لايشقّ له غبار (260) ، يعنى او دانشمند و مناظره كننده بى نظيرى بود كه بدون بودن هيچ ابهامى سخن مى گفت ، و در سال 199 هجرى به رحمت خدا متّصل گرديد (261) .

24 ـ و يحيى بن معين (262) درباره روايتى كه از طريق انس ابن مالك راجع به حاضر بودن أبوبكر در غار نقل شده تشكيك كرده است .

حسن بن قاسم بن دحيم دمشقى از محمّد بن سليمان منقرى نقل مى كند كه : يحيى بن معين به بصره آمد و احاديث أبوسلمه را مى نوشت . پس گفت : اى اباسلمه مى خواهم برايت مطلبى را بگويم اميدوارم در غضب نشوى .

أبوسلمه گفت : بگو !

يحيى گفت : حديث همام بن ثابت از انس بن مالك از أبوبكر كه همان حديث غار مى باشد ، كسى از اصحاب تو روايت نكرده است ، و فقط عفّان و حبّان آن را روايت كرده اند ، و آن را در كتاب تو نيافتم ، و فقط آن را بر روى جلد كتاب ديدم (263) .

أبوسلمه گفت : تو چه مى گوئى ؟

يحيى گفت : آيا قسم مى خورى اين حديث را از همام شنيده اى ؟

أبوسلمه گفت : مى گوئى بيست هزار حديث از من نوشته اى ، اگر در اين احاديث به نظرت صادق هستم ، سزاوار نيست در حديثى مرا تكذيب نمائى ، و اگر به نظرت دروغ مى گويم ، سزاوار نيست مرا تصديق نمائى ، و نبايد مطلبى از من بنويسى تا مرا با آن بدنام كنى .

برّه دختر أبى عاصم ، سه بار طلاق داده شود ، اگر حديث را از همان نشنيده باشم ، بخدا سوگند هرگز ديگر با تو سخن نمى گويم (264) .

25 ـ حديث غار را عبّاس بن الفضل أزرق از ثابت از أنس نقل نمود يحيى بن معين درباره وى گفت : او دروغگوى خبيثى مى باشد (265) .

26 ـ علماء و توثيق شدگان و حاكمان از تابعين كه در شرق و غرب جهان پراكنده شدند ، به عدم مصاحبت و همراه نبودن أبوبكر با رسول خدا صلّى الله عليه و آله در غار و هجرت آگاه بودند ، و محمّد بن المهدى مؤسّس دولت فاطميّون از جمله همين افراد بود ، و به شدّت حضور أبوبكر را در غار و هجرت وى را با رسول خدا صلّى الله عليه و آله تكذيب مى نمود (266) .

محمّد بن المهدى ، مردى از نسل رسول خدا صلّى الله عليه و آله و از علماى شرافتمندى بود كه در كوفه به تحصيل علوم پرداخت ، و آنگاه از كوفه به شمال آفريقا هجرت نمود ، و در آنجا به لطف الهى موفّق به تأسيس قوى ترين دولت اسلامى در آفريقا شد ، پس از آن با تسلّط بر شبه جزيرة العرب و شام و مصر عظمت دولت او بيشتر گرديد ، و پاى تخت دولت وى قاهره بود .

« نظرى گذرا به زندگى المهدى فاطمى ، در قرن سوّم و چهارم هجرى 322 ـ 259 »

نسب محمّد به عبدالله بن ميمون بن محمّد بن اسماعيل بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليه السّلام مى رسد ، و اين نسب مطابق با واقع است (267) .

1 ـ امام على بن أبى طالب عليه السّلام ظهور اين دولت علوى را در آينده خبر داده بود . كه اين پيش بينى به وقوع پيوست (268) .

و گفته شده است او أبومحمّد ، محمّد عبيدالله بن احمد بن اسماعيل الثّانى بن محمّد بن اسماعيل بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب عليه السّلام (269) مى باشد .

2 ـ و علويان عارف به انساب ، نسب او را صحيح مى دانند .

3 ـ و صحّت نسب اين خاندان را شريف رضى رحمه الله كه سراينده أشعار زير است تأكيد نموده :

ما مقامى على الهوان و عندى *** مقول صارم و أنف حمى

ألبس الذّل فى بلاد الأعادى *** و بمصر الخليفة العلوى

من أبوه أبى و مولاه مولاى *** اذا ضامنى البعيد القصى

لف عرقى بعرقه سيّد النّاس *** جميعاً محمّد و على

انّ ذلّى بذلك الجوّ عزّ و *** اوامى بذلك النّقع رى (270)

ترجمه أشعار :

من در مقامى ذلّت بار باقى نمانده ام ، در حالى كه در دست شمشيرى كشيده و در سر غيرت والا دارم ، در شهر دشمنان و در مصر ، خليفه علوى ، كه پدر او پدر من و مولاى او مولاى من است ، هرگاه بسيار دور (271) مرا محروم نمايد ، به او لباس مذلّت را مى پوشاند ، ريشه و اصل مرا به ريشه و اصل او ، دو سرور تمام مردم يعنى محمّد و على درهم پيچيدند ، ذلّت من در آن فضا عزّت است ، و مى خواهم از آن چشمه پر آب ، خود را سيراب نمايم .

و چون پدر شريف رضى ، از وى خواست تا نوشته اى دالّ بر نادرست بودن نسب محمّد بن عبدالله بن ميمون بنويسد ، شريف رضى قبول نكرد .

و ابن أثير مى گويد : در امتناع رضى از عذرخواهى و امتناع وى از نوشتن طعن در نسب آنان ، با وجود جوّ ترس حاكم ، دليلى قوى بر صحّت نسب آنان وجود دارد .

و قائلين به صحّت نسب وى اعتقاد دارند ، علمائى كه در آن محل به نوشتن نسبت ناروا به فاطمين حاكم پرداختند ، صرفا به خاطر ترس و تقيّه اقدام به نوشتن كردند ، و به انساب عالم نبوده اند ، بنابراين با قول آنان نمى توان استدلال نمود (272) .

و در روز هفتم ذى الحجّه سال دويست و نود و شش ، بر سلجماسه كشور مغرب غلبه يافت ، و در شوّال سال سيصد و هفت به آن شهر منتقل شد ، و آفريقا را كه از توابع مغرب بود به زير قلمرو خود برد ، و فرزند خويش را حركت داد ، پس اسكندريّه و فيوم از توابع صعيد را به تملّك در آورد و مدّت حكومت آنان از زمان قيام مهدى تا هنگام وفات يافتن عاضد ، دويست و هفتاد و سه سال بود ، كه دويست و شش سال آن در مصر بود ، و مبلّغ او در آفريقا أبوعبدالله شيعى مذهب بود ، و محمّد بن عبدالله مهدى ، در كوفه متولّد شد ، و در سال 323 وفات يافت (273) و سالهاى حكومت وى 25 سال و چند ماه مى باشد ، و بعد از وى فرزندش ألقائم بأمرالله ، أبوالقاسم محمّد به امر حكومت قيام نمود .

و از آنجا كه وى بر مذهب تشيّع بود ، بسيارى از قلم هاى مسموم طائفه گرا سعى در خدشه وارد كردن به نسبت و دين و اسم وى نمودند ، و از اين گروه مى توان ذهبى را نام برد (274).

و همانها چنين گفتند : « طائفه اى ادّعا مى كنند وى خالق و پيامبر و او همان مهدى موعود مى باشد » . لكن تمام اين مطالب مجرّد ادّعا بوده ، و هيچگونه اساس و پايه اى نداشته ، و صرفاً از كينه عميق به محمّد و آل محمّد صلّى الله عليه و آله سرچشمه مى گيرد .

آنان چنين ادّعاهائى را درباره پادشاهان فسق و فجور از خاندان عبّاسى و بنى اميّه و ديگران روا نداشتند ، بلكه سعى در پوشاندن و مخفى نگه داشتن كفر و الحاد آنان نمودند ، لكن هركس را كه داعيه دارِ برافراشتن پرچم محمّد و آل محمّد صلّى الله عليه و آله گرديد ، به يهوديّت و آتش پرستى و كفر و ادّعاى ربوبيّت متّصف و متّهم (275) كردند .

و در همين راستا مختار ثقفى مبارز و ستيزه گر با بنى اميّه و دعوت كننده براى حاكميّت محمّد و آل محمّد صلّى الله عليه و آله گرفتار همين دروغها و افتراها گرديد .

رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى فرمايد : افترا زننده داخل بهشت نمى شود (276) . و محمّد بن عبدالله المهدى از علماء و دانشمندانى بود كه سعى در ايجاد دولت اسلامى نمود ، و بعد از تلاش و زحمت بسيار و جهاد مستمر به اين هدف نائل شد ، و به اين غايت دسترسى پيدا كرد ، پس حكومتى عظيم در شمال آفريقا تأسيس كرد كه خيلى زود عظيم ترين دولت اسلامى در جهان به پايتختى قاهره گرديد . و عظيم ترين دانشگاه اسلامى جهانى ، به نام جامع الأزهر را تأسيس نمود .

محمّد بن عبدالله المهدى ، از جمله تلاشگران براى برافراشتن پرچم محمّد و آل محمّد عليهم السّلام در زمين بود ، و هيچ ادّعا نكرد ، وى مهدى عجّل الله تعالى فرجه مى باشد ، بلكه او را ملقّب به اين لقب نمودند .

و اين خليفه فاطمى كه در كوفه متولّد شده و در آنجا تحصيل نمود ، حضور أبوبكر را در غار و هجرت وى را با رسول خدا صلّى الله عليه و آله به مدينه منوّره انكار نمود ، و قدم در جاى پاى امامان نهاد ، و با علماى كوفه كه در رأس آنان ، مؤمن طاق كه از مخلص ترين شاگردان امام صادق بشمار مى رفت ، همراه بود ، و اين چنين بود كه محمّد بن عبدالله المهدى كه منسوب به امام صادق عليه السّلام و مؤمن طاق شاگرد آن حضرت ، از منكرين شديد حضور أبوبكر در غار گرديدند ، و اين مطلب نشان مى دهد كه اين انكار را از معدن علم و سلاله پيامبر صلّى الله عليه و آله جعفر صادق عليه السّلام بدست آورده اند .

و تمام أراجيف و اكاذيب گفته شده در مسأله حضور داشتن أبوبكر در غار توسط انكار امام صادق عليه السّلام رسوا گرديد . زيرا ممكن نيست در اينجا روايتى بتواند با قول امام صادق عليه السّلام معارضه نمايد ، در حالى كه نعمان يعنى أبوحنيفه در بالابردن شأن و منزلت علمى امام صادق عليه السّلام چنين گفته است :

« لَوْلا السَّنَتانِ ، لَهَلَكَ النُّعْمانُ » (277) يعنى اگر آن دو سال نبود ، نعمان هلاك مى شد ، و مقصود او از آن دو سال ، دو سالى بود كه نزد امام صادق عليه السّلام درس مى خواند .

و انس بن مالك مى گويد : از نظر فضيلت و علم و عبادت و ورع هيچ گوشى نشنيد و در ذهن بشرى خطور نكرد و چشم كسى نديد كسى را كه در سخن ، صادق تر از جعفر صادق باشد (278) و تعجّبى ندارد ، مؤمن طاق كه معروف به تبعيّت از امام خويش است ، همان اعتقادات مولاى خود امام صادق عليه السّلام را داشته باشد .

و از آنجائى كه علماى جور و واعظان دربارى از انتشار حقيقت ماجراى غار بين مردم واهمه و هراس داشتند ، بر عليه تمام كسانى كه حضور أبوبكر را در غار انكار مى كردند ، جنگى تمام عيار بپا نمودند .

پس به هركس دسترسى پيدا كردند كشتند ، و بر كسانى كه توان نابوديشان را نداشتند ، مثل محمّد بن عبدالله المهدى ، مؤسّس دولت فاطميّون و مؤمن طاق شاگرد و حوارى امام صادق عليه السّلام ، دروغها و افترآت گوناگون شايع كردند .

و بخاطر دروغهاى بسيار زيادى كه در قضيّه حضور أبوبكر در غار از طرف حكومت ها روايت مى شد ، و بخاطر مخفى نمودن روايات صحيح در اين قضيّه ، بسيارى از علماى مخلص و باتقوى خطا نموده ، و بخاطر دست نيافتن به روايات صحيح در اين باب ، حضور أبوبكر را در غار تأييد كردند ، و بعد از توفيق الهى كه در دست يافتن به روايات بر حق ، شامل حال ما گرديد ، اكنون به خوانندگان گرامى تذكر مى دهيم كه وقت آن رسيده است تا در اين موضوع غبار اكاذيب را برطرف نمائيم ، و به حقيقت احاديث نبوى برسيم ، به همان نعمت الهى عظيمى كه بعد از 1420 سال ، بدان دست يافتيم ، يعنى رسيدن به واقع و حق ، بعد از جهل فراگير در اين حادثه .

27 ـ تمام انبياء به تنهائى و بدون داشتن همراهى از دست طاغيان فرار كردند و رسول خدا صلّى الله عليه و آله بر سيره و روش آنان حركت نمود .

1 ـ داود پيامبر عليه السّلام از گردنكش زمانه خود ، جالوت ، به كوه فرار كرد ، و در غارى مخفى شد (279) و پس از آن داود عليه السّلام جالوت را به قتل رسانيد ، و محمّد صلّى الله عليه و آله پيامبر اسلام أبوجهل را كه تا غار به دنبال پيامبر صلّى الله عليه و آله آمد ، به قتل رسانيد .

2 ـ مادر حضرت ابراهيم عليه السّلام ، فرزند خود را از ترس نمرود كه فرمان به كشتن اطفال داده بود ، تنها در غار گذاشت ، تا زمانى كه جوانى نيرومند گرديد ، آنگاه بسوى مردم رفت ، و آنان را به دين دعوت نمود (280) .

3 ـ پيامبر خدا ، يوسف عليه السّلام چند روزى در چاه تنها ماند ، تا آنكه يكى از قافله ها بر آن چاه عبور كرد و او را نجات داد (281) .

4 ـ مادر موسى عليه السّلام فرزند خود را در گهواره گذاشت ، و در رودخانه نيل انداخت ، پس خداوند تعالى وى را نجات داد ، و وقتى بزرگ شد مردم را به دين دعوت نمود ، و از مواعظ او مردم هدايت يافتند ، پس فرعون براى نابودى او براه افتاد . موسى نيز تنها و بى كس در راه خداى سبحان مهاجرت نمود .

خداوند تعالى مى فرمايد : موسى از شهر مصر با حال ترس و نگرانى بيرون رفت گفت : بارالها مرا از شرّ اين قوم ستمكار نجات ده ، و چون از مصر بيرون شد و سر به بيابان ، رو به جانب شهر مدين آورد ، با خود گفت : اميد است خداوند مرا به راه مستقيم هدايت فرمايد . و چون بر سر چاه آبى حوالى شهر مدين رسيد ، آنجا جماعتى را ديد كه حشم و گوسفندانشان را سيراب مى كردند ، و در نزد آنان دو زن را ديد كه ( از مخلوط شدن گوسفندان ) منع مى كردند ، گفت : خواستتان چيست ؟ پاسخ دادند : ما ( گوسفندانمان را ) سيراب نمى كنيم تا چوپانها ( از اينجا خارج ) شوند ، و پدر ما پيرمرد مسنّى است (282) .

و چون موسى عليه السّلام به خانه شعيب عليه السّلام آمد ، شعيب گفت : من اراده آن دارم كه يكى از اين دو دخترم را به نكاح تو در آورم ، بر اين مهر كه هشت سال أجير حج من باشى و اگر ده سال تمام كنى آن ( دو سال ) به ميل و اختيار تو و من در اين كار رنج بر تو نخواهم نهاد ، انشاء الله مرا شخصى شايسته اين خدمت خواهى يافت (283) .

و موسى عليه السّلام بدون همراهى هارون عليه السّلام و قارون بيرون رفت و محمّد صلّى الله عليه و آله نيز بدون آنكه على عليه السّلام يا أبوبكر همراهش باشند به غار رفت ، و آنجا با راهنماى خود عبدالله ابن بكر آشنا شد .

28 ـ سليمان بن حرب حديث غار را كه خالد بن خداش از حماد بن زيد از ايوب بن نافع از ابن عمر نقل مى نمود ، تضعيف مى كرد (284) .

29 ـ عايشه دختر طلحه مى گفت : طلحة بن عبيدالله از أبوبكر بهتر است (285) .

و عايشه دختر طلحه تميميّه ، به سبب تفضيل پدرش بر أبوبكر حضور وى را در غار تكذيب نمود ، زيرا اگر أبوبكر در غار و هجرت حاضر بود ، طلحه را بر وى برترى نمى داد . و اين زن از قبيله أبوبكر و از ساكنان مدينه است ، و مسلّماً قضيّه غار و هجرت را شنيده است ، و معقول نيست فضائل پسر عموى خود را پنهان نمايد . و مسلّماً عايشه اى كه ساكن مدينه در نزد پدر خود و نزد أبوبكر و دخترش عايشه و نزد باقى زنان اصحاب رسول خدا صلّى الله عليه و آله بود ، از مغيره و أبوهريره و بقيه پارس كنندگان دنبال ثروت و قدرت بر سيره نبوى آگاه تر مى باشد .

30 ـ روايات دروغين حضور أبوبكر در غار و هجرت ادّعا مى كنند كه علىّ بن أبى طالب عليه السّلام خارج شدن پيامبر صلّى الله عليه و آله را به غار به أبوبكر خبر دادند ، و أبوبكر در نزديكى چاه ميمون به انتظار پيامبر نشست (286) . در حالى كه بطلان اين روايت واضح است ، زيرا :

أوّلا : سند نادرستى دارد ، و ثانياً : أبوبكر نمى توانست براى گفتگو با على عليه السّلام وارد خانه رسول خدا صلّى الله عليه و آله شود ، كه از سوى قريش مورد محاصره واقع شده بود .

ثالثاً : آنچه از سيره على عليه السّلام و سخنان شريف وى ملاحظه مى شود آن است كه ، آن حضرت درباره اين مطلب دروغين سخنى نفرموده ، و در زمان حيات رسول خدا صلّى الله عليه و آله و بعد از شهادت و رحلت وى ، و حتى در ايام خلافت خود اعتراف به اين مطلب ننمود ، بلكه عكس اين مطلب را در خطبه بليغ خود در نهج البلاغه ملاحظه مى كنيم كه حضرت فرمود :

و الله لقد تقمّصها ابن أبى قحافه و هو يعلم محلّى منها

محلّ القطب من الرّحى (287)

يعنى : « به خدا سوگند أبوبكر فرزند أبوفحاقه پيراهن خلافت را به تن نمود ، در حالى كه جايگاه مرا در امر خلافت كه چون محور نسبت به آسيا مى باشد ، مى دانست » .

أميرمؤمنان در ايّام سقيفه ، أبوبكر و عمر را به فريبكارى و توطئه چنينى متّهم نمود و فرمود :

إحلب حلباً لك شطره ، اشدد له اليوم أمره ، ليردّها عليك غداً (288)

يعنى : « امروز به گونه اى از پستان خلافت بدوش كه زيادى آن به تو برسد ، و كار او را امروز چنان محكم كن كه فردا به تو باز گرداند » ، و عمر و أبوبكر را متّهم به توطئه براى غضب قدرت نمود .

31 ـ در روايات صحيح آمده است كه : أبوبكر از عبدالله بن أريقط بن بكر در خواست نمود به همراه همسرش امّ رومان و دخترش عايشه به مدينه بيايد ، و به او دو شتر هديه داد (289) .

پس مكركنندگان و فريبكاران ، اسناد و متن اين روايت صحيح را به نفع آن روايت ساختگى كه نمايانگر هجرت أبوبكر به همراه پيامبر صلّى الله عليه و آله و راهنماى وى ابن بكر به مدينه بود به فريب تغيير دادند ، پس قضيّه دو شترى كه براى آوردن امّ رومان و عايشه بود به دروغ و فريب به نفع أبوبكر تغيير داده گفتند : أبوبكر دو شتر به عبدالله بن بكر داد ، تا پيامبر صلّى الله عليه و آله و أبوبكر را به وسيله آن دو شتر به مدينه بياورد (290) .

و در پى اين دروغ جمعيّتهاى فراوانى كه از جانب حكومتهاى وقت حركت مى كردند ، بر عظيم ترين ماجراى ساختگى و دروغين در تاريخ مسلمانان به حركت در آمدند .

32 ـ قضيّه حضور أبوبكر در غار بر پايه ها و أركان زير استوار شده است :

ـ قائل شدند عبدالله ابن أبوبكر اسلام آورد ، و غذا و أخبار را براى رسول خدا صلّى الله عليه و آله مى آورد ، و حضرت از منزل وى به طرف غار رفت ، در حالى كه عبدالله و مادرش نمله بر كفر خود باقى ماندند ، و هجرت ننمودند (291) .

ـ قائل شدند وقتى پيامبر صلّى الله عليه و آله از خانه أبوبكر به طرف غار رفت ، اسماء دختر أبوبكر با وى وداع نمود ، و بعد از آن أبوجهل او را كتك زد ، و غذاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله را آماده نمود ، و به كمربند خود بست ، و به همين سبب او را صاحب دو كمربند ناميدند ، و زبير شوهر او لباسهائى را به رسول خدا عليه السّلام در راه مدينه اهداء نمود . در حالى كه اسماء با شوهر خود زبير در حبشه بسر مى برد (292) .

ـ و قائل شدند گوسفندان أبى بكر و چوپان وى ، در غار و هجرت ، بواسطه برطرف كردن اثر پاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله و خوردن شير و گوشت آن گوسفندان شريك هستند ، در حالى كه أبوبكر در آن زمان مردى فقير و بيچاره بود (293) .

ـ و به دورغ شايع كردند كه طلحه تيمى لباسهائى را در راه مدينه به رسول خدا صلّى الله عليه و آله اهداء نمود ، در حالى كه طلحه تيمى در مدينه بسر مى برد (294) .

ـ و امويان قائل شدند عثمان به ديدار غار رفت ، در حالى كه آن زمان عثمان در مدينه بود (295) .


[214] ـ تفسير كشّاف زمخشرى ، 259 ج 2 ، تاريخ أبى الفداء ، 208 ج 1 ، ارشاد مفيد ، 140 ج 2 ، مغازى ذهبى ، 574 ، ألبداية و النّهاية ، 369 ج 4 ، مغازى واقدى ، 890 ج 2 .

[215] ـ سوره توبه ، آيه 25 .

[216] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ، 31 ـ 34 ج 2 .

[217] ـ شرح نهج البلاغه ، 107 ج 3 ، تاريخ طبرى 30 ج 5 ، تاريخ ابن أثير ، 63 ج 3 ، قصص العرب ، 363 ج 2 .

[218] ـ سوره قلم ، آيه 51 و 52 .

[219] ـ تفسير قمى 383 ج 2 ، چاپ أوّل ، ألكافى ، كلينى 566 ج 4 ، بحار الأنوار 394 ج 35 .

[220] ـ صحيح بخارى باب جوائز الوافد من الكتاب الجهاد و السّير 118 ج2، مسند أحمد 1325 ، شرح نهج البلاغه 114 ج 3 ، تاريخ ابن أثير ، 320 ج 2 .

[221] ـ سيره ابن هشام ، 121 ج 2 .

[222] ـ مصدر سابق .

[223] ـ سيره ابن هشام 121 ج 2 .

[224] ـ به كتاب هاى سيره و حديث و تفسير درباره همين موضوع مراجعه شود .

[225] ـ ألإصابه ، 194 ج 7 .

[226] ـ ألإصابه ، 194 ج 7 .

[227] ـ تاريخ يعقوبى ، 40 ج 2 .

[228] ـ ألبداية و النّهاية ، ابن كثير ، 219 ج 3 ، چاپ دار الإحياء التّراث العربى ، بيروت چاپ أوّل 1408 ه ـ ق ، ألسّيرة النّبويّه ابن كثير ، 236 ج 2 .

[229] ـ فتوح البلدان ، بلاذرى 64 ج 1 .

[230] ـ مختصر تاريخ دمشق ابن عساكر ، 35 ج 13 .

[231] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ، 15 و 174 ج 8.

[232] ـ بحارالأنوار 93 ج 18 ـ سيره ابن هشام 100 ج 2 ـ عيون الأثر ، 248 ج 1 ، ألطّبقات الكبرى ، ابن سعد ، 230 ج 1 ـ مناقب آل أبى طالب ، ابن شهر آشوب ، 77 ج 1 .

ترجمه أشعار : پروردگار مردم به بهترين پاداش دو رفيق را كه به چادر من كه امّ معبد هستم قدم گذاشتند ، جزا بدهد ، آن دو به نيكى وارد شدند و به نيكى خارج گرديدند و مسلّماً كسى كه رفيق محمّد صلّى الله عليه و آله باشد رستگار گرديد .

[233] ـ تاريخ ابن أثير ، 232 ج 2 .

[234] ـ عيون الأثر ، 392 ج 2 ، تاريخ يعقوبى ، 84 ج 2 ، تاريخ اين أثير ، 307 ج 2 .

[235] ـ اُسد الغابه ، 65 ج 7 ، شذرات الذّهب ، شرح حال حفصه دختر عمر و به كتاب نساء النّبى صلّى الله عليه و آله و بناته از مؤلف همين كتاب مراجعه شود .

[236] ـ صحيح بخارى ، 42 ج 6 ، چاپ دار الفكر بيروت ، چاپ افست بر چاپ استامبول ، سال 1401 ، هجرى ـ تاريخ ابن أثير ، 199 ج 3 ، ألأغانى 90 ج 16 ، ألبداية و النّهاية ، 96 ج 8 ، ألتّحفة الّلطيفه ، سخاوى ، 504 ج 2 .

[237] ـ رحلت رسول گرامى .

[238] ـ بحار 127 ج 29 .

[239] ـ تاريخ طبرى 198 ج 3 ، ألإمامة و السّياسه ابن قتيبه ، صفحه 8 ، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ، 269 ج 2 .

[240] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد 293 ج 13 ، وآخر العثمانيّه 339 ، ألغدير ، علاّمه امينى 210 ج 7 .

[241] ـ اتباع بردگانى هستند كه آزاد مى شوند و خود را به قبيله اى منتسب مى نمايد .

[242] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد 293 ج 13 ، آخرالعثمانيّه 339 .

[243] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ، 96 ج 15 ، تاريخ خليفه 76 تاريخ دمشق 86 ج 41 .

[244] ـ به كتاب نظريات الخليفتين از همين مولف جزء دوّم باب ولاة مراجعه شود .

[245] ـ فيض القدير ، 1 ج 120 .

[246] ـ مسند احمد 26 ج 2 ، مجمع الزّوائد هيثمى 12 ج 9 .

[247] ـ صحيح بخارى 25 ج 8 ، سيره ابن هشام 308 ج 4 ، تاريخ ابن أثير ، 347 ج 2 ، ألبداية و النّهاية 346 ج 5 .

[248] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد 31 ج 2 .

[249] ـ ألسّقيفه و فدك جوهرى ، 46 ، سنن ترمذى ، 298 ج 2 ، تاريخ ابن الوردى ، 134 ، تاريخ يعقوبى ، 124 ج 2 .

[250] ـ مصادر گذشته .

[251] ـ يعنى پدر گوساله .

[252] ـ تاريخ طبرى 449 ج 2 .

[253] ـ تاريخ الخلفاء ، سيوطى 66 .

[254] ـ مجمع الزّوائد 204 ج 9 ، طبقات ابن سعد 12 ج 8 ، ألإصابة 374 ج 1 .

[255] ـ سوره توبه ، آيه 40

[256] ـ لسان الميزان ، ابن حجر ، 108 ج 5 ، مؤسّسة الأعلمى ـ بيروت ـ چاپ دوّم .

[257] ـ رجال طوسى 302 و 359 ، ألفهرس 131 ، ألخلاف ، شيخ طوسى 180 ج 1 ، منتهى المطلب ، علاّمه حلّى 143 ج 1 ، رجال النّجاشى 325 ، وسائل الشّيعه ، عاملى 480 ج 30 ، رجال الخوئى 36 ج 17 ، بحار الأنوار 10 ج 23 ، نهج السعاده ، محمودى 128 ج 8 ، سير أعلام النّبلاء 553 ج 10 ، ألكنى و الألقاب 438 ج 2 .

[258] ـ تفسير أبى حمزه ثمالى ، 92 .

[259] ـ ألفهرس ، شيخ طوسى ، 207 ، معالم العلماء ، ابن شهر آشوب ، 130 .

[260] ـ كتاب ألإمام الصّادق ، عبد الحليم الجندى المصرى 220 .

[261] ـ ألذّريعة ، 336 و 261 ج 2 ، فرق الشّيعه 78 ، اتقان المقال 126 ، شرح مشيخة الفقية 14 ، رجال انصارى 173 ، ألمقالات و الفرق 88 ، 227 ، رجال ابن داود 180 ، معالم العلماء 95 ، رجال حلّى 138 ، معجم الثّفات 113 تا 137 ، نقد الرّجال 324 ، 385 ، 406 ، جامع الرّواة ،158 ج 2 ، 208 ، 372 ، 438 ج 2 ، هدايه المحدّثين 143 ، 246 ، 275 ، 310 ، رجال كشّى 185 ، المناقب ، 281 ج 4 ، الإختصاص 204 ج 8 ، وسائل الشّيعة 337 ج 20 ، ألخصال 387 ـ 548 ، روضه المتقين 445 ج 14 ، ايضاح الإشتباة 71 ، ألتّحرير الطاووسى 239 ، ألملل و النّحل 186 ج 1 ، ألوافى بالوفيات 104 ج 4 ، ألموسوعة العربيّة المسيرة 1106 ، ألأنساب 346 ، معجم المؤلّفين 69 ج 11 ، ألقاموس المحيط 260 ج 3 ، الأعلام 271 ج 6 ، ألّلباب 225 ج 2 ، لسان الميزان 300 و 406 ج 5 ، هديّة العارفين 8 ج 2 ، خطط المقريزى 348 و 353 ج 2 ، مقالات الأشعرى 107 ج 1 .

[262] ـ از علماى قرن سوّم هجرى ، يا از علماى قرون أوّليّه .

[263] ـ يعنى آن را در پشت كتاب به دروغ نوشته است .

[264] ـ تهذيب الكمال المزّى 26 ج 29 به تحقيق دكتر بشّار عوّاد معروف ، چاپ أوّل ، نشر مؤسّسة الرّساله ـ بيروت ، سير أعلام النّبلاء ذهبى 362 ج 10 چاپ نهم ، مؤسّسة الرّساله ، بيروت .

[265] ـ تاريخ بغداد ، 133 ج 12 .

[266] ـ سير أعلام النّبلاء 151 ج 5 مؤسّسة الرّساله بيروت .

[267] ـ تاريخ السّلام ، ذهبى ، حوادث سال 323 صفحه 23 ، وفيات الأعيان 117 ج 3 .

[268] ـ شرح نهج البلاغه ، ابن أبى الحديد 48 ج 7 .

[269] ـ ألكنى و الألقاب ، محدّث قمى 455 ج 2 ، ألأعلام زركلى ، 197 ج 4 .

[270] ـ تاريخ ابن أثير 25 ج 8 ، عمدة الطّالب ، ابن عنبة 235 ، حقايق التّاويل ، شريف رضى ، 44 .

[271] ـ كنايه از دشمن دور از مهر و محبّت و خويشاوندى .

[272] ـ تاريخ ابن أثير 27 ج 8 .

[273] ـ عمدة الطّالب ، ابن عنبه 238 ، ألأعلام زركلى 194 ج 7 .

[274] ـ به كتاب تاريخ الإسلام ، ذهبى ، حوادث سال 322 مراجعه شود .

[275] ـ تاريخ الإسلام ، حوادث سال 322 هجرى 23 .

[276] ـ به كتاب اتّعاظ الحنفاء 107 ج 17 و تاريخ الخميس 385 ج 2 و كتاب عبيدالله المهدى ، نوشته دكتر حسين ابراهيم ، و طه شرف مراجعه كنيد ، روض المعطار 561 ، سير أعلام النّبلاء ذهبى 264 ج 19 ، تاريخ ابن خلدون 131 ج 6 .

[277] ـ ألخلاف شيخ طوسى 33 ج 1 ، جامع المقاصد محقق كركى 21 ج 1 .

[278] ـ شرح الأخبار ، قاضى نعمان مغربى 291 ج 3 ، مناقب آل أبى طالب ، ابن شهر آشوب ، 372 بحارالأنوار 28 ج 47 ، مستدرك سفينة البحار ، نمازى 228 ج 6 .

[279] ـ تلخيص المستدرك 32 ج 3 ، أرجح المطالب ، 481 « تلخيص المطالب » .

[280] ـ فرج المهموم ، ابن طاوس 26 ، قصص الأنبياء ، جزائرى 117 .

[281] ـ تفسير ابن كثير 760 ، 761 ج 2 .

[282] ـ سوره قصص ، آيه 23 ـ 21 .

[283] ـ سوره قصص ، آيه 27 .

[284] ـ سؤالات الأجرى ، أبوداود ، سليمان بن الأشعث 399 ج 1 .

[285] ـ مختصر تاريخ دمشق ، ابن منظور 35 ج 13 .

[286] ـ شواهد التّنزيل ، حسكانى 125 ج 1 ، ألدّر المنثور سيوطى 418 ج 6 ، طبقات ابن سعد 359 ج 4 .

[287] ـ نهج البلاغه ، امام على عليه السّلام 30 ج 1 ، كافى ، كلينى 27 ج 8 ، ارشاد مفيد 387 ج 1 .

[288] ـ أنساب الأشراف بلاذرى 440 ، ألإمامة و السّياسه 29 ج 1 ، ألصّحاح ، الجوهرى 140 ج 1 ، لسان العرب ، ابن منظور 440 ج 1 .

[289] ـ مستدرك حاكم 4 ج 4 ، فتح البارى ابن حجر 176 ج 7 ، تاريخ طبرى 400 ج 2 ، ألمنتقى كازرونى ، بحار الأنوار 129 ج 9 ، طبقات ابن سعد 62 ج 8 ، ألمعجم الكبير ، الطّبرانى 24 ج 23 اُسد الغابة 583 ج 5 ، سير أعلام النّبلاء ، ذهبى 152 ج 2 ، ألمنتخب طبرى 93 .

[290] ـ ألمعيار و الموازنة ، اسكافى 74 ، شرح نهج البلاغه ، ابن أبى الحديد 274 ج 13 ، وفاء الوفاء 2371 ج 1 .

[291] ـ سوره ممتحنه ، آيه 10 ، شرح نهج البلاغه ، ابن أبى الحديد 270 ج 13 ، چاپ عيسى حلبى و شركاء 1960 مصر .

[292] ـ ألثّقات ، ابن حبّان 23 ج 3 .

[293] ـ ألمعيار و الموازنة ، ألإسكافى 74 .

[294] ـ سيره ابن هشام 121 ج 2 .

[295] ـ همان مصدر .