عملكرد شيعه در زمان رسول اكرم(ص)، خلفاى سه‎گانه و بعد از آن چگونه بود؟ آيا سياستى جدا از امت اسلامى اتخاذ مي‎كردند؟

  پاسخ

شيعه در عصر پيامبر(ص)

گروهي از صحابه در زمان پيامبر اكرم(ص) با شنيدن آيات و روايات در امر امامت و ولايت و خلافت امام علي(ع)، بعد از پيامبر اكرم(ص)، به او اعتقاد پيدا كرده زعامت و امامت او را پذيرفتند و از ارادتمندان آن حضرت قرار گرفتند. اين گروه از همان زمان به «شيعه علي(ع)» معروف شدند:

1ـ ابوحاتم رازى مي‎گويد: «اوّلين لقب و كلمه‎اي كه در عهد رسول خدا(ص) ظهور كرد كلمه «شيعه» بود. اين كلمه، لقب چهار نفر از صحابه بوده است كه عبارتند از: ابوذر، سلمان، مقداد و عمّار.»[1]

2ـ ابن خلدون مي‎نويسد: «جماعتى از صحابه، شيعه علي بودند و او را سزاوارتر از ديگران به خلافت مي‎دانستند.»[2]

3ـ استاد محمّد كردعلى مي‎گويد: «گروهى از بزرگانِ صحابه، معروف به مواليان علي(ع) در عصر رسول خدا(ص) بودند از آن جمله سلمان فارسي است كه مي‎گفت: ما با رسول خدا(ص) بيعت كرديم بر خيرخواهى مسلمانان و اقتدا به علي‏بن ابي‎طالب(ع) و مواليان او، و نيز ابى سعيد خدرى است كه گفت: مردم به پنج كار امر شدند؛ چهار تا را انجام دادند و يكى را درك نمودند. از او سؤال شد آنچه را كه ترك نمودند چه بود؟ او در جواب گفت: ولايت علي‏بن ابي‎طالب(ع، از او سؤال شد آيا ولايت با چهار عمل ديگر واجب است؟ پاسخ داد: آري. و ابوذر غفاري، عماربن ياسر، حذيفةبن يمان، ذي‎الشهادتين خزيمةبن ثابت، ابي‎ايوب انصاري، خالدبن سعيدبن عاص و قيس‏بن سعدبن عباد.»[3]

4ـ دكتر صبحى صالح مي‎نويسد: «در ميان صحابه حتى در عصر پيامبر اكرم(ص) براى على (ع) پيروان و شيعيانى بوده است؛ از آن جمله مي‎توان ابوذر غفاري، مقدادبن اسود، جابربن عبدالله، ابي‏بن كعب، ابوالطفيل عامربن واثله، عباس‏بن عبدالمطلب و تمام فرزندان او، عمار ياسر و ابوايروب انصارى را نام برد.»[4]

5ـ استاد محمّد عبدالله عنّان مي‎گويد: «اين اشتباه است كه بگوييم شيعه براى اولين بار هنگام جدايى خوارج ظهور پيدا كرده است بلكه ظهور شيعه در عصر رسول خدا(ص) بوده است.»[5]

برنامه شيعه در زمان رسول خدا(ص)

شيعيان در زمان رسول خدا(ص) بعد از آن كه از ولايت و جانشينى امام علي(ع) اطلاع يافتند درصدد تثبيت اين مقام و ولايت از راه‎هاى مختلف برآمدند كه از آن جمله است:

1ـ بيعت با اميرالمؤمنين(ع) در روز غديرخم

پيامبر(ص) در روز غدير خم خطبه‎اى ايراد كرد و در آن، مقام و منصب علي‏بن ابي‎طالب(ع) را براى خلافت ابلاغ نمود، آنگاه فرمود: «آگاه باشيد! بعد از پايان خطبه‎ام شما را دعوت مي‎كنم كه با علي(ع) دست داده و بر امامت او بيعت نماييد.»[6]

2ـ سرودن شعر در دفاع از ولايت

حسان‏بن ثابت بعد از واقعه غدير از پيامبر(ص) اجازه خواست تا نصب امام علي(ع) به ولايت را به شعر درآورد. پيامبر(ص) نيز به او اجازه داد، آن‎گاه واقعه غدير را چنين سرود:

يناديهم يوم الغدير نبيّهم بخمّ وأسمع بـالرسول منــادياً

فقال له قم يا عليّ فانّنى جعلتك من بعدى اماماً و هادياً

تا آخر شعر.[7]

3ـ كار عملى در تثبيت ولايت

از جمله كارهايى كه پيروان علي(ع) در جهت تثبيت امامت و ولايت آن حضرت انجام دادند اين بود كه شهادت به ولايت او را بعد از شهادت به رسالت پيامبر(ص) در اذانشان به عنوان تبرك، نه به قصد جزئيت، مي‎گفتند تا از اين راه، هم اعتقادشان را به ولايت محكم كنند و هم به ديگران گوشزد نمايند.

شيخ عبدالله مراغى مصرى نقل مي‎كند: «در زمان پيامبر(ص) سلمان فارسى در اذان و اقامه نمازش شهادت به ولايت را بعد از شهادت به ولايت را بعد از شهادت به رسالت مي‎گفت. شخصى بر رسول خدا(ص) وارد شد و عرض كرد: اى رسول خدا! چيزى شنيدم كه تاكنون نشنيده بودم. پيامبر(ص) فرمود آن چيست؟ عرض كرد سلمان در اذانش بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولايت مي‎گويد. رسول خدا(ص) فرمود: نيكى و خير شنيده‎اي.»[8]

و نيز نقل مي‎كند كه شخصى بر رسول خدا(ص) وارد شد و عرض كرد: اى رسول خدا! اباذر در اذان، بعد از شهادت به ولايت عليّ(ع) يعني: «أشهد أنّ علياً وليّ الله» مي‎گويد. پيامبر(ص) فرمود: همينطور است. آيا فراموش كرديد گفتار مرا در روز غديرخم «من كنت مولاه فعليّ مولاه» پس هركس پيمان‎شكنى كند بر ضرر خود چنين كرده است.»[9]

شيعه هنگام وفات پيامبر(ص)

شيعيان هنگام وفات پيامبر(ص) باتوجه به دستورهاى آن حضرت درصدد تثبيت و تنفيذ دستورات برآمدند، از آن جمله:

1ـ با تأكيد و اصرار پيامبر(ص) به آوردن دوات و قلم براى نوشتن وصيت، در آن دسته و جماعتى بودند كه اصرار به آوردن دوات و قلم داشتند تا پيامبر(ص) وصيت خود را مكتوب دارد، ولى از آن‎جا كه طرف مقابل قوى بود نتوانستند اين دستور را عملى سازند.

2ـ بعد از آنكه پيامبر(ص) به جهت عمل نكردن به دستورش جمعيّت را از خود دور كرد، افرادى از شيعيانِ امام علي(ع) امثال مقداد و ابوذر را نزد خود نگاه داشت، آنگاه وصيت خود را نسبت به امامان بعد از خود نزد آنان مطرح نمود.[10]

3ـ بنابر نقل مظفر در «السقيفه» پيامبر(ص) گروهى از شيعيان و ارادتمندان امام علي(ع) را هنگام فرستادن لشكر اسامه به جنگ و مقابله با لشكر روم نزد خود نگاه داشت، تا چنانچه مرگ او فرا رسيد اين چند نفر با بيعت امام علي(ع) خلافت و حكومت را براى آن حضرت تمام كنند، ولى متأسفانه عمر، ابوبكر و برخى ديگر با تخلّف از لشكر اسامه بن زيد اين نقشه و تدبير عالى پيامبر(ص) را برهم زدند تا مبادا خلافت از دست آنان گرفته شود.

4ـ هنگامى كه برخي، به جهت رسيدن به ملك و سلطنت بعد از فوت پيامبر(ص) به سقيفه بني ساعده رفته و مشغول تقسيم قدرت يا تصاحب آن براى خود بودند، در حالى كه جنازه رسول خدا(ص) هنوز دفن نشده بود، شيعيان به پيروى امامشان علي(ع) مشغول دفن رسول خدا(ص) و عزادارى براى آن حضرت بودند.

شيعه در ايام خلافت ابوبكر

شيعيان بعد از وفات رسول خدا(ص) نيز به تلاش خود در راه عملى كردن دستور پيامبر(ص) در رابطه با امام علي(ع) ادامه دادند، و در اين راه اقداماتى انجام دادند كه به برخي از آنها اشاره مي‎كنيم:

1ـ كانديدا كردن امام علي(ع) براى بيعت

از آن‎جا كه شيعيان سفارش‎هاى پيامبر(ص) را در حقّ امام علي(ع) ديده و شنيده بودند و معتقد به امامت و جانشينى امام علي(ع) بعد از رسول خدا(ص)، از جانب خداوند و رسول(ص) بودند، از اين‎رو بعد از وفات پيامبر(ص) فوراً طرح كانديدا كردن امام را براى بيعت مطرح نمودند. عباس‏بن عبدالمطلب به امام علي(ع) مي‎گويد: «أمدد يدك أبايعك يبايعك الناس»؛ دستانت را به من بدهتا با تو بيعت كنم و مردم نيز با تو بيعت خواهند كرد.

2ـ تحصّن شيعيان در خانه فاطمه زهرا(ع)

شيعيان بعد از واقعه سقيفه و تمام شدن خلافت به نفع ابوبكر، به عنوان اعتراض به خانه حضرت زهرا(ع) آمده در آنجا تحصن كردند تا ضمن اعتراض به عمل انجام شده، بر امامت و ولايت به حقّ امام علي(ع) صحّه بگذارند.

عمربن خطاب مي‎گويد: «انّه كان من خبرنا حين توفّى الله نبيّه انّ عليّاً و الزبير و من معهما تخلّفوا عنّا فى بيت فاطمه»،[11] از جمله اتفاقاتى كه بعد از رسول خدا(ص) افتاد آن‎كه على و زبير و گروهى كه با آن دو بودند از بيعت و همكارى با ما سرپيچى كرده در خانه فاطمه تحصن نمودند.

متخلفين از بيعت ابي‎بكر

1ـ سلمان فارسي

2ـ عمار ياسر

3ـ براءبن عازب

4ـ ابان‏بن سعيد

ابن اثير مي‎گويد: «و كان أبان أحد من تخلّف عن بيعه أبي‎بكر لينظر ما يصنع بنوهاشم، فلمّا بايعوه بايع»،[12] ابان از جلمه كسانى بود كه از بيعت با ابوبكر سرباز زد تا ببيند بني‎هاشم چه مي‎كنند؛ بعد از آن‎كه ديد بني‎هاشم بيعت كردند او نيز بيعت نمود.

5ـ خالدبن سعيد

ابن اثير مي‎گويد: «خالد و برادرش ابان از بيعت با ابوبكر سرباز زدند و به بني‎هاشم خطاب كرده گفتند همانا شما خاندانى ريشه‎دار و اصيل‎ايد كه افراد شايسته‎اى را به جامعه تحويل داده است و ما به دنبال شماييم. بعد از آن‎كه بني‎هاشم با ابوبكر ـ با تهديد و زور ـ بيعت كردند اين دو برادر ـ خالد و ابان ـ نيز بيعت نمودند.»[13]

6ـ أبُيّ‏بن كعب

او از جمله كسانى بود كه هرگز با ابوبكر بيعت نكرد و شوراى سقيفه را بي‎ارزش خواند.[14]

ابونعيم اصفهانى در كتاب «حليه الاولياء» از قيس‏بن سعد نقل مي‎كند:

«وارد مدينه شدم تا با ياران پيامبر(ص) ملاقات كنم، على الخصوص خيلى علاقه داشتم كه ابيّ را ملاقات نمايم، وارد مسجد پيامبر(ص) شدم و در صف اوّل به نماز ايستادم، ناگهان مردى را ديدم كه نماز خود را تمام كرد و شروع به حديث گفتن نمود. گردن‎ها به سوى او كشيده شد تا بياناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران اين امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد، ولى من دلم به حال آنها نمي‎‏سوزد، بلكه به حال مسلمانانى مي‎سوزد كه به دست آنان گمراه شدند.»[15]

و نيز آورده است:

«ابيّ‏بن كعب ـ كه شاهد انحراف مردم از قطب اصلى رهبرى اسلامى بود و از اين وضع رنج مي‎برد ـ مي‎گفت: «روزى كه پيامبر اسلام(ص) زنده بود همه متوجّه يك نقطه بودند ولى پس از وفات پيامبر(ص) صورت‎ها به چپ و راست منحرف گرديد.»[16]

7ـ ابوذر غفاري.

8ـ مقدادبن اسود.

9ـ عباس‎بن عبدالمطلب و جماعتى از بني‎هاشم و جمعى از مهاجرين و انصار.[17]

3ـ موضع‎گيري‎ها در دفاع از ولايت

شيعيان بعد از آنكه تحصّنشان توسط عمربن خطاب بر هم خورد، وارد مسجد رسول خدا(ص) شده درصدد احتجاج و اقامه حجت بر مردم آمدند، تا آنان را از اين خواب غفلت بيدار سازند. اينك به موضع‎گيري‎هاى برخى از آنان اشاره مي‎كنيم:

الف ـ فضل‏بن عباس در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: «… و صاحبنا أولى بها منكم»،[18] صاحب ما ـ علي(ع)ـ به خلافت، از شما سزاوارتر است.

ب ـ مقدادبن اسود مي‎گويد: «واعجباً لقريش ودفعهم هذا الأمر عن أهل بيت نبيّهم و فيهم أوّل المؤمنين…»؛[19] عجب دارم از قريش كه چگونه خلافت را از اهل‎بيت نبيّشان گرفت در حالى كه در ميان آنان كسى است ـ علي(ع)ـ كه اول مؤمن به پيامبر است.

و نيز مي‏فرمود: «معرفه آل محمّد برائه من النار، و حبّ آل محمّد برائت از عذاب و دوستي آنان جواز و مجوز عبور از پل صراط، و ولايت آنان امان از عذاب جهنم است.

ج ـ سلمان فارسى در دفاع از خاندان عصمت و طهارت خطاب به مردم مي‎گويد: «اى مردم! همانا آل محمّد از خاندان نوح، آل ابراهيم و از ذريه اسماعيل است. آنان عترت پاك و هدايتگر محمّدند. آل محمّد را به منزله سر از بدن، بلكه به منزله دو چشم از سر بدانيد؛ زيرا آنان نسبت به شما مانند آسمان سربرافراشته، كوههاى نصب شده، خورشيد روشني‎بخش و درخت زيتون‎اند،…»[20]

و در جايى ديگر خطاب به مردم مي‏فرمايد: «مي‏بينم كه علي(ع) بين شماست ولى دست به دامان او نمي‏زنيد، قسم به كسى كه جانم به دست قدرت اوست، كسى بعد از عليّ(ع) از اسرار پيامبرتان خبر نمي‎دهد.»[21]

بعد از واقعه سقيفه خطاب به مردم فرمود: «كرداز و ناكردازلو، او بايعوا علياً لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم»؛[22] كرديد آنچه نبايد مي‎كرديد، و نكرديد آنچه را كه بايد مي‏كرديد، اگر با علي(ع) بيعت مي‎كرديد نعمت فراوانى براى شما از آسمان و زمين جارى بود.

دـ ابوذر غفارى مي‏گويد: «أصبتم قناعه و تركتم قرابه، لو جعلتم هذا الأمر فى أهل بيت نبيّكم ما اختلف عليكم اثنان»؛[23] به كم قانعت كرديد، و قرابت رسول خدا(ص) را رها ساختيد، اگر امر خلافت را در اهل بيت نبيّتان قرار مي‏داديد هرگز دو نفر هم در ميان شما اختلاف نمي‏كرد.

ه‍ ـ أبيّ‏بن كعب: ذهبى نقل مي‏كند: «يكى از انصار از ابي‏بن كعب پرسيد ابي! از كجا مي‎آيي؟

پاسخ داد از منزل خاندان پيامبر(ص)

گفتند: وضع آنان چگونه است؟

گفت: چگونه مي‎شود وضع كسانى كه خانه آنان تا ديروز محلّ رفت و آمد فرشته وحى و كاشانه پيامبر خدا(ص) بود، ولى امروز جنب‎وجوشي در آنجا به چشم نمي‎خورد و از وجود پيامبر(ص) خالى مانده است، اين را گفت در حالى كه بغض گلويش را مي‎فشرد و گريه مجال سخن را به او نمي‎داد، بطورى كه وضع او حضّار را نيز به گريه واداشت.»[24]

وـ بريدة بن خضيب اسليمي: ذهبى در ترجمه او مي‎نويسد: «بعد از غصب خلافت از طرف ابوبكر بريده خطاب به ابوبكر كرده گفت: (اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ)، چه مصيبتهايى كه حق از طرف باطل كشيد اى ابوبكر. آيا فراموش كردى يا خودت را به فراموشى مي‌زني؟ كسى تو را گول زده يا نفست تو را گول زده است؟ آيا به ياد ندارى كه چگونه رسول خدا(ص) ما را امر نمود كه علي(ع) را اميرالمؤمنين بناميم، آيا ياد ندارى كه پيامبر(ص) در اوقات مختلف، اشاره به على كرده و فرمود: اين، اميرمؤمنين، و قاتل ظالمين است. از خدا بترس و نفس خود را محاسبه كن قبل از آنكه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاكت نفس است نجات بده. و حقّ را به كسى كه از تو به آن سزاوارتر است واگذار، و در غصب آن پافشارى مكن، برگرد، تو مي‎تواني برگردي، تو را نصيحت كرده و به راه نجات راهنمايى مي‏كنم، كمك كار ظالمين مباش.»[25]

4ـ سكوت معنادار

از جمله موضع‎گيري‎هاى شيعيان در خلافت ابوبكر و عمر و عثمان سكوت معنادار آنان بود؛ زيرا از طرفى حقّ را با عليّ(ع) دانسته و ديگران را لايق مقام خلافت نمي‎دانستند. از طرف ديگر مصالح اسلام و مسلمين را در نظر مي‏گرفتند، كسانى كه به تعبير اميرالمؤمنين، تازه مسلمان‎اند. از طرف سوم دشمنان داخلى و خارجى را در كمين مي‏ديدند، لذا با يك جمع‎بندي سكوت را بر هر چيز ديگر ترجيح مي‎دانند. به اين معنا كه دست به شمشير نبرند و براى گرفتن حقّ اميرالمؤمنين(ع) اقدامى انجام ندهند، ولى اين بدان معنا نبود كه سكوت مطلق داشته باشند، زيرا حقّ هيچگاه نبايد بطور مطلق خاموش بماند، بلكه در هر موردى كه صلاح مي‏ديدند از راه‏هاى مختلف حقانيت اميرالمؤمنين(ع) را گوشزد مي‎كردند.

5ـ مخالفت عملي

در برخى از موارد نيز عملاً با خليفه غاصب مقابله مي‏كردند كه مي‏توان يك نمونه از آنرا اقدام عملى مالك‏بن نويره در ندادن زكات به نماينده ابوبكر، خالدبن وليد دانست؛ زيرا او معتقد بود كه ابوبكر شايسته خلافت نيست و دادن زكات به نماينده او كمك به ظالم است؛ از اين رو از دادن زكات به او سرپيچى كرد…

نمونه ديگر از مخالفت عملى را مي‏توان هجرت بلال از مدينه دانست؛ زيرا بلال به خاطر منصب مهمّى كه نزد رسول خدا(ص) داشت، احساس كرد كه اگر در مدينه بماند بايد براى خليفه وقت اذان‎گو باشد، و از آن‎جا كه اذان او در حقيقت تأييد خلافت غاصب است، به همين خاطر مصلحت را در آن ديد كه از مدينه پيامبر(ص) به محلّى دور هجرت كند تا از او بهره‎بردارى سياسى نشود و در آنجا بود تا از دار دنيا رحلت كرد.[26]

شيعه در ايّام خلافت عمربن خطاب

عمربن خطاب باتوجه به نقش مهمّى كه در دوران خلافت ابوبكر داشت، به خلافت رسيد و بدين جهت با مخالفت روبرو نشد. امام علي(ع) و شيعيان با اين اقدام مخالف بودند، امّا بيعت سريع مردم، فرصتى براى مخالفت امام و شيعيان باقى نگذاشت. سابقه رفتار تند عمر در دوران خلافت ابوبكر، زمينه هرگونه مخالفت عملى را منتفى مي‏ساخت.[27]

علي(ع) اگرچه ميراث خويش را برباد رفته و خود را شايسته رهبرى مي‎دانست، ولى براى حفظ موقعيّت حسّاس جهان اسلام، هم‎چنان سكوت توأم با بيان حقّ و حقيقت، و تذكّر به حقانيّت خود را ادامه مي‎داد.

شيعيان نيز همانند اميرالمؤمنين(ع) سكوت معنادارى داشتند، آنها اگرچه سكوت كرده و به جهت حفظ اسلام و وحدت مسلمين دست به اقدامى عملى عليه حكومت وقت نمي‏زدند ولى با بيانات خود با آنان مخالفت مي‏ورزيدند.

عمربن خطاب در مجلسى گفت: «دليل قريش در انتخاب نكردن علي(ع) به خلافت اين بود كه آنان كراهت داشتند خلافت و نبوت در يك خاندان جمع شود. ابن عباس كه در آن مجلس بود در برابر اين سخن عمر موضع‎گيرى كرده خطاب به او فرمود: قريش نسبت به آنچه كه خداوند نازل كرده بود كراهت داشتند.»[28]

شيعه در ايام خلافت عثمان

عثمان شيوه دو خليفه پيشين را دنبال نكرد. ابتدا واليان عمر را از ولايات برداشت و بستگان خود را بركار گماشت. حكم‏بن العاص را كه پيامبر(ص) به طائف تبعيد كرده بود به مدينه برگرداند و خزانه مسلمين را به او سپرد. مروان‎بن حكم را مشاور خويش قرار داد و يك پنجم زكات شمال آفريقا را كه مبلغ دو ميليون و پانصد و بيست هزار دينار بود به وى بخشيد و او را به دامادى خويش برگزيد.

وى از بيت‎المال بصره مبلغ ششصدهزار درهم به داماد ديگر خويش، عبدالله‏بن خالدبن اسيد، حواله كرد. عبدالله‏بن عامر، پسردائى خويش را كه نوجواني بود به حكومت بصره انتخاب كرد. عبدالله‏بن سعدبن ابى سرح، برادر رضاعى خود راـ كه پيامبر(ص) در فتح مكه به سبب ارتداد وى دستور قتلش را صادر كرده بودـ به حكومت مصر و خراج آن سرزمين برگزيد. وليدبن عقبةبن ابى معيط برادر مادرى خود را به كوفه فرستاد و پس از فساد و تباهى و شراب‎‏خوارى او سعيدبن عاص، فاميل ديگر خود، را به آن شهر گماشت. سعيد با اعمال سياست اشرافيِ اموى و بيان اينكه سواد عراق از براى قريش است، موجب اعتراض و شورش مردم كوفه گرديد.[29]

در اين دوران علي(ع) و شيعيان در مقابل بدعت‏هاى عثمان و واليانش ساكت نمي‏نشستند.

ابن ابى الحديد مي‏نويسد: «بيشتر تاريخ‏نويسان و عالمان اخبار بر آن‎اند كه عثمان ابتدا اباذر را به شام تبعيد كرد و بعد از آنكه معاويه از او به عثمان شكايت كرد او را به مدينه خواست و از مدينه، به خاطر مخالفت با خليفه، به ربذه تبعيد نمود.»[30]

زماني كه ابوذر را به ربذه تبعيد كردند و علي(ع) و فرزندانش او را بدرقه نمودند، ابوذر نگاهى به امام(ع) كرد و گفت وقتى شما و فرزندانت را مي‏بينم به ياد سخن رسول خدا(ص) در مورد شما مي‏افتم و گريه مي‏كنم.[31]

و نيز از پيامبر اكرم(ص) نقل مي‏كرد كه فرمود: «زود است كه شما را فتنه فرا رسد، اگر گرفتار آن شديد بر شما باد عمل به كتاب خدا و اقتدار به علي‏بن ابي‏طالب(ع).»[32]

در زمان خلافت عثمان بر درب مسجد رسول خدا(ص) ايستاد و در خطبه‎اى كه ايراد كرد فرمود: « اي مردم! محمّد وارث علم آدم و فضائل انباست، و علي‏بن ابي‏طالب وصيّ محمّد و وارث علم اوست…»[33]

بلاذري مي‏نويسد: «مقدادبن عمرو، عماربن ياسر، طلحه و زبير با تعداد ديگرى از اصحاب رسول خدا(ص) به عثمان نامه نوشتند و او را به نكاتى چند تذكر دادند و او را از خدا ترساندند. و در ضمن تهديد كردند كه اگر به تذكرات آنان گوش فرا ندهد بر ضدّ او اقدام خواهند كرد. عمار نامه را گرفته نزد عثمان آورد. به مجرد اينكه صدر نامه را براى او خواند، عثمان با غضب به او گفت: آيا تو از بين دوستانت جرأت خواندن نامه تهديدآميز را براى من داري؟ عمار در جواب گفت: دليلش اين است كه ناصح‎ترين قوم خود به تو هستم. عثمان در جواب گفت: دروغ مي‏گوئى اى فرزند سميّه. عمّار گفت: به خدا سوگند من پسر سميه و فرزند ياسرم. سپس عثمان به غلامش دستور داد كه دست و پاى او را بشكنند. آنگاه با دو پايش در حالى كه در كفش بود شروع به لگد زدن به عمار كرد كه بر اثر آن «فتق» بر او عارض شد.»[34]

شيعه در ايام امامت اميرالمؤمنين(ع)

خلافت امام علي(ع) در اواخر سال سي‎‏وپنج ه‍ .ق. شروع شد و تقريباً چهار سال و نُه ماه ادامه يافت. شيعيان اميرالمؤمنين(ع) هنگام بيعت عمومى با آن حضرت وقت را مناسب ديدند تا يادي از ولايت اميرالمؤمنين(ع) كرده مردم را به آن مقام شامخ تذكر دهند تا خواستند با آن حضرت بيعت كنند با انگيزه‎اى حقيقى باشد. از اين رو هنگام بيعت مردم با اميرالمؤمنين(ع)، مالك بن حارث اشتر خطاب به مردم كرده فرمود: «اى مردم! اين علي(ع) وصى اوصياء و وارث علم انبياست، او كسى است كه بلاهاى بزرگ را به جان خريده و زحمت‎هاى فراوانى در راه اسلام تحمل كرده است. او كسى است كه كتاب خدا به ايمان او شهادت داده و پيامبرش او را به بهشت رضوان بشارت داده است. كسى كه تمام فضائل در او جمع شده، و احدى از گذشتگان و اهل اين زمان در سابقه و علم و فضلش شك نكرده است… .»[35]

خزيمةبن ثابت نيز پس از بيعت با امام علي(ع) مي‎گفت: «ما كسى را برگزيديم كه رسول خدا(ص) او را براى ما برگزيد.»[36]

امام علي(ع) به كوفه آمد و آن شهر را محلّ اقامت خود، به عنوان پايتخت، انتخاب نمود؛ تا آنكه بتواند تشيع را در عراق گسترش داده و خود را نيز به اهل عراق معرفى نمايد. از طرفى كوفه منطقه‎اى سوق‎الجيشى بود، و چون كلّ عراق نيز به شام نزديك بود، آن حضرت خواست تا علاوه بر عراق؛ شام را نيز تحت نظر قرار دهد.

بعد از ورود امام علي(ع) به عراق، مردم با ملاحظه امام علي(ع) به عنوان قهرمان سياست، در مقابل استيلاى شاميان از او حمايت كردند و مدّتها از حاميان مذهبى امام علي(ع) بودند.

پس از جنگ جمل، اصطلاح شيعه عليّ(ع) شامل همه كسانى مي‏‎شد كه از علي(ع) در مقابل عائشه حمايت مي‎كردند. علاوه بر آن به اشخاص و گروه‎هاى غيرمذهبى كه به دلائل سياسى از علي(ع) حمايت مي‏كردند، لفظ شيعه اطلاق مي‏گرديد.

در اين مفهوم وسيع بود كه كلمه شيعه در سند حكميّت در صفين به كار رفت. ده سال بعد، زمانى كه شيعيان شروع به تثبيت موقعيت اسمى خود كردند، كوشش‎هايى براى جدايى حاميان علي(ع) صورت گرفت و بين حاميان مذهبى و غيرمذهبى وى تمايزى حاصل شد.

امام علي(ع) در طول چهار سال و نه ماه حكومت خويش. اگرچه نتوانست جامعه اسلامى را به صورت اوّل خويش بازگرداند، اما به موفقيت‎هاى مهمّى دست يافت كه عبارتند از:

1ـ معرفى كردن شخصيت واقعى رسول خدا(ص) براى مردم.

2ـ تبيين احكام فراموش شده اسلام.

3ـ جلوگيرى از بدعتها و تحريف‏‎هاى دينى در حدّ امكان.

4ـ تصحيح و اصلاح احكامى كه به اشتباه براى مردم تبيين شده بود.

5ـ تبيين مقدار زيادى از معارف ديني.

6ـ تربيت شاگردانى جليل القدر مانند: اويس قرني، كميل‎بن زياد، ميثم تمار، رشيد هجرى و… .

در عصر حكومت امام علي(ع) اگرچه فشارها و حصرهاى سياسى از شيعه برطرف شد، ولى در عوض مبتلا به جنگ‎‎هاى داخلى متعدد شدند و در اين جنگ‎ها نيز با گفتار و عمل دست از دفاع از اميرالمؤمنين(ع) برنداشتند.

شيعيان با وجود شكست در جنگ‎ها براى دفاع از اميرالمؤمنين(ع) و مقابله با مخالفين آن حضرت، دست از دفاع عقيدتى از آن حضرت(ع) برنداشتند.

أـ جنگ جمل

شيعيان عقيدتى در جنگ جمل به جهت آگاهى دادن مخالف و موافق به حقانيت اميرالمومنين(ع) در خطبه‎ها و رجزهاى حماسى خود، آن حضرت را به ديگران معرفي مي‏كردند.

ابوالهيثم‏بن تيهان كه بدرى است مي‏گويد:

قل للزبير و قل لطلحة إنّنا نحن الذين شعارنا الأنصار

إنّ الوصـيّ إمامـنا و وليّـنا برح الخفاء و باحت الأسرار[37]

مردي از قبيله ازد به ميدان آمده مي‎گويد:

هذا عليّ و هو الوصيّ أخاه يوم النجوة النبيّ

و قال هذا بعدى الوليّ و عاه واع و نسى الشقيّ[38]

حجربن عدى كندي، صحابى جليل القدر، مي‎گويد:

يا ربّنا سلّم لنا عليّاً سلّم لنا المبارك المضيّا

المؤمن الموحّد التقيّا لاخَطِل الرأى و لا غويّا

بل هادياً موفّقاً مهديّاً واحفظه ربّى واحفظ النبيّا

فيه فقد كان له وليّاً ثمّ ارتضاه بعده وصيّاً[39]

زحربن قيس جعفى مي‎گويد:

أضربكم حتّى تقرّوا لعليّ خير قريش كلّها بعد النبيّ

من زانه الله و سمّاه الوصى انّ الوليّ حافظاً ظهر الولي[40]

ب ـ جنگ صفين

در جنگ صفين نيز شيعيان به طرق مختلف به دفاع از اميرالمؤمنين(ع) و حريم ولايت برآمدند.

عده‎اي با بيان خطبه‎ها، به دفاع از مقام او برآمدند. ابن ابى الحديد مي‎گويد: «بعد از آنكه اميرالمؤمنين(ع) مردم را در كوفه براى حركت به طرف صفين به جهت جنگ با معاويه جمع كرد، عمروبن حمق خزاعى ايستاد و امام علي(ع) را مورد خطاب قرار داده عرض كرد: «اي اميرمؤمنان! من تو را به جهت خويشاوندى يا طلب مال، يا سلطنت و جاه، دوست ندارم بلكه دوستى من نسبت به تو از آن جهت است كه پنج خصلت در تو يافتم كه در ديگري نبوده است: تو پسرعموى رسول خدا و جانشين و وصيّ او هستي، و پدر ذريه پيامبرى كه در ميان ما به وديعت گذارده شده است. تو اول كسى هستى كه اسلام آورد، و سهم تو در جهاد از همه بيشتر است… .»[41]

امّ خير نيز در روز صفين در تحريك سپاهيان امام علي(ع) مي‎فرمود: «عجله كنيد ـ خداوند شما را رحمت كندـ به يارى امام عادل و باتقواى باوفا و راستگو كه وصى رسول خداست.»[42]

برخي ديگر نيز با اشعار خود به دفاع از مقام ولايت برآمدند:

قيس‏بن سعد، صحابى عظيم و سيد خزرج مي‎گويد:

و عليّ إمامنا و إمام لسوانا أتى به التنزيل

يوم قال النبيّ من كنت مولا ه فهذا مولاه خطب جليل

إنّ ما قاله النبيّ على الأمّة حتم ما فيه قال و قيل.[43]

و نعمان‏بن عجلان انصارى نيز مي‎گويد:

كيف التفرق و الوصيّ إمامنا لاكيف إلاّ حيرة و تخاذلاً

لاتغبنُنّ عقولكم، لاخير فى من لم يكن عند البلابل عاقلا

و ذوو معاوية الغويّ و تابعوا دينَ الوصيّ لتحمدوه آجلاً.[44]

اينان در اشعار خود عمدتاً بر مسأله وصايت و جانشينى امام علي(ع) از رسول خدا(ص) تأكيد داشتند.

برخي ديگر نيز پس از آنكه امام علي(ع) از صفين به كوفه بازگشت و خوارج از او جدا شدند، در كنار امام علي(ع) ثابت قدم ماندند و بار ديگر با آن حضرت تجديد بيعت و عهد نمودند. از جمله عهد آنان اين بود كه به حضرت خطاب كرده عرض كردند: «ما دوست هر كسى هستيم كه تو دوست آني، و دشمن هر كسى هستيم كه تو با آنان دشمنى داري.»[45]

عده‎اي ديگر با نوشتن نامه به معاويه او را مورد عتاب و سرزنش قرار داده مقام ولايت و خلافت به حق اميرالمؤمنين(ع) را به او گوشزد مي‎كردند.

محمّدبن ابي‎بكر در نامه‎اى كه به معاويه مي‎نويسد، مي‎گويد: «… واى بر تو! چگونه خودت را در كنار علي(ع) قرار مي‏دهي، كسى كه وارث رسول خدا(ص) و وصيّ او و پدر فرزندان اوست. كسى كه قبل از ديگران به او گرويد و آخرين كسى بود كه عهد پيامبر(ص) را شنيد. او را از اسرارش آگاه و در امرش شريك ساخت.»[46]

دارميه حجونيه از زنان شيعه امام علي(ع) در برابر معاويه در بيان علل دوستى علي(ع) گفت: «من او را دوست دارم زيرا مساكين را دوست مي‎داشت و به واماندگان كمك مي‏كرد. او فقيه در دين بود و از بيان حق كوتاهى نمي‏نمود. او از جانب رسول خدا(ص) ولايت داشت… .»[47]‏

جنايات معاويه بر شيعه در اواخر حكومت امام علي(ع)

از سال 39 هجري، معاويه هجوم همگانى و گسترده‎اى را بر عليه شيعيان اميرالمؤمنين آغاز نمود و با فرستادن افرادى خشن و بي‎دين براى سركوب شيعيان، حيطه حكومت حضرت را مورد تاخت و تاز قرار داد:

1ـ نعمان‏بن بشير را با هزار نفر براى سركوب مردم عين‎التمر فرستاد.

2ـ سفيان‏بن عوف را با شش هزار نفر براى سركوب مردم هيت و از آنجا به انبار و مدائن فرستاد.

3ـ عبدالله‏بن مسعده‏بن حكمه فزارى كه از دشمنان اميرالمؤمنين(ع) بود با هزار و هفتصد نفر به تيماء فرستاد.

4ـ ضحاك‏بن قيس را با سه هزار نفر به واقعه براى غارت هر كس كه در طاعت امام علي(ع) است فرستاد. و در مقابل، حضرت اميرالمؤمنين(ع) حجربن عدى را با چهار هزار نفر براي مقابله با او فرستاد.

5ـ عبدالرحمن‏بن قباث‏بن اشيم را با جماعتى به بلاد جزيره فرستاد، كه حضرت كميل را براى مقابله با او فرستاد.

6ـ حرث‏بن نمر تنوخى را نيز به جزيره فرستاد تا با هر كس كه در اطاعت امام علي(ع) است مقابله كند كه در آن واقعه افراد زيادى كشته شدند.[48]

7ـ در سال 40، بُسربن أرطاة را با لشكرى به سوى مكه و مدينه و يمن فرستاد او هنگامى كه به مدينه رسيد، عبيدالله‏بن عباس كه عامل مدينه از طرف امام علي(ع) بود، از آنجا فرار كرده و در كوفه به حضرت ملحق شد ولى بُسر هر دو فرزند او را به شهادت رسانيد.[49]

يكي ديگر از مناطقى كه سر راه «بُسر» مورد غارت قرار گرفت منطقه‎اى بود كه گروهى از قبيله همدان و شيعيان حضرت علي(ع) در آن جا سكونت داشتند. بُسر با حركتى غفلگيرانه به آنها حمله كرد. بسيارى از مردان را كشت، و تعدادى از زنان و فرزندان آنان را به اسارت برد. و اين اولين بار بود كه زنان و كودكان مسلمين به اسارت برده مي‏شدند.[50]

مسعودي در مورد بسربن ارطاة مي‏گويد: «او افرادى از خزاعه و همدان و گروهى را كه معروف به «الانباء» از نژاد ايرانيان مقيم يمن بودند كشت. و هر كسى را كه مشاهد مي‎كرد ميل به على دارد يا هواى او را در سر دارد، مي‎كشت.»[51]

ابن ابى الحديد مي‎گويد: « بُسر به طرف اهل حسبان كه همگى از شيعان علي(ع) بودند، آمد و با آنان سخت درگير شد و به طور فجيعي آنان را به قتل رسانيد. و از آنجا به طرف صنعا آمد و در آنجا صد نفر از پيرمردان را كه اصالتاً از فارس بودند كشت، تنها به جرم اينكه دو فرزند عبيدالله‏بن عباس در خانه يكى از زنان آنان مخفى شده است. و بُسر در حمله‏هايش حدود سي‎هزار نفر را به قتل رساند و عدّه‎اى را نيز در آتش سوزاند.»[52]

او نيز مي‎نويسد: «معاويه در نامه‏اى به تمام كارگزارانش، نوشت: به هيچ يك از شيعيان عليّ و اهل بيتش اجازه شهادت ندهيد. و در مقابل، شيعيانِ عثمان را پناه داده و آنان را اكرام كنيد… . و نيز در نامه‎اى ديگر به كارگزاران خود نوشت هر كسى كه ثابت شد محبّ عليّ و اهل بيت اوست اسمش را از ديوان محو كرده و عطا و روزيش را قطع نماييد. و در ضميمه اين نامه نوشت: هر كس كه متّهم به ولاى اهل بيت(ع) است او را دستگير كرده و خانه او را خراب كنيد. بيشتر مصيبت بر اهل عراق بود خصوصاً اهل كوفه… .»[53]

شيعه در عصر امام حسن(ع)

هنگامي كه امام حسن(ع) مجبور به مصالحه با معاويه گرديد يكى از خطراتى كه امام(ع) احساس مي‎كرد امنيت شيعيان حضرت علي(ع) بود. از اين رو در قرارداد خود با معاويه تصريح كرد كه بايد امنيت به اصحاب امام علي(ع) داده شود. معاويه نيز آنرا پذيرفت. ولى در همان روز اوّل معاويه اعلام كرد كه آن تعهدات را نمي‏پذيرد و زير پا مي‏گذارد.

ابن ابى الحديد از ابى الحسن مدائنى روايت مي‏كند: «معاويه در نامه خود به واليان چنين نوشت: من ذمه خود را از هر كسى كه روايتى در فضيلت ابى تراب و اهل بيتش نقل نمايد، برى كردم. بعد از اين دستور خطبا در هر منطقه بر منبر شروع به لعن علي(ع) و تبرّي از او و اهل بيتش نمودند. شديدترين مردم در بلا و مصيبت اهل كوفه بودند. زيرا آن هنگام در كوفه تعداد زيادى از شيعيان وجود داشتند. معاويه, «زياد» را والى بصره و كوفه نمود. او شيعيان را خوب مي‎شناخت، براساس دستور معاويه هرجا كه شيعيان را مي‏يافت به قتل مي‏رساند، و يا اينكه آنان را ترسانده دست و پاي آنان را قطع مي‏نمود و چشمان آنان را از حدقه در‌آورده به دار آويزان مي‎كرد. همچنين عده‎اى را نيز از عراق تبعيد نمود. لذا هيچ شيعه معروفى در عراق باقى نماند… .»[54]

ابن أعثم مي‎نويسد: «زياد، دائماً در پى شيعيان بود و هركجا آنان را مي‏يافت به قتل مي‏رساند، به طورى كه شمار زيادى را كشت. او دست و پاى مردم راقطع و چشمانشان را كور مي‏كرد. البته خود معاويه نيز جماعتى از شيعيان را به قتل رساند.[55]

معاويه خود دستورِ به دار آويختن گروهى از شيعيان را صادر كرد.[56] زياد شيعيان را در مسجد جمع مي‏كرد، تا از علي(ع) اظهار بيزارى جويند.[57] او در بصره نيز در جستجوي شيعيان بود و با يافتن آنها آنان را به قتل مي‏رساند.[58] عده‎اي از صحابه و تابعين به دستور معاويه به شهادت رسيدند.

در سال 53 هجرى معاويه حجربن عدى و اصحابش را به قتل رساند و او اولين كسى بود كه به همراه اصحابش به شيوه قتل صبر در اسلام كشته شد.[59]

عمروبن حمق خزاعي، صحابى عظيم را كه امام حسين(ع) او را سيّدالشهدا ناميد، بعد از آنكه معاويه او را امان داد، به قتل رساند.[60]

مالك اشتر، يكى از اشراف و بزرگان عرب و يكى از فرماندهان جنگ‎هاى امام علي(ع) بود. معاويه او را در مسير مصر به وسيله سمّ، به دست يكى از غلامانش به قتل رسانيد.[61] رشيد هجري، از شاگردان امام علي(ع) و خواص وى بود، زياد دستور داد كه از علي(ع) برائت جسته و او را لعنت كند، او امتناع ورزيد. از اين رو دو دست و دو پا و دو زبان او را بريده و به دار آويخت.[62]

جويريه‏بن مهر عبدي؛ را به جرم داشتن ولايت عليّ(ع) دستگير نموده و بعد از جدا كردن دو دست و دو پاى او، بر شاخه درخت خرما به دار آويخت.

شيعه‎شناسي و پاسخ به شبهات، على اصغر رضواني، ج 1، صص: 57ـ77

پي‌نوشت‌ها:

--------------------------------------------------------------------------------

1 . ابي‎حاتم رازي، حاضر العالم اسلامي، ج 1، ص 188.

2 . تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 364.

3 . خطط الشام، ج 5، ص 251.

4 . النظم الاسلاميه، ص 96.

5 . روح التشيع، ص 20.

6 . احتجاج، ج 1، ص 155.

7 . الغدير، ج 2، ص 34.

8 . السلافه فى امر الخلافه، شيخ مراغي

9 . همان

10 . كتاب سليم بن قيس هلالي، ج 2، ص 658.

11 . مسند احمد، ج 1، ص 55؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 466؛ تاريخ ابن اثير، ج 2، ص 124 و…

12 . اسدالغالبه، ابن اثير، ج 1، ص 53.

13 . اسدالغالبه، ج 1، ص 656.

14 . الفصول المهمه، ص 180.

15 . حليه الاولياء، ج 1، ص 252.

16 . همان، ج 1، ص 254.

17 . تاريخ ابى الفداء، ج 1، ص 156.

18 . تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 103.

19 . همان، ج 2، ص 114.

20 . سنن ابن ماجه، ج 2، ص 127.

21 . تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 171.

22 . انساب الاشراف، ج 1، ص 591.

23 . شرح ابن ابى الحديد، ج 6، ص 5.

24 . الدرجات الرفيعه، ص 325.

25 . همان، ص 403.

26 . اسدالغابة، ترجمه بلال.

27 . تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 133؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 135.

28 . شرح ابن ابى الحديد، ج 12، ص 53.

29 . الاخبار الطوال، ص 175؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 164؛ مروج الذهب، ج 1، ص 435…

30 . شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 316.

31 . تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 173.

32 . انساب الاشراف، ج 2، ص 118.

33 . همان، ج 2، ص 170.

34 . انساب الاشراف، ج 5، ص 49؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 239.

35 . تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 178.

36 . المعيار و الموازنة، ص 51.

37 . شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 143.

38 . همان، ج 1، ص 144.

39 . شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 145.

40 . همان، ج 1، ص 147.

41 . شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 281.

42 . بلاغات النساء، ص 67.

43 . شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 149.

44 . همان

45 . تاريخ طبري، ج 5، ص 63؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 348.

46 . تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 108؛ وقعة صفين، ص 118.

47 . الوافدات من النساء على معاويه. ص 41.

48 . ر.ك: الاغاني، ج 15، ص 44؛ تاريخ ابن عساكر، ج 10، ص 152؛ الاستيعاب، ج 1/65؛ تاريخ طبري، ج 5، ص 134؛ الكامل، ج 2، ص 425.

49 . تاريخ طبري، ج 5، ص 139؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 425؛ تاريخ دمشق، ج 10، ص 152؛ البداية و النهاية، ج 7، ص 356.

50 . العقد الفريد، ج 5، ص 11.

51 . مروج الذهب، ج 3، ص 22.

52 . شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 116ـ121.

53 . همان، ج 11، ص 44ـ45.

54 . شرح ابن ابى الحديد، ج 11، ص 44.

55 . الفتوح، ج 4، ص 203.

56 . المحبر، ص 479.

57 . مختصر تاريخ دمشق، ج 9، ص 88.

58 . همان

59 . مروج الذهب، ج 3، ص 3؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 642.

60 . سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 36.

61 . شذرات الذهب، ج 1، ص 91.

62 . شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 294.