عقل وعاقل
در قرآن و حديث

نصرت الله  جمالى

(3)


تقديم به :

حضرت بقيّة‏اللهّ الاعظم "عج"

ابرمرد عقلانيت در آخرالزمان


پيش‏نوشتار

يكى از مصيبت‏هاى بزرگى كه ابناى بشر، در اين عصر به آن گرفتار هستند، عدم تفكّر در هدف‏گرايى بلند مدّت، براى خود است و علّت آن به بى‏توجهى نسبت حقيقت وجودى‏اش برمى‏گردد. در فكر ساختن دنياى بهتر و گسترش آن بى‏وقفه تلاش مى‏كند ولى انديشه‏اى براى بهتركردن آخرت خويش ندارد. آنقدر غرق در حيات زودگذر خود شده است كه فراموش كرده براى اين‏جا آفريده نشده، بلكه گوهر عظيم خلقت يعنى عقل را گم كرده و به علمِ تا كنار گور بسنده نموده؛ اين وضعيت عمومى آدميان مى‏باشد. اگر در هر يك ميليون انسان يك نفر اين‏گونه نبود، قابل ذكر نيست. گردانندگان پر مدّعاى با تدبير جهان، كه با راه غير عقلانى به حكومت مستند و با ديدِ خود همه چيز را مى‏نگرند، زحمت ذرّه‏اى فكر كردن را به خود نمى‏دهند كه چگونه خود و بردگان تحت سيطره‏ى‏شان را لحظاتى آزاد كنند تا بيرون از زمين را بنگرند و بفهمند بايد به فكر آبادانى بود ولى نه فقط تا آخرين نفس‏ها در اين‏ورِ گورستان بلكه غير از اين‏جا، مكان و جهان ديگرى هست كه آنجا راآن‏گونه كه بايد باشد، لازم است بسازيم؛ گلستان كردن آنجا مهمّ است نه اين كوچستان. تعقّل نكردن، دليلى بر مشغوليّت ذهن و فكر مابه زندگى روزمرّه‏ى تكرارى است. شايد در خبرها شنيده‏باشيد كه در انگلستان از هر ده نفر يك نفر مى‏داند چگونه تخم‏مرغِ آب‏پز تهيه كند؛ وقتى بشر امروز در كشورى پيشرفته! حتّى چنين عملى را نداند، چقدر نسبت

(8)


مسايل ديگر به‏خود زحمت فكركردن مى‏دهد؟ انحطاط فكرى و بى‏خِرَدى در جهان، نتيجه‏ى اشتغالِ بى‏وقفه‏ى انسان، به آن دسته از امورى است كه عقل آدمى را به بى‏هوشكده‏ى پنهانى سپرده و معلوم نيست كىْ از اين حالت و مُردگى‏متحرّك بيرون مى‏آيد؟

انسان عصر ديجيتال نياز به بيدارى و هوشيارى عقلى به معناى حقيقى آن دارد تا بتواند به‏خود آيد. براى‏اين‏كه بتوانيم قدمى دراين برداريم، بحث مذكور را به‏طور خلاصه آورده‏ايم؛ اميد است انديشمندان در اين باره يارى‏نمايند و در تكميل آن عنايت ورزند. چون با ديدِ ناقص خود توان پرداختن به موضوع «عقل» را نداشتيم، با استفاده از قرآن و حديث نكاتى را كه ضرورت داشت،آورده‏ايم. اميد است، برگ عيشى براى آخرت ما باشد و با تعقّل و تدبّر به آن‏چه لازم است، بپردازيم.

قابل ذكر است، احاديث سعى شده بطور روان و ساده ترجمه شود در صورتى كه به كتابى براى برگردان فارسى مراجعه شده، در تغيير لغات نهايت دقّت صورت گرفته كه ضمن روانى، معناى اصلى رابرساند.

نصرت الله جمالى ـ 1/8/1381= 16 شعبان 1423

(9)


عقل چيست؟

ما چقدر از عقل بهره‏منديم؟

از هركس در باره‏ى عقلش سؤال كنيم، غير ممكن است پاسخ منفى بشنويم. خيلى از انسان‏ها هستند كه هر كارى انجام مى‏دهند، آن‏را عاقلانه مى‏دانند و حاضر نيستند بپذيرند كه شايد در كار خود اشتباه كنند مگر اين‏كه بعد از گذشت زمان و عدم موفقيت در آن كار، بفهمند اشتباه فرموده‏اند. فهميدنِ اشتباه بعد از گذشت زمان، درمانى براى دردِ دير فهميدن نخواهد بود و فايده‏اى نخواهد داشت جز اين‏كه حدّاقل درك نمايد هميشه درست اقدام نمى‏كند. مابايد توجه داشته باشيم، خيلى از مسائل و جريان‏هايى در جهانِ‏هستى وجود دارند كه به تنهايى و با عقل خود نمى‏توانيم آن‏ها را درك كرده و بشناسيم؛ بايد براى معرفت و شناخت آن‏هااز طريق وحى وارد شويم. از همه مهم‏تر همين «عقل» و «عاقل بودن» است كه چون به بُعد روحانىِ انسان مربوط مى‏شود، بايد از احاديثِ بزرگان اسلام استفاده كنيم. نخست درباره‏ى «عقل» سخنى در حدِّ نياز بياوريم تا نسبت به آن شناخت پيدا كرده سپس به بحث «عاقل» مى‏پردازيم تا بدانيم چقدر از عقل برخورداريم.

1. عقل در لغت

(10)


معناى اصلى عقل، منع كردن، بستن و نگهداشتن است؛(1) «عقال» شتر را به اين جهت عقال گفته‏اند كه با بستن پاى شتر، مانع حركت آن مى‏شوند يعنى كار آن طنابِ مخصوصِ «پابند» يا «زانوبند»، جلوگيرى از جابه‏جايى شتر، در دشت و صحرا است تا صاحب آن بتواند وقتى به آن نياز دارد، از دسترسش دور نشده باشد و با «عقال»، آن حيوان را مهار كند و در سيطره و تحت سلطه‏ى خود نگه دارد.

از اين معناى اصلى عقل و كاربرد «پابندِ شتر» در مى‏يابيم كه عقل وسيله و ابزارى در وجود انسان است تا مانع از انجام كارهاى نادرست و بر خلاف سرشت و فطرت انسان گردد.

غير از معناى اصلى، معانى ديگرى كه براى عقل مطرح شده، جدا از معناى اصلى آن نيست و عبارتند از:

ـ درك كامل چيزى.

ـ حقيقتى كه خوب و بد، راست و دروغ، حق و باطل را با آن تشخيص مى‏دهند.

«ابن فارس در كتاب خود آورده‏است:

اين ماده داراى يك معناى اصلى است كه بيشتر دلالت بر بستگى و گرفتگى در چيزى مى‏كند و از آن است عقل كه از گفتن و انجام دادن هر قول و فعل زشت و ناپسند جلوگيرى مى‏كند»(2)


1 ـ التعريفات جرجانى ص 65.

2 ـ فرهنگ لغات قرآن، دكتر محمد قريب، ذيل واژه‏ى عقل. اساس البلاغه عقل را معرفت، بستن و قراردادن چيزى گرفته است ،ذيل واژه‏ى عقل.

(11)


2. عقل در قرآن

در قرآن 49 بار از ماده‏ى عقل استفاده شده كه همه آنها حالت فعلى دارند، 48 بار آن فعل مضارع و يكبار فعل ماضى آمده است. بسيارى از آيات براى وادار كردن و تحريض مخاطبان قرآن به انديشيدن براى درك و فهم بيشتر و بهتر، و پذيرش سخن حق از غير آن است. و بايد گفت هر كجا قرآن مى‏فرمايد: «اَفَلايَعْقِلون»؛ آيا عقلشان را به كار نمى‏بندند يا تعقُّل نمى‏كنند؟ يا مى‏فرمايد: «اَفَلاتَعقلون»؛ آيا تعقل نمى‏كنيد، با آياتى كه از ماده‏ى فكر استفاده كرده، هم مفهوم و هم معنا مى‏باشند و همان درخواست را مطرح مى‏كنند: «اَفَلاتَتَفَكَّرون»؛ آيا فكر نمى‏كنيد.

اضافه بر اين، هر كجا از ماده‏ى «فقه» نيز استفاده شده، همين خواهش مطرح است كه فهم چيزى را طلب مى‏كند.

اكنون به آياتى كه گوياى مطلب فوق است، توجه فرمائيد.

* «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّه‏ُ لَكُمُ الآياتِ لَعَلَّكُم تَتَفَكَّرون»:

اين چنين خداوند براى شما آيات را روشن مى‏سازد، شايد انديشه كنيد. (آيه‏ى 219 بقره)

* «كذلك يُبيِّنُ اللّه‏ُ لَكُم الآياتِ لَعَلَّكُم تَعقِلون»:

اين چنين خداوند براى شما آيات را روشن مى‏كند شايد كه بينديشيد. (آيه‏ى 61 نور)

* «اُنظُر كَيفَ نُصَرِّفُ الآياتِ لَعَلَّهُم يَفْقَهُونَ»:

ببين چگونه آيات گوناگون را (براى آنها) بازگو مى‏كنيم، شايد بفهمند. (آيه‏ى 65 انعام)

ملاحظه مى‏شود در هر سه واژه، معناى مشتركى در نظر گرفته شده كه

(12)


از «عقل»، «فكر» و «فقه» برداشت مى‏شود و آن درك كردن، تشخيص دادن و شناخت سره از ناسره مى‏باشد. لذا عقل در قرآن به معناى وسيله‏اى براى درست انديشيدن و به شناخت حق از باطل رسيدن است. به عبارت ديگر عقل، قوّه‏ى سنجش، و كارش راهگشايى براى انسان است تا راه را از چاه تشخيص دهد.

با توجه به مجموعه‏ى آيات قرآن درباره‏ى «تعقُّل»، «تفكُّر»، «تدبّر» و «تَفَقُّه» كه انسان را به اين سمت و سو مى‏كشاند، از او مى‏خواهد زندگى را بر اساس عقل و انديشه بنا نهد تا بتواند خود را از ورطه‏ى هلاكت در دنيا و آخرت، برهاند.

3. عقل در حديث

كاربرد اين واژه در حديث زياد است كه ما به اندازه نياز به آن مى‏پردازيم تا بيشتر معناى عقل برايمان روشن شود.

الف: «مهاركردن» و «بازدارندگى»؛«عِقال»

در روايتى از پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمده كه اين معنا بكار رفته است: اِنَّ العقلَ عِقالٌ مِنَ الجَهلِ وَ النَّفسُ مِثلُ اَخبَثِ الدَّوّابِ، فَاِنْ لَم تُعقَل حارَت:(1) عقل، بازدارندگى از جهل و نادانى است و نفس انسان مثل خبيث‏ترين جنبندگان است كه اگر مهار نشود، بى‏راهه مى‏رود. منظور اين است كه: نمى‏گذارد جهل در وجود انسان پيشروى كند. يا در حديثى


1 ـ ميزان الحكمه حرف ع، ق، ل / ج 6، ص 406 / محمدى رى شهرى. در تحف‏العقولِ با ترجمه ، اين حديث به تفصيل آمده‏است،ص16

(13)


ديگر، همين مضمون، اين طور آمده‏است:

العاقل مَن عَقَلَ لِسانَه(1): عاقل كسى است كه زبانش را مهار كند. (امام على عليه‏السلام )

ب: حكمت

حكمت عبارت است از نيرويى قوى كه انسان را با دليل و برهان به نتيجه‏اى پايدار مى‏رساند. امام موسى بن جعفر عليهماالسلام در وصاياى خود به هشام بن حكم فرمود... و قال: «لَقَد آتَينا لقمانَ الحِكمَةَ» قال: الفَهمُ وَ العَقل(2): آنجا كه خداوند مى‏فرمايد به لقمان حكمت داديم يعنى فهم و عقل عطا كرديم.

ج: دليل و حجّت

در احاديثى از عقل به دليل يا حجت ياد مى‏كند كه دليل، راهنماگر انسان، براى كم كردنِ ناآگاهى‏ها و افزايش آگاهى هاست: (العقل دليل المؤمن(3) امام صادق عليه‏السلام ).

در حديث مفصلى از امام موسى بن جعفر عليهماالسلام به هشام آمده كه: خداوند دو حجت بر مردم دارد: حجت ظاهرى و حجت باطن و درونى، حجت آشكار، پيامبران و امامان و حجت درونى عقل‏است.(4)

د: دين يا نتيجه‏ى عقل


1 ـ همان ص 415.

2 ـ همان ص 406.

3 ـ همان ص 404.

4 ـ الاصول الاصلية والقواعد الشرعيه، عبدالله شُبَّر ص 210 كه از كافى آورده است.

(14)


در رواياتى ديندارى نشانه‏ى عقل انسان و نتيجه و ثمره‏ى آن قلمداد شده، امام صادق عليه‏السلام فرمود:مَن كانَ عاقلاً كان لَه دينٌ...

امام على عليه‏السلام فرمود:: لا دينَ لِمَن لا عقلَ له:(1) كسى كه عقل ندارد، از دين بى‏بهره است.

ه: نور و چراغ

احاديثى عقل را نور ناميده يا آنرا به چراغ تشبيه كرده‏اند:

العقلُ نورٌ فِى القلبِ يُفَرِّقُ بِهِ بَينَ الحقِّ وَالباطِل:

عقل نورى است در قلب، كه با آن، بين حق و باطل تفاوت گذاشته مى‏شود. (پيامبراسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله )

مَثَلُ العَقلِ فِى القلبِ كَمَثَل السِّراجِ في وَسَطِ البَيت(2):

مثل عقل در قلب، مانند چراغ است در وسط خانه. (پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله )

كاملاً روشن است نور، عامل نجات انسان از تاريكى و ظلمت مى‏باشد و با آن مى‏شود آنچه را براى انسان مفيد است، برگزيد و از هر چه باعث زيان و ضرر است، برحذر بود.

و: عامل شناخت

عقل انسان را به شناخت مى‏رساند، و ابزار معرفت و آگاهى است، امام صادق مى‏فرمايد:... عَرَفوا بِهِ الحَسَنَ مِنَ القبيح...(3): به وسيله‏ى عقل، خوبى را از بدى و زشتى تشخيص مى‏دهند.

ز: ميانه‏روى و تعادل


1 ـ ميزان الحكمة ج 6 ص 406.

2 ـ خرد گرايى در قرآن و حديث ص 30 محمدى رى شهرى.

3 ـ اصول كافى چاپ اسوه ج 1 ص 44 ـ 43.

(15)


عقل عامل مهمى در ميانه‏روى يا انتخاب «خَيرُ الاُمورِ اَوسَطُها»(1) مى‏باشد. لذا مى توان آن را اصل و وجودِ حدِّ متوسط چيزى به حساب آورد و در انجام كارها از «تند رَوى» يا «كُند رَوى» دورى جست؛ به عبارت بهتر، عقل نمى‏گذارد شما، از تعادل خارج شويد و گرفتار افراط و تفريط گرديد؛ امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: عقل آن است كه ميانه‏رو باشى و از اسراف و زياده‏روى دورى كنى، وعده كه مى‏دهى تخلّف نكنى و چون غضبناك شدى بردبارى نمايى: العَقلُ اَنَّكَ تَقتَصِدُ فَلا تُسرِفُ و تَعِدُ فَلا تُخلِفُ وَ اِذا غَضَبتَ حَلُمتَ.(2)

آنچه از مجموع اين معانى مذكور در روايات بدست مى‏آيد، عقل عاملى بازدارنده و وسيله‏اى گزينشگر براى انسان است؛ به عبارت بهتر، قوّه‏ى تشخيص براى بهره‏برى از بهترين‏ها و دورى گزيدن از بدترين‏ها را عقل ناميده‏اند.

امام على عليه‏السلام در نهج‏البلاغه به همين برداشت اشاره‏مى‏كند: كَفاكَ مِن عقلِكَ ما اَوضَحَ لَكَ سُبُلَ غَيِّكَ مِن رُشدِك(3): عقل، تو را كفايت كند كه راه گمراهى را از رستگارى برايت روشن مى‏كند.

4. جنس عقل


1 ـ بهترين كارها، ميانه‏روى است. دركتاب قانون ترجمه‏ى «دُستور معالم الحِكَم و مأثورمكارم الشِّيَم» از قاضى قضاعى متوفّاى 454ق، مترجم دكتر فيروز حريرچى، باب اوّل سطر دوم، از امام على عليه‏السلام آمده: خَيرُالاُمورِ اَوساطُها: بهترين كارها ميانه‏هاى آنهاست. (تهران، اميركبير 1362ش).

2 ـ ميزان الحكمه، ج 6، ص 407.

3 ـ حكمت 421.

(16)


با توجه به اينكه وجود انسان از دو بعد مادّى و روحانى تشكيل شده، بايد منشأ عقل، يكى از اين دو باشد؛ چون ماده و جِرم فاقد شعور است، عقل نمى‏تواند از آن به وجود آمده باشد؛ پس بايد قبول كنيم از جنس روح است يا به‏طور ويژه خلقتى جداگانه دارد.

بهتر است بگوييم: از راه عقل به اين نكته مى‏رسيم كه «هستى» از مادّه و روح بيرون نيست. پس نمى‏شود غير از روحانى بودن براى او جنسى تصور كرد. به قول پروفسور «كاميل فلاماريون»:

«چگونه مى‏توان قبول كرد اجسام ـ از جمله ماده عصبى ـ كه فاقد شعور، آگاهى، احساس و...هستند،مى‏تواند مولّد خرد، آگاهى، ذوق، شعور، احساس ... باشند چطور اجسام فاقد آگاهى مى‏توانند خلاقيت و آگاهى رابه وجود بياورند؟»(1)

لذا عقل كه آگاهى، علم و شعور است ربطى به عالم ماده ندارد و بايد وجودِ آن را از مبدأ جهانِ هستى دانست.

در ضمن، وقتى به احاديث مراجعه مى‏كنيم، نظرمان تأييد مى‏شود، البته همانطور كه قبلاً ذكر شد، «عقل»، «نور» ناميده شده است و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد:اَلعَقلُ نُورٌ خَلَقَهُ اللّهُ لِلاِنسان ...(2): عقل نورى است كه خدا براى انسان آفريد.


1 ـ ج 1، ص 35.

2 ـ خردگرايى در قرآن و حديث، ص 30.

(17)


در روايتى از امام صادق عليه‏السلام آمده كه: خداوند عقل را از چهار چيز آفريد: علم، قدرت، نور و مشيّت امر پروردگار و پابرجايى و بنيادش بر علم و دانش است، كه هميشه در ملكوت ـ عالَم فرشتگان و عظمت و قدرت آسمانى ـ جاى دارد: خَلَقَ اللّهُ تَعالى العَقلَ مِن اَربَعَةِ اَشياءَ مِن العِلمِ، وَ القُدرَةِ، وَ النّورِ وَ المَشيئَةِ بِالاَمرِ، فَجَعَلَهُ قائِما بِالعِلمِ، دائِما فِى المَلَكوت(1).

امام على عليه‏السلام : روح را حيات بدن، و عقل را حيات روح معرفى مى‏كند، يعنى همان‏گونه كه زنده بودن انسان بستگى به روح دارد، زنده ماندن روح نيز وابسته به عقل است: الرُّوحُ حَياةُ البَدَن وَ العَقلُ حَياةُ الرُّوح.(2)

از مجموعه اين روايات كه هيچ يك باهم تعارض ندارد بلكه مؤيّد يكديگرند، و در حقيقت علم، قدرت، نور و امر خالق جهان، متعلق به عالم ملكوت مى‏باشد و فوق جهان ماده و از ماوراى طبيعت است.

در قرآن، خداوند، كتاب و قوانين نازل شده از آسمان را نور مى‏نامد.(3) حتّى مى‏فرمايد: «اَللّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الاَرضِ»: اللّه نور آسمان‏ها و زمين است.(4)

افزون بر اين، همانگونه كه در حديث ديديم، عقل از مشيّتِ امر


1 ـ همان.

2 ـ همان(اين فرمايش در جلد آخر شرح نهج البلاغه ابن‏ابى الحديد، منتسب به حضرت امير عليه‏السلام است).

3 ـ اعراف / 157.

4 ـ نور/35.

(18)


خداست، قرآن، روح را از امر پروردگار مى‏داند: «يَسئَلونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ‏الرّوحُ مِن اَمرِ رَبّي»(1). كه گوياى يكى بودنِ منشأ روح و عقل است و به عبارت بهتر، هم دليل عقلى بر جدايى روح از عالم ماده دارد و هم كتاب و سنت آن را تأييد مى‏كند.

ما چون از عظمت جهان هستى بى‏خبريم، خود را در كره‏ى خاكى عددى به حساب مى‏آوريم و به گمان خود كسى هستيم در حالى كه اگر اندكى فكر كنيم،در مقابلِ عظمت و بزرگى همين جهانِ‏طبيعى و ماده ذره‏اى هم نيستيم تا چه برسد به كلِّ نظامِ‏هستى و ماوراى طبيعت. درتأييد گفته‏ى خود به فرمايشِ «فلاماريون» تمسّك مى‏ورزيم:

«ما موجودات متفكّرى هستيم كه بر روى اين سياره‏ى متحرّك زندگى مى‏كنيم كه يك ميليون بار از خورشيد كوچكتر است. خورشيد كه براى ما عظمت حيرت انگيزى دارد خود يك ميليون بار از ستاره كانوپوس كوچكتر و حقيرتر است تازه ...كانوپوس در مقابل اجرام عظيم‏تر كه در پهناى كائنات پراكنده‏اند چيزى به حساب نمى‏آيد.»(2)

بزرگى جهان ماده را بنگريم و هيچ بودنِ‏خود را باور كنيم(3) تا بيشتر


1 ـ اسراء/ 85.

2 ـ مرگ و اسرار آن، ص 42.

3 ـ در روزنامه‏ى ايران، شماره‏ى 2276،مورخِ28/7/1381، ص15، مقاله «سياه چاله‏اى با رژيم غذايى محدود» آمده: «ستاره‏ى 2s كه در هر ثانيه، سرعتش از 5000 كيلومتر گذشته، به طرف مركز كهكشان در حركت است (يعنى يك شصتم سرعت نور) و اين ستاره 15برابرِ خورشيد ماست و فاصله اش تا مركز كهكشان، 17 ساعت نورى، سه برابر فاصله‏ى خورشيد تا پلوتون مى‏باشد.اگر اين فاصله 70 برابركوتاه‏تر شود، مكش سياه‏چاله‏اى در كهكشان آن راخواهد بلعيد... و جرم ماده‏اى كه در مركز كهكشان به صورت فشرده وجود دارد، برابراست با 6/2ميليون خورشيد... و اندازه‏ى يك كهكشان در حالت عادى به قدرى بزرگ است كه گردش خورشيد حول كهكشان راهِ شيرى 230 ميليون سال طول خواهدكشيد.». حال ملاحظه فرماييد، جهان مادّى كه خداوند متعال يكتا آن‏را آفريده چقدر بزرگ است كه وصف آن امرى آسان نخواهدبود! و اين نكته را باور كنيم كه در كلّ نظام خلقت ماچه هستيم و به اصطلاح چه محلى از اعراب داريم. فقط بايد گفت «پروردگارا! اين جهان را بيهوده نيافريده‏اى و تو منزَّه و پاكى، ما را به لطف خود از عذاب (دوزخ) حفظ فرما: ... ربَّنا ما خَلَقتَ هذا باطلاً سُبحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّار (آل‏عمران/191).

(19)


و بهتر بدانيم كه عقل نمى‏تواند از موجودى كه علم و آگاهى ندارد، پديدآيد؛ آن‏هم ما كه از جهان طبيعت فقط زمين و خورشيد را مشاهده مى‏كنيم، تاب ديدن خورشيد را نيز نداريم و در شب هم از اجرام نورانى آسمان فقط ماه را مى‏بينيم زيرا نور لامپ‏هاى شهر و روستا، اجازه نمى‏دهد ستارگان را درست برانداز نماييم و چيزى از عظمت همين جهان را درك كنيم تا چه برسد به ماوراى طبيعت! باز هم از زبان فلاماريون بياوريم تا بدانيم قدرت شناخت ما چقدر اندك و پايين است و لازم است براى شناخت خود و عقل به ابزار ديگرى كه از ناحيه‏ى پروردگار متعال به ما ارزانى شده، متوسّل شويم و آن وحى و شخصيّت‏هاى پرورش يافته در مكتب پيامبراسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يعنى امامان معصوم عليهم‏السلام هستند كه مى‏توانند هدايتگر ما در خير و صلاح باشند. او در باره‏ى زمين مى‏گويد:

(20)


«اين سياره سرگردان كه در محاسبات نجومى در سطح كيهانى چيزى نمى‏ارزد با سرعت 107000 كيلومتر در ساعت به پيش مى‏رود»(1).

مگر اين فضاى گسترده داراى چه ظرفيّتى است؟ كه بنا به فرمايش قرآن: «وَ كُلٌّ في فَلَكٍ يَسبَحون»(2):هر كدام (از خورشيد و ماه) در گردشگاه و مدارى شنا مى‏كنند. (دقت شود، 15قرنِ‏پيش، قرآن به حركت خورشيد برگِردِ مدارى، اشاره‏فرموده‏است.)

در پايان به روايت ديگرى توجه كنيم كه به صراحت عقل را از نور خدا و جنس روح معرفى مى‏كند. از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه:

اِنَّ اللّهَ خَلَقَ العَقلَ وَ هُوَ اَوَّلُ خَلقٍ مِنَ الرَّوحانيّينَ عَن يَمينِ العَرشِ مِن نورِه ...(3): خداوند عقل را در حالى كه او اولين مخلوق از روحانيان مى‏باشد، از طرف راست عرش، از نورش آفريده‏است...

بنابر آنچه ذكر شد منبعِ وجودِ عقل، وجودى بيرون از جهانِ ماده‏است و جايگاهِ رفيعى در عالم روحانى دارد كه از نور خداوند سبحان آفريده شده‏است.

آنچه تا كنون از زبان معصومان عليهم‏السلام مطرح گرديد جنبه‏ى‏لغوى و شناخت عقل بود؛ امّا جايگاه آن در اسلام مطلب لازمى است كه به آن مى‏پردازيم.


1 ـ مرگ و اسرار آن، ص 42.

2 ـ انبياء/ 33.

3 ـ اصول كافى، ج 1، ص 36، حديث 14 از كتاب العقل و الجهل چاپ اسوه .

(21)


5. اهميت عقل در اسلام

در بعضى از گفتار ائمّه عليهم‏السلام عقل، عنوان «پيامبر» را گرفته تا ارزش وجودى آن براى ما روشن شود و بدانيم كه عقل، انسان را به عرفان و شناخت مى‏رساند يعنى همانگونه كه پيامبران براى هدايت عامّه‏ى مردم آمدند، خداوند يك رسول و پيامبر باطنى نيز در طبيعت انسان قرار داده كه او را هدايت نمايد و پيامبران و خوبى‏ها را بشناسد. امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: العقلُ رَسولُ الحَقِّ(1): عقل پيامبر حقّ است. در حديث ديگرى از آن حضرت، عقل، لقبِ «امام» را گرفته يعنى نقش مهمّى در روشنگرىِ بشر دارد و پيشواىِ فكرِ انسان است: العُقولُ اَئِمَّةُ الاَفكار...(2)

لذا بزرگان كه گفته‏اند انسان در فطرت خود حق‏ياب و خداشناس است، از اين جهت به اين نكته اشاره كرده‏اند.

نكته‏ى ديگرى كه ارزش والاى عقل را به ما تفهيم مى‏كند، از لحاظ رتبه‏ى آفرينش اين گوهر بى‏مانند است؛ بطور مسلّم همين‏كه مى‏بينيم عقل اوّلين مخلوق خداوند متعال است نشان مى‏دهد، با ارزش‏ترين موجود عالم هستى است و مدال نخست برازنده‏ى آن است.

پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: اوّل ما خَلَقَ اللّه‏ُ العَقل(3).

اين روايت در كتب مختلف و از زبان ائمه عليهم‏السلام آمده‏است.

خداوند متعال به جلال و عزتش سوگند ياد كرده كه: ما خَلَقتُ خَلقا


1 ـ غرر الحكم و درر الكلم، ميزان الحكمه ج 6 ص 396.

2 ـ ميزان الحكمه، ج 6، ص 400.

3 ـ همان، ص 395.

(22)


اَحسَنُ مِنك(1): آفريده‏اى نيكوتر و بهتر از تو نيافريده‏ام(2). اين روايت از امام محمد باقر عليه‏السلام بطور مفصّل در كافى آمده‏است.

عقل عامل بسيار مهمى است كه بر سر دو راهى‏ها، قاطعانه انسان را از شك و دو دلى بيرون مى‏آورد(3) و آنجا كه دشمن درونى در صددِ لشكر كشى است، عقل با مبارزه‏اى پيروزمندانه دشمنان را نابود مى‏كند ـ البته با شرايط لازم ـ . امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: اَلعَقلُ حُسامٌ قاطعٌ... وَ قاتِلْ هَواك بعقلِك(4): عقل شمشير برّانى است ... با عقلت به مبارزه و قتال با هواى نفست بپرداز.

اسلام نظرش اين است كه «كسى كه عقل ندارد، چه دارد و كسى كه عقل دارد چه ندارد»؟ امام على عليه‏السلام به اين نكته اشاره مى‏فرمايد: اِنَّ اَغنى الغنى العقل(5): عقل برترين ثروت است.

همان‏گونه كه اسلام عزيزترين افراد در پيشگاه خدارا باتقواترين انسان‏ها مى‏داند،(6)برترىِ آدميان را نسبت به يكديگر، باعلم و عقل


1 ـ همان ص 399.

2 ـ در حديث ديگرى از امام على بن موسى الرضا عليه‏السلام علاوه بر نكته‏ى فوق محبوب‏ترين مخلوق را آورده‏است. كافى، ج 1، حديث 13.

3 ـ ولى گوش شنواى نفس كجاست؟ در حديث داريم كه انسان بينِ عقل و هواى نفس قرار مى‏گيرد و هر يك غلبه كنند، نفسِ آدمى در جلگه‏ى آن وارد مى‏شود: العقلُ صاحبُ جَيشِ الرّحمن وَ الهَوى قائدُ جَيشِ الشّيطانِ و النَّفسُ مُتَجاذِبَةٌ بَينَهُما فَاَيُّهما غَلَبَ كانَت في حَيِّزِه. امام على عليه‏السلام ، غررالحكم، ص96، ميزان الحكمه، ج 6، ص 404.

4 ـ نهج البلاغه حكمت 424.

5 ـ همان حكمت 38.

6 ـ حجرات /13:اِنَّ أكرَمَكُم عِندَاللّهِ أتقيكُم .

(23)


آنان ممكن مى‏داند، نه از راه ثروت و نَسَب . امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: يَتَفاضَلُ الناسُ بِالعلومِ وَ العُقولِ، لا بِالاَموالِ و الاُصولِ(1).

اسلام مى‏گويد علم حسىّ و تجربى اشتباه مى‏كند و عقل وجودى خطا كردنش معنا ندارد.

بسيارى از چيزهايى كه با چشم مى‏بينيم، احتمال خطا و نادرستى‏اش قطعى است، مثل چشمى كه دچار كمبود بينايى است، وقتى عينك مى‏زنيم، مى‏فهميم اشتباه ديده‏ايم. يا در جادّه و بيابان با چشمانمان آب مسطّحِ «دريا مانند» مشاهده مى‏كنيم ولى عقل ما مى‏گويد: اين سراب است، گول چشمانت را نخور. يا قاشق را در ليوان آب تجربه كرده‏ايد شكسته به نظر مى‏رسد؛ عقل مى‏داند اشتباهِ ديد است نه اينكه واقعا آن شكسته باشد. اين نكته را حضرت امير عليه‏السلام 14 قرن پيش اشاره فرموده‏است:

لَيستِ الرَّوِيَّةُ كَالمُعايَنَةِ مَعَ الإبصارِ فَقَد تَكذِبُ العُيونُ اَهلَها ولايَغُشُّ العقلُ مَنِ استَنصَحَه(2): بررسى و انديشيدن مانند ديدن با چشم نيست، بدانيد كه گاهى چشمان، صاحبانشان را به اشتباه مى‏اندازند ولى عقل به كسى كه از آن راهنمايى خواهد، خيانت نمى‏كند.

امام على عليه‏السلام يك نقطه ضعفى را براى عقل آدمى مطرح مى‏كند كه تا كنون كسى به آن توجه نكرده است و آن استراحت كردن و به خواب رفتن عقل است؛ اين عمل براى آن حضرت بسيار گران ارزيابى شده و از


1 ـ غررالحكم و دررالكلم، ترجمه‏ى محمدعلى انصارى قمى، ص873.

2 ـ نهج‏البلاغه، حكمت 281.

(24)


خوابيدنِ عقل به خدا پناه مى‏برد يعنى همان گونه كه انسان بايد از شيطان به خدا پناه ببرد و مواظب فريبكارى آن در هر لحظه باشد، بايد مواظبت نمايد عقلش به خواب ناز فرو نرود. مى‏فرمايد:

نَعوذُ بِاللّه‏ِ مِن سُباتِ العقل.(1)

وقتى انسان با مسير وحى هماهنگ نبود، بايد بداند كه رسول باطن جاى خود را به چيز ديگرى داده و يا به عبارت بهتر خواب، رسول باطن را ربوده است و در چنين موقعيتى، كارى عاقلانه از انسان سر نمى‏زند. لذا عقل هميشه با شرع هماهنگ است و شرع مؤيّد عقل است. اصوليون ما مى‏گويند:

«كُلُّ ما حَكَم به الشرع حَكمَ به العقل و كل ما حَكَم به العقل حَكَم به الشرع:»: هر چه را شرع حكم كند، عقل هم همان را حكم مى‏كند و هرچه را عقل حكم كند، شرع هم همان را حكم مى‏كند.

هيچ وقت عقل و شرع متضادّ هم نبوده و نيستند. دين ما چنين نظريّه‏اى را صحّه نمى‏گذارد بلكه همانطور كه ملاحظه شد، هماهنگ و در حقيقت و به اصطلاح معروف «يك روح در دو بدن» هستند.

افزون بر آن، عقل جايگاهى رفيع در رديف ديگر منابعِ استنباط احكام شرعى دارد و همطراز يكديگرند و مى‏گوييم: كتاب، سنت، اجماع و عقل، منبع‏هاى چهارگانه‏اى هستند كه از آنها احكام شرع بدست مى‏آيد. حتّى بايد گفت اين عقل، قدرت برداشت از ديگر منابع را دارد و اين هنر و استعدادى است كه عقل، آن رسول باطنى دارد ولى ديگر منابع


1 ـ همان خطبه 224.

(25)


چنين امتيازى ندارند.

به علاوه بسيارى از احكام شرعى براى اثبات خود، نياز به دليل عقل دارند مثل وجوب مقدّمه‏ى واجب كه از طريق عقل ثابت مى‏شود و به اينگونه ادلّه‏ى عقلى «غير مستقلاّت عقليّه» مى‏گويند و دلايلى كه هر دو مقدمه‏اش عقلى باشند، «مستقلات عقليه» گفته مى‏شود.(1)

بنابراين عقل، هم بطور مستقلّ، راهگشا براى شرع است و هم بطور كمك‏يار و پشتيبان، ادلّه شرعى را يارى مى‏نمايد.

6. انواع عقل

با توجّه به اينكه عقل وسيله‏ى شناخت صحيح است، هر چه كه به معرفت انسان در زمينه‏ى رشد علمى كمك كند و آن را ارتقا دهد، عقل ناميده مى‏شود.

بسيارى از علوم كه در دسترس بشر امروز است، از طريق تجربه، آزمايش و شناخت استقرايى بدست آمده و هرچه در اين باره پيشرفت مى‏كند، نقصها، كمبودها و عيوب آنها بر طرف مى‏كند و با شناخت بهتر، قوانين استنباط شده از مسير فرضيّه و آزمايش را دگرگون كرده و منسوخ شده‏ها را كنار گذاشته و ناسخ‏ها را جايگزين نموده‏است.

امام على عليه‏السلام در تقسيم عقل به اين نوع آن توجه داشته‏است:

العقلُ عقلان: عقلُ الطبعِ و عقلُ التَّجرِبةِ و كِلاهُما يَؤَدّى المَنفَعَةَ(2): عقل دو گونه است عقلى كه در سرشت و فطرت انسان است و عقلى كه از


1 ـ به كتاب اصول الفقه / محمد رضا المظفر(ره) مقصد الثانى، ص 205، الملازمات العقليه مراجعه شود.

2 ـ خردگرايى در قرآن و حديث، ص 44.

(26)


راه تجربه كسب مى‏شود و هر دو سود آور و منفعت‏زا مى‏باشند.

در گفتار ديگرى به عقل و تجربه و نقش آن مى‏پردازد كه در حقيقت به همين دو نوع اشاره فرموده‏است:

... الشَّقيُّ حُرِمَ نَفعَ ما اُوتيَ مِنَ العقل و التَّجربة:... تيره روز كسى است كه از عقل و تجربه‏اى كه نصيب او شده محروم مانَد.(1)

عقل تجربى را نمى‏توان مصون از اشتباه دانست و عملكرد علم تجربى طى قرون متمادى اين مطلب را به روشنى براى انسان عصر انفجارِ ارتباطات ثابت كرده‏است و ابطال پذيرى قوانين علمى امرى قابل قبول براى تمام دانشمندان در هر رشته‏ى تجربى مى‏باشد و بارها قوانين بدست آمده از آزمايش‏ها را در گذشته و حال زير سؤال برده و رد كرده و به جاى آن، روش جديد و قانون نو وضع نموده‏اند؛ به عنوان مثال بسيارى از داروهايى كه انسان در چند سال قبل استفاده مى‏كرد، امروز مُضرّ تشخيص داده شده‏اند. با توجه به نكته‏ى فوق، پس هر عقلى را نمى‏توان پذيرفت و بايد در استفاده از واژه‏ى عقل تمام جوانب، حدّ و حدود آن را مشخص نمود و نهايت دقت را داشت كه احتمال خطا در آينده نيز امر بعيدى به نظر نمى‏رسد بلكه بايد با ضِرس قاطع گفت، كوس رسوايى قوانين بشرى با گذشت زمان زده خواهد شد مگر قوانينى كه بر اساس فطرت و رسول باطنى باشد.

7.سنجش عقل


1 ـ نامه 78 نهج البلاغه ترجمه محمد دشتى.

(27)


هر چيزى را با وسيله‏اى اندازه‏گيرى مى‏كنند. عقل و خرد انسان را با چه بايد سنجيد؟

آيا زندگى مرفه گوياى بالا بودن عقل است؟

آيا تاركِ دنيا بودن، عقل كسى را مى‏رساند؟

آيا داشتن علوم مختلف، عقل دانشمند را نشان مى‏دهد؟

بله نشان مى‏دهد داراى عقل و درايت بوده كه عمر خود را صرف فراگيرى دانش كرده‏است و هم‏چنين مى‏گويد از عقلِ تجربى بالايى برخوردارست ولى آيا از پيامبرِ درونى به اندازه‏ى ظرفيّت آن استفاده كرده است يا خير، بايد از راهِ ديگرى به آن پى برد.

آيا به آفريدگارِهستى معتقدبودن و از دستورات او پيروى‏كردن، وسيله‏ى سنجش خردِ فرد است؟

اگر از منظر احاديث ائمّه عليهم‏السلام بنگريم،به حقيقت مطلب خواهيم رسيد. انسانى كه با تلاش در دنيا و انجام كارهاى پسنديده براى رضاى خدا، آخرتِ خود را آباد مى‏كند، نه تنها نادان و بى‏عقل نيست بلكه به مراحل بالايى از عقل و آگاهى رسيده‏است. على عليه‏السلام در اين باره مى‏فرمايد: كسى كه خانه‏ى اقامتِ(آخرتِ) خود را آبادمى‏كند، انسانِ خردمندى است: مَن عَمَّرَ دارَ اقامَتِهِ فَهُوَ العاقلُ.(1)

اگر كسى را مشاهده كرديد كه به فكرِ تهيّه‏ى زاد و توشه براى آخرت است، اورا هم‏صحبت عقل بدانيد: مِنَ العقلِ التَّزَوُّدُ لِيَومِ‏المَعاد.(2)


1 ـ ميزان‏الحكمه، ج 6، ص 418.

2 ـ غررالحكم ، ص732.

(28)


عفاف و پاكدامنى گوياى وجود عقل در آدمى است: مَن عَقَلَ عَفَّ(1).

سكوت بيانگرِ عقل انسان است: مَن عَقَلَ صَمَتَ(2).

گزينش آخرت بر دنياى فانى، بسيار امر مهمّى‏است؛ هركس را در اين دنيا بنگريم، در نهايت ماندنى نيست و رفتنى‏است؛ هرچه فراهم آورَد، مى‏گذارد و مى‏رود؛ چيزى هم با خود نمى‏برد؛ قدرتش مى‏رود، تدبيرش مى‏پَرَد، جمالش مى‏جَهَد، هرچه دارد دود مى‏شود و به هوا مى‏رود و آنچه برايش باقى مى‏ماند، عمل اوست و بس. روحش هم از اين ناتوانى جسم خود خسته مى‏شود و دنبال اين است تا اين قبرِ متحرّك خود را رها كند و از زجرهاى ايّام پيرى نجات يابد و برود، و براى اين‏كه از دستش راحت شود، اورا به گورى سپارد. به گور سپردنى كه بوىِ گَندِ لاشه‏اش ديگران را نيازارد.

پس وقتى بايد گذاشت و رفت، عقل حكم مى‏كنند به فكر آن‏جا باشد كه هميشه ماندنى‏است و آن پايگاهِ جاودان زيستن اوست.همان‏جايى كه فطرتش به خاطر آن، علاقه‏ى زندگى هميشگى را در وجودش زنده مى‏كرد.

اگر انسان آخرت را بر دنيا برنگزيند، واقعا بايد همان فرمايش امام على عليه‏السلام را برايش آورد كه: هركس آخرت را بر دنيا ترجيح ندهد، خردمند نيست: مَن لَم يُؤْثِرِ الآخِرَةَ عَلَى الدُّنيا فَلا عَقلَ لَه(3).

بنابراين به فكر آخرت بودن و برگ عيشى به گور خود فرستادن،


1 ـ همان، ص611.

2 ـ همان، ص615.

3 ـ همان، ص699.

(29)


مى‏تواند عاملى براى شناخت و درك انسان باشد و بايد گفت ديندارىِ انسان به اندازه‏ى عقل اوست، همانطور كه حضرت امير عليه‏السلام مى‏فرمايد: على قَدرِ العَقلِ يَكونُ الدّينُ.(1)

نكات بسيارى هستند كه مى‏توان به وسيله‏ى آن‏ها عقل آدمى را سنجيد كه در بحثِ «عاقل كيست؟»به آن مى‏پردازيم.