فصل سوّم :
شكنجه و آزار مسلمانان
أبوبكر و عمر كسانى نبودند كه مانند ساير
مسلمانان شكنجه ديده باشند ، بلكه عمر بن الخطّاب ، قبل از اسلام آوردن ، خود
مسلمانان را شكنجه مى نمود ، و در آزار رساندن به زنان مسلمان از مهارت خاصّى
برخوردار بود .
عمر بن الخطّاب در دوران جاهليّت همواره
با زنان مسلمان ستيزه جوئى مى كرد ، و شكنجه دادن زنان مؤمن ضعيفى را كه
ياورى در دفاع از خويش نمى يافتند ، به عهده داشت .
روزى أبوبكر به عمر برخورد نمود ، در
حالى كه وى كنيز مسلمان بنى مؤمّل (75)
را شكنجه مى داد تا دست از اسلام بردارد ، عمر در آنزمان مشرك بود و او را
مى زد و چون خسته شد گفت : من از تو معذرت مى خواهم فقط بخاطر خستگى
رهايت كردم (76) .
و عمر از وضعيّت خود قبل از مسلمان شدن
چنين پرده بر مى دارد :
از اسلام دورى مى جستم و در جاهليّت
از شراب جدا نمى شدم و شراب را بسيار دوست داشتم و مايه سرور و نشاط من بود (77)
.
امّ عبدالله ، دختر حشمة از روش عمر در
زمان جاهليّت چنين مى گويد : از او بلاء و اذيّت و خشونت به ما مى رسيد (78)
.
و از كارهاى ديگر او در اين ميدان كه
نشانگر سر دسته بودن او در طومار شكنجه گران مسلمانان مى باشد اين است كه ،
چون « حتنه » مسلمان شد بسويش حمله برد و او را بشدّت لگدكوب كرد ، و چنان
ضربه اى به صورت خواهر مسلمانش زد كه چهره او غرق در خون شد (79)
.
فصل چهارم :
آيا رسول خدا صلّى الله عليه و آله به أبوبكر علاقه داشت ؟
زيركان قريش در دو زمينه حسّاس براى
مبارزه با پيامبر صلّى الله عليه و آله و اسلام به تلاش برخاستند :
أوّلين زمينه ، مبارزه با پيكر و جان
پيامبر صلّى الله عليه و آله كه به صورت آزار رساندن به او ، خويشاوندان و همراهان
وى و محاصره اقتصادى قبيله او شكل مى گرفت .
و دوّمين زمينه ، وارد شدن دروغين گروهى
از انديشمندان قريش به اسلام تا با روى گردانى از اخلاق اسلامى و مخالفت با ميراث
و مقاصد اسلام آنرا از درون از هم بپاشند .
و اين قريشى ها دوبار به دروغ به اسلام
روى آوردند : بار أوّل قبل از هجرت بود و روى آوردنشان از روى فريب ، و به اختيار
بود ; و بار ديگر بعد از فتح مكّه ، كه اين بار از روى اجبار و نيرنگ بود .
و درباره ازدواج با سرور زنان جهان ،
أبوبكر در مدينه منوّره كوشش مى كرد بواسطه روابط خانوادگى به رسول خدا صلّى
الله عليه و آله نزديك شود ، ولى رسول خدا دست رد به سينه او زد ، و همچنين عمر بن
الخطّاب را نيز رد كرد و فرمود :
امر ازدواج او در دست خداوند سبحان است
و چون أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب
عليه السّلام از وى خواستگارى نمود ، پيامبر صلّى الله عليه و آله رضايت داد و
فرمود : تو دجّال نمى باشى (80)و آنگاه
كه أبوبكر و عمر در ازدواج با فاطمه سلام الله عليها يگانه دختر رسول خدا صلّى
الله عليه و آله ناكام ماندند ، به روشى ديگر براى نزديك شدن به رسول خدا صلّى
الله عليه و آله و بوجود آوردن روابط خانوادگى روى آوردند ، كه با عرضه كردن
دختران خود براى ازدواج با وى آشكار گرديد .
پس أبوبكر دختر خود عايشه را بر خاتم
الأنبياء عرضه كرد ، و از آن حضرت درخواست نمود تا با وى ازدواج نمايد ، و پيامبر
صلّى الله عليه و آله نيز راضى گرديد .
و عمر نيز دختر خود حفصه را بر خاتم
الأنبياء عرضه نمود و از حضرت درخواست كرد تا با دختر او ازدواج نمايد ، و پيامبر
صلّى الله عليه و آله نيز راضى گرديد (81)
.
و اشعث بن قيس زيرك نيز براى نزديك شدن
به رسول خدا صلّى الله عليه و آله همين نقشه را كشيد ، و خواهر خود قتيله را بر
پيامبر صلّى الله عليه و آله عرضه كرد و پيامبر نيز به ازدواج با وى راضى شد . پس
از آن اشعث به اسلام پشت كرد و مرتد گرديد و قتيله نيز همين راه را در پيش گرفت
و پيامبر صلّى الله عليه و آله با وى ازدواج نكرد (82)
.
بنابراين رابطه پيامبر صلّى الله عليه و
آله با أبوبكر و عمر و اشعث رابطه محكمى نبود ، بلكه رابطه اى در حدّ روابط
با ديگر مردانى بود كه دختران خويش را به پيامبر عرضه مى نمودند و حضرت نيز
قبول مى كرد ، يا در حدّ زنانى بود مانند : ليلا بنت الخطيم اوسى كه خود را
براى ازدواج بر پيامبر صلّى الله عليه و آله عرضه مى نمودند (83)
.
و أبوسفيان از روى نيرنگ ، در به ازدواج
در آوردن دخترش امّ حبيبه با پيامبر صلّى الله عليه و آله سعى نمود ، بعد از آنكه
همسر وى در حبشه به كيش مسيحيّت در آمد . و در اين مطلب كامياب شد .
و زينب بنت جحش بعد از آنكه از زيد بن
حارثه طلاق گرفت از پيامبر صلّى الله عليه و آله درخواست كرد با او ازدواج كند ، و
پيامبر صلّى الله عليه و آله قبول كرد و درخواست او را رد ننمود ، و رابطه همسرى
پيامبر صلّى الله عليه و آله با عايشه و حفصه در مدينه ، بعد از هجرت واقع شد ، و
قبل از آن هيچ گونه ارتباطى در مدينه بين پيامبر صلّى الله عليه و آله و خانواده
أبوبكر و عمر وجود نداشت ، زيرا عايشه در مكّه دخترى خردسال و حفصه در ازدواج
خنيس بن حذافه بود .
و پيامبر صلّى الله عليه و آله عايشه و
حفصه را بخاطر كارهاى ناروايشان در حقّ وى طلاق داد و پس از آن باز گرداند (84)
.
و عمر چون شنيد پيامبر صلّى الله عليه و
آله حفصه را بخاطر اخلاق نادرستش طلاق داده بر سر خود خاك ريخت (85)
.
و رابطه پيامبر صلّى الله عليه و آله با
عثمان نيز چه در مكّه و چه در مدينه رابطه مستحكمى نبود ، و عثمان كه در مكّه
اسلام آورد و از آنجائى كه عثمان مثل ابن مسعود و ابوذر كه اسلام خود را آشكار
مى كردند و به آن شهادت مى دادند و علناً قرآن را در مكّه
مى خواندند با مشركين برخورد نكرد ، بخاطر اسلام آوردن هيچ گونه آزار و
شكنجه اى نديد .
و بخاطر روابط صميمانه عثمان با أبوسفيان
و عتبه و شيبه دو فرزند ربيعه و حكم بن أبى العاص و سعيد بن العاص و بخاطر انتساب
او به بنى اميّه ، پيامبر صلّى الله عليه و آله در مكّه و مدينه كارهاى مهم و
راهبردى را به وى نمى سپرد .
و پيامبر صلّى الله عليه و آله روابط
آشكار و روشنى داشت ، او جعفر بن أبى طالب را بخاطر سبقت در اسلام و سازش ناپذيزى
او در دين و علاقه وافر پيامبر به وى به رياست مسلمانان مهاجر بسوى حبشه گماشت ،
و در همان حال عثمان در ميان آنها بود .
اما در مكّه : رسول خدا صلّى الله عليه و
آله على عليه السّلام را در بستر خود گذاشت و وى را وكيل خود در باز گرداندن
امانات مردم نمود ، و مورد اعتماد و اطمينان خود در رساندن فاطمه سلام الله عليها
به مدينه دانست ، و در همان حال هيچ گونه مسئوليّت حسّاس و خطيرى به
أبوبكر و عمر و عثمان نداد ، و بلكه خود با ساير مسلمانان به مدينه مهاجرت
كردند (86) .
و رسول خداصلّى الله عليه و آله درمكّه
به افراد معروفى اعتماد مى كرد ، افرادى كه در أميرالمؤمنين علىّ بن أبى طالب
و جعفر بن أبى طالب و بزرگ سرزمين أبطح ، أبوطالب و حمزه بن عبد المطلّب و
خالد بن سعيد بن العاص و عمّار بن ياسر و مقداد بن عمرو و زيد بن حارثه و عبدالله
بن مسعود و مصعب بن عمير خلاصه مى شدند .
اما دست ناپاك سياست ، فضائل و مناقب
بسيارى را از آنها ربود ، و همان فضائل و مناقب را به ناحق به توطئه گران
سقيفه سپرد .
أبوطالب ، بزرگ سرزمين أبطح از أوّلين
مسلمانان معتقد به اسلام بود كه اسلام خود را آشكار نمى كرد و همين مخفى
نمودن ايمان ، وى را قادر ساخت تا مدّتى طولانى در جايگاه خود به عنوان رئيس قريش
باقى بماند .
و فرمان پيامبر صلّى الله عليه و آله در
اينكه بعضى از مردم اسلام خود را پنهان نمايد و بعضى ديگر علنى كنند آشكار بود ، و
اتّخاذ چنين روشى در برابر قريش موفقيّت آميز بود ، و به همين جهت أبوطالب مسلمان
، سالهاى طولانى در پست زمامدارى مكّه باقى ماند ، تا آنكه زمامدارى كفر از تمايل
وى به اسلام پرده برداشت و به مسلمان بودن او واقف شد ، پس او را از رياست قريش
دور نمود .
و چون مشركين از اين ابتكار عمل پيامبر
صلّى الله عليه و آله آگاه شدند ، بر محاصره مسلمانان در شعب أبى طالب به مدّت سه
سال پيشى گرفتند ، و اگر معجزه الهى در مسلّط شدن موريانه بر خوردن عهدنامه مشركين
و باقى گذاشتن نام خداوند تعالى از آن نبود محاصره مسلمانان ، سالهاى زيادى
طول مى كشيد .
و أحاديث نبوى كه نشانگر دشمنى أبوبكر با
پيامبر صلّى الله عليه و آله ، و أحاديثى كه در آن رسول أعظم ، أبوبكر
را مذمّت كرده است بسيار مى باشند ، و در اينجا به چند حديث اشاره
مى نمائيم :
حذيفة بن اليمان روايت مى كند كه :
ابابكر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن أبى وقّاص مى خواستند پيامبر صلّى
الله عليه و آله را بكشند و تصميم گرفتند او را از گردنه كوهستانهاى تبوك به درّه
پرتاب نمايند(87) .
و رسول خدا صلّى الله عليه و آله سرپيچى
كنندگان از لشكر اسامه را مورد لعن قرار داد ، كه در ميان سرپيچى كنندگان أبوبكر و
عثمان و اسيد بن حضير (88) به چشم مى خوردند .
و پيامبر صلّى الله عليه و آله زنان خود
را از عمر و أبوبكر و ديگر كسانى كه در روز شهادت وى مى گفتند او هذيان
مى گويد ، بهتر دانست و فرمود : اين زنان از شما بهترند (89).
رسول خدا صلّى الله عليه و آله در روز
شهادت خود أبوبكر و عمر و همراهانشان را از منزل بيرون كرد و فرمود :
بلند شويد ( خارج شويد ) (90)
.
أبوبكر و عمر در جنگ بدر ، مشركين قريش
را ستايش كردند ، و پيامبر صلّى الله عليه و آله از آنان روى گرداند ، و سعد
بن عبادة پس از آن سخن گفت و پيامبر صلّى الله عليه و آله را مسرور نمود (91)
.
و در جنگ احد ، أبوبكر و عمر و عثمان از ميدان
فرار كردند ، و رسول خدا صلّى الله عليه و آله را تنها گذاشتند (92)
.
رسول خدا صلّى الله عليه و آله درباره
شهداى احد فرمود : بر اين گروه شهادت به نيكى و خير مى دهم .
أبوبكر گفت : آيا ما برادران اينان
نيستيم ؟ ما چون اينان اسلام آورديم و چون اينان جهاد كرديم .
رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمود :
آرى ، لكن نمى دانم بعد از من چه خواهيد كرد .
أبوبكر پى در پى گريه كرد و پس از آن گفت
: آيا ما بعد از شما زنده هستيم (93)
؟ و اين از معجزات رسول خدا صلّى الله عليه و آله در برابر أبوبكر و اصحاب وى
مى باشد ، و بيان كننده اين مطلب است كه وى قبل از آنها رحلت مى نمايد و
آنها كارهاى ناشايسته بسيارى انجام مى دهند .
و أبوبكر مسلمانان را در جنگ حنين مورد
حسد قرار داد و گفت : امروز از اين گروه اندك ، شكست نمى خوريم (94)
.
پس خداوند تعالى حسد وى را با اين آيه
بيان فرمود :
... وَ يَوْمَ حُنَيْن إذْ أعْجَبَتْكُمْ
كَثْرَتُكُمْ (95)
يعنى : ... در روز جنگ حنين آن زمانى كه
افزونى جمعيّت ، شما را به تعجّب وا داشت .
و چون أبوبكر مسلمانان را مورد حسدورزى
خود قرار داد ، در جنگ شكست خوردند ، پس خداوند تعالى بخاطر دعاى رسول خدا صلّى
الله عليه و آله اين هزيمت را به نصرت و ظفر تبديل كرد .
و أبوبكر در جنگ حنين فرار نمود (96)
و أبوبكر در مراسم تدفين پيامبر صلّى الله عليه و آله شركت نكرد ، و براى غصب
خلافت شرعى وى كه اختصاص به علىّ بن أبى طالب عليه السّلام داشت ، راهى سقيفه شد (97)
.
و أبوبكر فرمان داد تا به خانه فاطمه
سلام الله عليها دختر پيامبر صلّى الله عليه و آله حمله كنند ، و اين حمله
مسلّحانه ، به كشته شدن وى و فرزندش محسن منجر گرديد (98)
.
و مدّتى بعد ، أبوبكر بخاطر اين جنايت
ننگين پشيمان شد (99) و چنين گفت : كاش خانه فاطمه را
رها مى كردم ، و مردان را وارد بر آن خانه نمى نمودم (100) .
و عايشه از كارهاى خود پشيمان شد و گفت :
اى كاش درختى بودم (101) . و در جاى ديگر مى گويد
: اى كاش پاره سنگى بودم (102)
. و اى كاش خون حيضى بودم كه دور انداخته مى شدم (103) .
و عمر از روى ندامت و پشيمانى بر اعمال
ننگين خود كه در حقّ مؤمنين روا داشته بود چنين گفت : اى كاش بكلّى فراموش
مى شدم ، كاش مادر مرا نمى زائيد (104)
و خداوند تعالى در قرآن كريم ، گفتار اين پشيمان از كارهاى گذشته را ذكر كرده و مى
فرمايد :
... يا لَيْتَنى كُنْتُ تُراباً اى كاش
خاك بودم (105) .
باب دوّم :
هجرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله
از خانه خود بسوى غار
فصل أوّل :
پيامبر صلّى الله عليه و آله در هجرت بر اختفاء تكيه كرد
مشركين قريش براى نابود كردن رسول خدا
دست به توطئه خطرناكى زدند و در آن ، تمام قواى مالى و جانى خود را بسيج نمودند ،
و با تمام نيروهاى شيطانى خود سعى در كشتن پيامبر خاتم صلّى الله عليه
و آله و دور كردن وى از رسيدن به مدينه منوّره نمودند ، رهبرى مكّه خوب
مى دانست رسيدن پيامبر صلّى الله عليه و آله به مدينه و گرفتن زمام امور
انصار و مهاجرين چقدر حسّاس و خطير است ، و ارزش جغرافيائى يثرب را در راه تجارت
خويش به شام خوب مى دانست ، اضافه بر اين كه يثرب از نيروى انسانى و اقتصادى
بسيار بالائى بهره مى برد .
و شيطان با لشكريان قريشى خود در فراهم
كردن نقشه هاى لازم براى خاتمه دادن به حيات رسول خدا صلّى الله عليه و آله و
نابود كردن نشانه هاى رسالت آسمانى شركت نمود ، و در برابر اين لشكركشى بزرگ
و برنامه هاى خصمانه ، پيامبر خاتم صلّى الله عليه و آله براى نجات از اين توطئه ،
به قدرت الهى اعتماد كامل نمود ، و با نهايت اختفاء قدم در اين راه گذاشت .
و بنابراين روش مبتنى بر كتمان اسرار و
اختفاء ، تا جائى كه ممكن بود تعداد كمترى در اين برنامه شركت كردند ، و بر گوشه
هاى پنهان هجرت كسى جز پيامبر صلّى الله عليه و آله و على عليه السّلام و عبدالله
بن أريقط بن بكر (106)
اطّلاع پيدا نكرد .
و اما على عليه السّلام وصىّ رسول خدا
صلّى الله عليه و آله و مورد اعتماد وى در برگرداندن امانتها به صاحبانشان و آوردن
فاطمه سلام الله عليها به مدينه بود و ابن أريقط بن بكر راهنماى پيامبر صلّى الله
عليه و آله بود كه آن حضرت وى را براى محافظت از جان خود و رساندن وى به مدينه به
سلامتى و عافيت برگزيده بود . و عبدالله ابن أريقط بن بكر در كوه ثور به چوپانى
گوسفندان اشتغال داشت و به زمينهاى مكّه و راه هاى رسيدن به مدينه بخوبى آگاه بود
و چون مشركين قريش از وجود روابط جديد بين رسول خدا صلّى الله عليه و آله و
عبدالله بن أريقط ابن بكر آگاهى نداشتند ، مى توانست رسول خدا صلّى الله عليه
و آله را در غار خود زيارت و از شير گوسفندان گلّه خويش ، وى را سيراب نمايد
، و برايش غذا بياورد و بدون هيچ مانعى از جانب مشركين قريش خبر رسانى بين محمّد
صلّى الله عليه و آله و على عليه السّلام را انجام دهد .
و درباره اين گفتار كه گفته مى شود
: خبر هجرت بين أبوبكر و برده او ابن فهيره و فرزندان او عبدالله و عايشه و أسماء
و همسر او امّ رومان و پسر عموى او طلحة بن عبدالله و زبير بن عوام و صهيب
رومى و عثمان بن عفان پخش شده بود، مى گوييم اين خبر از دروغ هاى بزرگ
دولت امويان است كه بدون هيچ منطقى فقط بخاطر علاقه شديدشان به اين گروه ، فضائلى
را چون فضائل اهل بيت عليه السّلام برايشان درست مى كردند ، در
حالى كه طلحه در شام بود (107)
و اسماء دختر أبوبكر به همراه شوهر خود ، زبير بن العوام در حبشه بسر (108) مى برد .
فصل دوّم :
هجوم مسلّحانه بر خانه رسول خدا صلّى الله عليه و آله
بعد از سايه افكندن شب ، گروه قريش از
تمام اطراف به خانه رسول خدا يورش بردند ، و در خانه رسول خدا صلّى الله عليه و
آله تنها دختر وى فاطمه سلام الله عليها و على عليه السّلام و زنانى ديگر حضور
داشتند .
و چون آن گروه سلاح به دست
مى خواستند از ديوار بالا روند فرياد زنان بلند شد ، عدّه اى از مهاجمين
ديگران را از اين كار باز داشتند و گفتند : عربها بالا رفتن شبانه از ديوار
دختران عمو را كه فرياد مى زنند و كمك مى طلبند ، ننگ و دشنامى آشكار
مى دانند .
در اينجا مهاجمين قرار گذاشتند محاصره
خانه را تا صبح بسيار شديد نموده و چون صبح طلوع كند به خانه وارد شوند .
« و قريش بر قتل رسول خدا صلّى الله عليه
و آله هم آهنگ شدند و گفتند امروز ديگر كسى كه تاب و توان نصرت او را داشته باشد
وجود ندارد زيرا أبوطالب از دنيا رفته است » . پس همگى بر آن شدند تا از هر قبيله
جوانى نورس آورده و اطراف رسول خدا صلّى الله عليه و آله گرد آورند و با هم
ضربه اى چون ضربه شمشير يك مرد بر او وارد آورند ، تا بنى هاشم قدرتى بر
دشمنى با تمام قريش نداشته باشد .
پيامبر صلّى الله عليه و آله از على در
خواست نمود تا در رختخواب وى با همان رو أنداز و در همان جاى خواب بخوابد ، تا
مشركين فكر كنند او رسول خدا صلّى الله عليه و آله است ، و كسانى كه به خانه رسول
خدا هجوم بردند : أبوجهل و حكم بن أبى العاص و عتبة بن أبى معيط و نضر بن حارث و
اميّة بن خلف و ابن الغيطلة و زمعة بن الأسود و طعيمة بن عدى و أبولهب و أبى بن
خلف و نبيه و منبه دو فرزند حجّاج و عمرو بن العاص و خالد بن وليد و عكرمه بن أبى
جهل و معاوية بن أبى سفيان بودند .
و وسيله كشتن ، آسان ترين روش ظالمانه
براى رسيدن مجرمان به اهداف خود و سريع ترين روش براى نابود كردن صداى حق وعدالت
بود .
روش قريش در پايان دادن به حيات رسول خدا
صلّى الله عليه و آله شبيه به روش يهود در قتل عيسى عليه السّلام بود و اين همان
روش فريبكارانه يهود جزيرة العرب براى كشتن رسول خدا صلّى الله عليه و آله
مى باشد .
در اينجا يك علامت سؤال ذهن رابه خود
مشغول مى نمايد :
چرا مهاجمين تا صبح صبر كردند و شبانه
هجوم نبردند ؟
جواب سؤال فوق اين است كه :
عدّه اى به ديگران گفتند : كه در
عرب لكّه ننگى است كه درباره ما اين سخن گفته مى شود كه از ديوار خانه دختران
عمو بالا رفته ايم (109)زيرا
فاطمه سلام الله عليها در خانه پيامبر صلّى الله عليه و آله بود .
بنابراين فاطمه سلام الله عليها دو بار
شاهد هجوم بر خانه خود بود ، يك بار در مكّه و به رهبرى أبوجهل و بار ديگر در
مدينه ، به رهبرى عمر و عدّه اى از مهاجمين چون معاويه بن أبى سفيان و
ابن العاص و خالد بن وليد و عكرمه بن أبى جهل در هر دو حمله شركت داشتند .
و حضرت زهرا سلام الله عليها در حمله
أوّل نجات يافت ، لكن در ديگرى به شهادت رسيد (110).
پيامبر أكرم صلّى الله عليه و آله اصحاب
خود را فرمان داده بود تا به مدينه هجرت نمايند و أوّلين نفرى كه به مدينه رسيد
أبوسلمه بن عبد الأسد بود و بعد از او عامر بن ربيعة هم پيمان بنى عدى و همسرش
ليلى بنت أبى حشمة مهاجرت نمودند و سپس عبدالله بن جحش به همراه برادرش أبو أحمد و
تمام خاندان خود .
و بدين صورت در خانه آنها در مكّه بسته
شد و به همين ترتيب اصحاب پى در پى بسوى مدينه رهسپار شدند ، آنگاه عمر بن الخطّاب
و عياش بن أبى ربيعة هجرت كردند و در قبيله اى به نام بنى عمرو بن عوف منزل
كردند (111) .
أبوجهل بن هشام و حارث بن هشام برادران
عيّاش از طرف مادر بودند ، در مدينه نزد وى آمدند و از روى فريب گفتند :
مادرت نذر كرده است تا زمانى كه بر
نگشته اى زير سايه نرود و شانه بر موى خود نزند . عيّاش از سخن برادران خود
متأثّر شد و بازگشت ، پس آن دو او را به زندان افكندند و شكنجه دادند و اصحاب به
هجرت مشغول بودند (112) .
فصل سوّم :
خوابيدن على عليه السّلام در بستر پيامبر صلّى الله عليه و آله
على عليه السّلام بر تخت خواب رسول خدا
صلّى الله عليه و آله خوابيد و كفّار مهاجم مشغول سنگ انداختن به وى شدند و على
عليه السّلام زير رو انداز رسول خدا صلّى الله عليه و آله به راست و چپ مى غلطيد
، و در همان شب خداوند تعالى به جبرئيل و ميكائيل وحى نمود كه براى يكى از شما دو
نفر مردن را مقدّر كردم كدام يك از شما ديگرى را بر خود مقدّم مى دارد
و خود را فداى ديگرى مى كند ؟ پس هر دو زنده بودن خود را برگزيدند.
خداوند وحى نمود چرا مانند على بن أبى
طالب نمى باشيد ؟
بين او و محمّد برادرى برقرار كردم و عمر
يكى را بيشتر از ديگرى قرار دادم ، پس على مردن را انتخاب كرد و ماندن را براى
محمّد صلّى الله عليه و آله ترجيح داد و در جايگاه وى خوابيد ، فرود آئيد و او را
از گزند دشمن محافظت نمائيد .
آنگاه جبرئيل و ميكائيل فرود آمدند و يكى
از آن دو نزديك سر و ديگرى نزديك پاى حضرت نشستند و مشغول محافظت از وى در
برابر دشمن شدند و سنگها را از وى دور مى كردند در حالى كه جبرئيل
مى گفت : خوشا به حال تواى فرزند أبوطالب ، چه كسى مانند توست ؟ خداوند به خاطر
تو بر ملائكه هفت آسمان مباهات مى نمايد .
و پيامبر صلّى الله عليه و آله بسوى غار
رفت و در همان جا مخفى شد ، و مشركين قريش نزديك رختخواب پيامبر صلّى الله
عليه و آله آمدند و على را هدف پرتاب سنگهاى خود نمودند همانگونه كه پيامبر صلّى
الله عليه و آله را با سنگ مى زدند ، وى سر خود را در جامه پيچيده بود و خارج نمى
كرد و به طرف راست و چپ مى غلطيد تا آنكه سپيده صبح طلوع نمود آنگاه
بسوى او هجوم آوردند .
وقتى على عليه السّلام چشم باز كرد و ديد
خالد بن وليد از پيش و بقيّه پشت سر او با شمشيرهاى برهنه حركت مى كنند ، از
جاى برخاست و خالد را به گوشه اى برد و دست او را گرفت در حالى كه
خالد مانند شتر بچه اى دست و پا مى زد و چون شتر فرياد مى كشيد پس
على عليه السّلام شمشير را از دستش گرفت و با همان شمشير بر آنان حمله كرد و آنها
چون گوسفندان به بيرون خانه فرار كردند ، و چون در چهره او نگاه كردند متوجّه شدند
او على عليه السّلام است .
گفتند : تو كه على هستى !
حضرت فرمود : من على هستم .
گفتند : ما با تو كارى نداريم رفيق تو
كجاست ؟
فرمود : به او گفتيد از ما دور شو او هم
از شما دور شد (113) .
خطيب مى گويد : خوابيدن على عليه
السّلام بر رختخواب محمّد صلّى الله عليه و آله و پوشيدن لباس او و عمل كردن به
نحوى كه نشان دهد او رسول الله صلّى الله عليه و آله است بزرگترين دليل بر خلافت و
جانشين بودن على عليه السّلام براى خاتم أنبياء مى باشد (114) .
و اين آيه درباره خوابيدن على عليه
السّلام بر رختخواب پيامبر صلّى الله عليه و آله نازل شد :
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ
ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ(115)
يعنى : بعضى مردانند كه از جان خود در
راه رضاى خدا در گذرند و خدا دوستدار چنين بندگان است .
و علماء تائيد كرده اند كه اين آيه
در شأن على عليه السّلام نازل شده است (116)
.
و على عليه السّلام خود را براى كشته شدن
آماده كرده بود (117) .
فصل چهارم :
خروج پيامبر صلّى الله عليه و آله بسوى غار
و در همان شب خداوند تعالى به رسول خود
اجازه داد تا هجرت نمايد و در اين ميدان وى را مساعدت و يارى نمود .
و چون مى خواست خارج شود آياتى از
سوره ياسين را تلاوت نمود :
وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أيْديهِمْ
سَدّاً ، وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً ،
فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ
لا يُبْصِرُونَ (118)
.
و از منزل خارج شد در حالى كه او را
نمى ديدند ، حضرت مقدارى خاك بر سر محاصره كنندگان منزل خود ريخت ، و اين بزرگترين
معجزه پيامبر صلّى الله عليه و آله است كه در آن ايّام مشاهده شد ، و بخاطر آن ذهن
مشركين قريش حيران و عقل آنان از تفسير آن عاجز گرديد ، زمانى كه محاصره كنندگان
منزل رسول خدا صلّى الله عليه و آله طغيانگران و بزرگان مكّه بودند ، يعنى همان
كسانى كه قريش لحظه اى در پيرويشان از كفر شك نمى كردند ، چگونه
چنين مطلبى پيش آمد ؟ .
پيامبر صلّى الله عليه و آله به تنهائى
به غار ثور مى روند ، و هيچگونه تمايلى به همراه بردن احدى از مسلمانان
نداشتند ، و با وجود داشتن معجزه اى عظيم كه بصورت پوشيده ماندن از ديده ها
نمودار مى شد هيچ احتياجى به همراه بردن كسى پيدا نمى كردند .
و أخبار اتّفاق دارند كه رسول خدا صلّى
الله عليه و آله شبانه بسوى غار رفت (119)
.
امّ هانى دختر أبوطالب عليه السّلام
مى گويد :
رسول خدا صلّى الله عليه و آله بدون آنكه
كسى متوجّه وى شود از خانه خود خارج گرديد ، و خاك را بر سر مشركين قريش ريخت ، و
به خانه من وارد شد ، و چون صبح شد پيامبر صلّى الله عليه و آله رو به من كرد و
فرمود :
بشارت يابى ، اى امّ هانى ! اين جبرئيل
است كه خبر مى دهد خداوند على عليه السّلام را از دست دشمن خود نجات داد .
و رسول خدا صلّى الله عليه و آله صبحدم
به غار ثور تشريف برد و در آنجا سه روز اقامت گزيد ، و چون مشركين از جستجوى او در
مانده شدند پيامى براى على عليه السّلام فرستاد و در آن اوامر و دستورات خويش را
بيان فرمود (120) .
اين روايت بيان مى كند كه خاتم
أنبياء صلّى الله عليه و آله از خانه خود به خانه امّ هانى رفته و پس از مدّتى به
تنهائى از آنجا به غار ثور رفت و أبوبكر هم با وى همراه نبود ، و در ظلمت و
تاريكى هوا بى آنكه احدى او را ديده باشد از خانه امّ هانى خارج شد .
و ذكر شده است كه امّ هانى بعد از وفات
پدرش أبوطالب در خانه وى سكونت نمود ، اين خانه همان خانه اى است كه در زمان
أبوطالب ، بزرگ سرزمين أبطح ، مركزى براى اسلام و مسلمين بود ، و تا زمان ازدواج
مبارك رسول خدا صلّى الله عليه و آله با خديجه سلام الله عليها آن حضرت در همان
خانه بسر مى برد .
و در همين خانه ، على بن أبى طالب و
برادرش جعفر ، قبل از هجرتش به حبشه پرورش يافتند .
امّ هانى دختر أبوطالب ، از غارى كه سيّد
رسولان در آن مخفى شده بود و از محلّ آن اطّلاعى نداشت و نمى دانست راهى كه پيامبر
صلّى الله عليه و آله براى رسيدن به مدينه طى كرد كدام راه بود ، و حتى از وقت
دقيق هجرت مبارك وى نيز سؤالى نكرد .
پيامبر صلّى الله عليه و آله در آخر ماه
صفر از مكّه هجرت نمود به نحوى كه در آسمان روشنى ماه به چشم نمى خورد . اما در
اين كه سيّد رسولان در آن تاريكى سهمگين چگونه كوچه هاى باريك شهر را مى ديد
، بايد به قدرت شريف آن حضرت ، در ديدن شبانه او كه همانند ديدن در روز بود مراجعه
كرد (121) .
و سيّد رسولان صلّى الله عليه و آله پشت
سر را مى ديد به همان نحو كه مقابل را مشاهده مى نمود و اين از معجزات
عظيمى است كه خداوند به رسول خود عطا كرده بود (122)
و چون طغيانگران مكّه فكر مى كردند پيامبر صلّى الله عليه و آله در خانه و در
بستر خويش خوابيده است و تاريكى هوا هم مانع از ديدنشان مى شد ، رسول خدا
صلّى الله عليه و آله به تنهائى كوچه هاى مكّه را طى مى كرد و به خانه
أبوطالب سرى زد و به تنهائى بسوى غار خارج شد .
بنابراين دو خبر كه درباره رفتن آن حضرت
از خانه خويش بسوى غار موجود است و از اين نظر كه پيامبر صلّى الله عليه و آله
همراهى نداشت متّفق مى باشند ، لكن يكى از آن دو مى گويد كه حضرت گذرى
نيز به خانه امّ هانى داشته است .
و جمع بين اين دو خبر ، اين اعتقاد را كه
حضرت شبانه بسوى غار رفته دفع مى نمايد . و از طرفى چون مشركين به دنبال حضرت
بودند و تلاش جدّى در دستيابى به وى را داشتند ، وقت صبح هم در مكّه حضور
نداشت . و به اتّفاق أخبار ، أبوبكر نمى دانست رسول خدا صلّى الله عليه و آله
مى خواهد در اين شب خارج شود (123)
و در آن زمان أبوبكر از مهاجرين مكّه بود كه همراه با عمر بن الخطّاب و ديگر
مسلمانان بدان شهر هجرت نموده بود و در مكّه حضور نداشت (124)و معمولا أبوبكر و عمر با
يكديگر به اينجا و آنجا سر مى زدند و تا مى توانستند از يكديگر جدا
نمى شدند .
[75] ـ گروهى از بنى كعب بودند .
[76] ـ سيره ابن دحلان 339 ج 1 ، سيره ابن هشام 211 ج 1 ، ألسّيرة الحلبيّه
، 300 ج 1 ، ألمحبر 184 ، سيره ابن كثير 493 ج 1 .
[77] ـ سيره ابن دحلان 371 ج 1 .
[78] ـ عبقريّة عمر ، ألعقّاد ، 32 .
[79] ـ طبقات ابن سعد 191 ج 2 .
[80] ـ مجمع الزّوائد ، هيثمى 204 ج 9 طبقات ابن سعد 12 ج 8 ، ألإصابه 374
ج 8 .
[81] ـ اُسد الغابه ، ابن أثير ، 65 ج 7 .
[82] ـ طبقات ابن سعد 148 ج 8 .
[83] ـ طبقات ابن سعد 150 و 151 ج 8.
[84] ـ اُسد الغابة ، ابن أثير ، 65 ج 7 ، عيون الأثر 384 ج 2 ، أنساب
الأشراف 561 ج 2 .
[85] ـ اُسد الغابة 66 ج 7 .
[86] ـ سيره ابن هشام 121 ج 2 .
[87] ـ كتاب المحلّى ، ابن حزم اندلسى 225 ج 11 .
[88] ـ شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد 52 ج 6 .
[89] ـ كنز العمّال ، متّقى هندى 138 ج 3 .
[90] ـ مسند أحمد 225 ج 1 ، صحيح مسلم در آخر وصاياى پيامبر 232 ج 1 ، صحيح
بخارى باب جوائز الوفد از كتاب جهاد و سير 118 ج 2 .
[91] ـ ألسّيرة النّبويّه ، ابن كثير 391 و 395 ج 2 ، دلائل النّبوه 106 ج
3 ، سيره ابن دحلان 313 ، ج 1 ، صحيح مسلم 1403 و 1404 ج 3.
[92] ـ شرح نهج البلاغه ، ابن أبى الحديد 293 ج 13 و 15 ج 22 ، تفسير روح
المعانى آلوسى 99 ج 4 ، طبقات ابن سعد 155 ج 3 ، تاريخ الإسلام ، ذهبى ،
كتاب ألمغازى 191 .
[93] ـ ألموطأ ، مالك بن أنس 236 ، كتاب الجهاد ، باب الشّهداء فى سبيل
الله ، حديث 995 .
[94] ـ مغازى الواقدى 890 ج 2، تفسير كشّاف، زمخشرى 259 ج 2، تاريخ أبى
الفداء 208 ج1.
[95] ـ سوره توبه ، آيه 25 .
[96] ـ مغازى ألواقدى 904 ج 2 ، ألبداية و النّهاية 374 ج 4 ، تاريخ الخميس
102 ، ألسّيرة الحلبيّه ، ألشّافعى 109 ج 3 .
[97] ـ مسند أحمد 62 ج 2 سنن البيهقى 409 ج 3 .
[98] ـ ألعقد الفريد 259 ج 4 ، تاريخ أبى الفداء 156 ج 1 .
[99] ـ تاريخ يعقوبى 137 ج 2 ، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد 15 ج 6 ،
ألإمامة و السّياسة 18 ج 1 ، ألشّيخان ، البلاذرى 232 .
[100] ـ تاريخ طبرى 3 ج 4 ، ألصّراط المستقيم ، علىّ بن يونس العاملى 2962 .
[101] ـ مسند ابن راهويه 40 ج 2 .
[102] ـ شرح الأخبار ، قاضى مغربى صفحه 71 ج 2.
[103] ـ مستدرك سفينة البحار ، نمازى صفحه 479 ج 2.
[104] ـ ألكافئه ، شيخ مفيد ، صفحه 46 ، بحار الأنوار 95 ج 31 ، كنز العمّال
345 ج 6 .
[105] ـ سوره نبأ ، آيه 40 .
[106] ـ راهنماى راه رسول خدا صلّى الله عليه و آله .
[107] ـ طبقات ابن سعد 173 ج 3 .
[108] ـ ألثّقات ، ابن حبّان 23 ج 3 .
[109] ـ ألرّوض الأنف 229 ج 2 ، ألسّيرة الحلبيّه 28 ج 2 ، سيره ابن هشام
127 ج 2 ، تاريخ الهجرة النّبويّه ، ألبيلاوى 116 .
[110] ـ به كتاب نظريّات الخلفتين اثر همين نويسنده ج 1 ، باب بيت فاطمه
سلام الله عليها مراجعه نماييد .
[111] ـ سيره ابن هشام 121 ج 2 .
[112] ـ تاريخ ابن أثير ، 101 ، 102 ، 103 .
[113] ـ أمالى شيخ صدوق 82 ج 2 ، 83 ، تاريخ يعقوبى 39 ج 2 ، ألنّور و
البرهان ، ابن صباغ مالكى چاپ كراچى .
[114] ـ علىّ بن أبى طالب ، عبدالكريم الخطيب ، 106 و 105 .
[115] ـ سوره بقره ، آيه 207 .
[116] ـ سوره بقره ، آيه 207 ، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ، 262 ج 13 .
[117] ـ أمالى شيخ طوسى 62 ج 2 و بحار الأنوار 56 ج 19 .
[118] ـ سوره يس ، آيه 9 .
[119] ـ مسند أحمد 103 ج 3 ، تاريخ طبرى 102 ج 2 ، تفسير قرطبى 21 ج 3 .
[120] ـ حلية الأبرار ، هاشم بحرانى ، 106 ج 2 .
[121] ـ ألوفاء بأحوال المصطفى ، 349 ، تاريخ الإسلام ، 272 ج 2 ، دلائل
النّبوه ، بيهقى ، 75 ج 6 ، صحيح بخارى ، 184 ج 1 ، سنن نسائى ، 92 ج 2 ، حلية
الأولياء 309 ج 6 ، مسند أحمد ، 3103 .
[122] ـ همان مصادر .
[123] ـ تفسير قرطبى 21 و 25 ج 3 ، ألبحر المحيط ، أبوحيّان 108 و 122 ج 2 ،
تاريخ طبرى 102 ، ج 2 .