چرا شيعه پيامبر اكرم(ص) را ملزم به معرفى خليفه پس از خود ميكند و تعيين آن را توسط امت و اجماع آن نميپذيرد؟
پاسخ
گروهى از اهل سنت معتقدند كه پيامبر(ص) براى بعد از خود كسى را به عنوان
خليفه معرفى نكرده و امر خلافت را به مردم واگذار نموده است. گروهى ديگر ميگويند:
پيامبر، ابوبكر را به عنوان جانشين خود معين كرده است، ولى شيعه اماميه معتقد است
كه بايد پيامبر)ص) خليفه و جانشين بعد از خود را معرفى ميكرده كه قطعاً نيز
معرّفى كرده است. ما در اين بحث اين موضوع را بررسى كرده و ضرورت تعيين جانشين بعد
از پيامبر(ص) را به اثبات خواهيم رساند:
پيامبر و آگاهى از آينده امت
اولين سؤالى كه ميتوان آن را مطرح كرد اين است كه آيا پيامبر اكرم(ص) از
اختلاف و حوادثى كه بعد از وفاتش در مورد خلافت پديد آمد اطلاع داشته است يا خير؟
قرآن و آگاهى از آينده
در مورد علم غيب؛ حتّى در موضوعات خارجى بايد بگوييم: اگر چه خداوند در
آيات فراونى علم غيب را مخصوص به خود ميداند: (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحَ الْغَيْبِ لا
يَعْلَمُها إلاّ هُوَ)؛[1] «و كليد خزائن غيب نزد خداست، كسى جز خدا بر آنها آگاه
نيست.» و نيز ميفرمايد؛ (وَ لِلهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الأرْضِ)؛[2] و علم غيب
آسمانها و زمين مختص خدا است. و ميفرمايد: (قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي
المَّماواتِ وَ الأرْضِ الْغَيْبَ إلاّ الله)؛[3] بگو [اى پيامبر] هيچ كس از آنان
كه در آسمانها و زمين هستند به جز او از غيب آگاهى ندارند.
ولى يك آيه هست كه مخصّص تمام آيات حصر غيب است، آن جا كه ميفرمايد:
(عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أحَداً إلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ
رَسِولٍ)؛[4] او آگاه از غيب است، پس احدى را بر غيبش مطّلع نميسازد، مگر رسولان
برگزيده خود را.»
با جمع بين اين آيه و آيات پيشين به اين نتيجه ميرسيم كه خداوند اراده
كرده باشد، عنايت ميكند.
بنابراين از قرآن به خوبى استفاده ميشود كه پيامبر(ص) از غيب و آينده مطلع
است، لذا از فتنهاى كه بعد از وفاتش در مورد خلافت و جانشينى پديد خواهد آمد مطلع
بوده است.
روايات و آگاهى از آينده
با مراجعه به روايات نيز به طور صريح پى ميبريم كه پيامبر(ص) كاملاً نسبت
به فتنه و نزاعى كه در مسئله خلافت و جانشينى او پديد آمد، آگاهى داشته است. اينكه
به برخى از روايات اشاره ميكنيم:
1ـ پيامبر اكرم(ص) فرمود: «آگاه باشيد كه اهل كتاب قبل از شما به هفتاد و
دو فرقه تقسيم شدند و اين ملّت زود است كه به هفتاد و سه فرقه تقسيم شود كه هفتاد
دو فرقه از آنها در جهنّم و يك فرقه در بهشت است.»[5]
اين حديث را عده زيادى از صحابه همانند: على بن ابى طالب(ع)، انس بن مالك،
سعد بن ابى وقاص، صُدى بن عجلان، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، عويمر بن مالك
و معاوية بن ابى سفيان نقل كردهاند.
عدهاى از علماى اهل سنت نيز آن را تصحيح نموده يا به تواتر آن تصريح
كردهاند؛ همانند: مناوى در فيض القدير،[6] حاكم نيشابورى در المستدرك علي
الصحيحين،[7] ذهبى در تلخيص المستدرك، شاطبى در الاعتصام،[8] سفارينى در لوامع
الانوار البهية[9] و ناصرالدين در سلسلة الاحاديث الصحيحة.[10]
البته عدد هفتاد و سه فرقه را ميتوان يا حقيقى گرفت و يا مجازى تا بر
مبالغه دلالت بكند.
ميدانيم كه عمده اختلافات و دستهبنديها در مورد مسئله امامت و رهبرى در
جامعه اسلامى است.
2ـ عقبة بن عامر از پيامبر(ص) نقل كرده كه فرمود: «همانا من پيشتاز شما در
روز قيامتم و بر شما شاهدم، به خدا سوگند كه من الآن نظر ميكنم به حوضم، به من
كليد خزينههاى زمين داده شده است. نميترسم از اين كه بعد از من مشرك شويد، ولي
از نزاع و اختلاف در مسأله خلافت بيمناكم.»[11]
3ـ ابن عباس از پيامبر اكرم(ص) نقل ميكند كه فرمود: «روز قيامت گروهى از
اصحابم را به جهنّم ميبرند، عرض ميكنم خدايا اينان اصحاب من هستند؟ خداوند
ميفرمايد: اينان كسانى هستند كه از زمانى كه از ميانشان رحلت نمودى به جاهليّت
برگشتند.»[12]
به اين مضمون روايات زيادى در اصحّ كتب اهل سنت از برخى از صحابه از قبيل:
انس بن مالك، ابى هريره، ابى بكره، ابى سعيد خدري، اسماء بنت ابى بكر، عايشه و امّ
سلمه نقل شده است.
شيخ محمود ابوريه از مقبلى در كتاب العلم الشامخ نقل ميكند كه اين احاديث
متواتر معنوى است.
البته اين احاديث را نميتوان بر اصحاب ردّه (از مسلمين) كه بعد از
پيامبر(ص) به شرك و بتپرستى بازگشتند حمل كرد، زيرا پيامبر در روايتى كه عقبة بن
عامر از آن حضرت نقل ميكند ميفرمايد: «به خدا سوگند كه من بر شما از اين كه بعد
از من مشرك شويد نميترسم، بلكه از آن ميترسم كه بعد از من مشاجره و نزاع
نماييد.»[13]
همچنين نميتوانيم اين دسته را همان كسانى بدانيم كه بر عثمان هجوم آورده
و او را به قتل رساندند. چنانكه عدهاى ميگويند، زيرا اوّلاً: در برخى از روايات
آمده: بعد از وفات پيامبر(ص) آنان به جاهليت برگشتند كه ظهور در اتصال دارد. و
ثانياً: اهل سنت قائل به عدالت كل صحابهاند و شكى نيست كه در ميان آنان جماعتى از
صحابه نيز وجود داشته است.
4ـ ابى علقمه ميگويد: به سعد بن عباده ـ هنگام تمايل مردم به بيعت با ابي
بكر ـ گفتم: آيا همانند بقيه با ابى بكر بيعت نميكني؟ گفتك نزديك بيا، به خدا
سوگند! از رسول خدا(ص) شنيدم كه ميفرمود: وقتى كه از دنيا ميروم، هواى نفس [بر
مردم] غلبه كرده و آنها را به جاهليت برميگرداند، حقّ در آن روز با عليّ است و
كتاب خدا به دست اوست، با كسى غير از او بيعت مكن.»[14]
5ـ خوارزمى حنفى در مناقب، از ابى ليلى نقلى ميكند كه رسول خدا(ص) فرمود:
«زود است كه بعد از من فتنهاى ايجاد شود، در آن هنگام به على بن ابى طالب پناه
بريد، زيرا او فرقگذارنده بين حقّ و باطل است.»[15]
6ـ ابن عساكر به سند صحيح از ابن عباس نقل ميكند: «من با پيامبر و علي(ع)
در كوچههاى مدينه عبور ميكرديم، گذرمان به باغى افتاد، علي(ع) عرض كرد: اى رسول
خدا! اين باغ چقدر زيباست؟ پيامبر(ص) فرمود: باغ تو در بهشت از اين باغ زيباتر
است. آنگاه به دست خود به سر و محاسن علي(ع) اشاره كرده و سپس با صداى بلند
گريست. علي(ع) عرض كرد: چه چيز شما را به گريه درآورد؟ فرمود: اين قوم در
سينههايشان كينههايى دارند كه آن را اظهار نميكنند، مگر بعد از وفاتم.»[16]
7ـ ابو مويهبه، خادم رسول خدا ميگويد: «پيامبر(ص) شبى مرا از خواب بيدار
كرد و فرمود: من امر شدهام تا بر اهل بقيع استغفار نمايم، همراه من بيا. با حضرت
حركت كردم تا به بقيع رسيديم. پيامبر(ص) بر اهل بقيع سلام نمود و سپس فرمود:
جايگاه خوشى داشته باشيد، هر آينه فتنهها مانند شب تاريك بر شما روى آورده است.
آنگاه بر اهل بقيع استغفار نمود و برگشت و در بستر بيمارى افتاد و با همان مرض از
دنيا رحلت نمود.»[17]
شهيد صدر(ره) در توضيح آن فتنه ميگويد: «اين فتنه همان فتنهاى است كه
فاطمه زهرا(ع) از آن خبر داده، آن جا كه فرمود: «از فتنه ترسيدند، ولى خود در فتنه
گرفتار شدند.»[18] آرى اين همان فتنه است، بلكه بدون شك اصل و اساس همه فتنههاست.
اى پاره تن پيامبر! چه چيز قلب تو را به درد آورده است كه پرده از حقيقتى تلخ بر
ميدارى و براى امّت پدرت از آيندهاى بس تاريك خبر ميدهي؟
آرى بازيهاى سياسى در آن روز فتنهاى بود كه در حقيقت اصل و ريشه همه
فتنهها شد، همانگونه كه از كلام عمر بن خطاب ظاهر ميشود كه گفت: بيعت ابى بكر
امرى بدون فكر و تأمل بود كه خداوند مسلمين را از شرّ آن نجات داد.»[19]
سه راه پيش روى پيامبر(ص)
گفته شد كه پيامبر اكرم(ص) از آينده امّت خود و آن فتنهاى كه درباره خلافت
اتفاق افتاد، آگاهى داشت، حال سؤال اين است كه پيامبر(ص) براى مقابله با آن فتنه
چه تدابيرى انديشيده بود؟ آيا احساس مسئوليّت كرده و راه حلّى براى پيشگيرى از آن
ارائه داده است يا خير؟
در جواب ميگوييم: سه احتمال در اين جا متصوّر است:
الف ـ راه سلبي: يعنى پيامبر(ص) وظيفهاى را احساس نميكرده است.
ب ـ راه ايجابى به واگذارى به شورا: به اين صورت كه براى رفع اختلاف و
نزاع، مردم را به شورا دعوت نموده تا طبق نظر شورا عمل كنند.
ج ـ راه ايجابى به تعيين: يعنى پيامبر(ص) براى رفع فتنه و اختلاف مردم، كسي
را به جانشينى خود معرفى كرده است.
ترويجكنندگان راه اوّل
نخستين كسى كه اين شايعه را پراكنده كرد كه پيامبر(ص) بر كسى وصيّت نكرده،
عايشه بود. او ميگويد: پيامبر(ص) در حالى كه سرش بر دامان من بود از دنيا رفت و
بر كسى وصيّت ننمود.[20]
ابوبكر نيز هنگام وفاتش ميگفت: دوست داشتم كه از رسول خدا(ص) سؤال ميكردم
كه امر خلافت در شأن كيست تا كسى در آن نزاع نكند.[21]
در جايى ديگر نيز ميگويد: «پيامبر(ص) مردم را به حال خود گذاشت تا براي
خود آن چه مصلحتشان در آن است انتخاب كنند.»[22]
عمر بن خطاب نيز در جواب فرزندش كه از او خواسته بود كه مردم را مانند
گلهاى بدون چوپان رها نكند، گفت: «اگر جانشين براى خود معين نكنم، به رسول خدا(ص)
اقتدا كردهام و اگر خليفه معيّن كنم به ابوبكر اقتدا نمودهام.»[23]
اشكالات راه اول
اين احتمال كه پيامبر(ص) هيچگونه احساس وظيفهاى نسبت به جانشينى بعد از
خود نميكرده اشكالاتى دارد كه در ذيل به آن اشاره ميكنيم:
1ـ نتيجه اين احتمال، اهمال يكى از ضروريات اسلام و مسلمين است. ما معتقديم
كه اسلام دين جامعى است كه در تمام ابعاد زندگى انسان دستورات كاملى دارد كه
ميتواند سعادت آفرين باشد، حال چگونه ممكن است كه پيامبر اسلام(ص) نسبت به اين
وظيفه مهمّ (جانشيني) بيتوجه بوده باشد!
2ـ اين احتمال، خلاف سيره رسول خدا(ص) است. كسانى كه توجهى به تاريخ پيامبر
دارند ميدانند كه چه مقدار آن حضرت در طول بيست و سه سال براى گسترش اسلام و عزت
مسلمين كوشش نموده است. او كسى بود كه حتّى در مرض موتش لشكرى را براى حفظ حدود و
مرزهاى اسلامى تجهيز كرده و خود تا بيرون شهر آنان را در حالى كه بيمار بود، بدرقه
كرد.
او كسى بود كه براى حفظ مسلمين از اختلاف و ضلالت، دستور داد: كاغذ و قلمي
آماده كنند تا وصيتى كند كه مردم با عمل كردن به آن گمراه نشوند.
او كسى بود كه هرگاه به خاطر جنگ از مدينه بيرون ميرفت كسى را به جاى خود
نصب ميكرد تا امور مردم را ساماندهى كند؛ مثلاً:
در سال دوّم هجرت در «غزوه بواط»، سعد بن معاذ را، در غزوه «ذى العشيره»،
ابو سلمه مخزومي، در غزوه «بدر كبرا»، ابن ام مكتوم و در غزوه «بنى قينقاع» و غزوه
«سويق»، ابولبابه انصارى را جانشين خود كرد.
در سال سوّم هجرى نيز در غزوه «قرقرة الكُدْر» و «فران» و «احد» و «حمراء
الاسد»، ابن ام مكتوم و در غزوه «ذى امر» در نجد، عثمان بن عفان را به جاى خود
قرار داد.
در سال چهارم، در غزوه «بنى النضير»، ابن ام مكتوم و در غزوه «بدر سوّم»،
عبدالله بن رواحه را جانشين خود قرار داد.
در سال پنجم هجرى در غزوه «ذات الرقاع»، عثمان بن عفان، در غزوه «دومة
الجندل» و «خندق»، ابن امّ مكتوم و در غزوه «بنى المصطلق»، زيد بن حارثه را به جاي
خود قرار داد.
در سال ششم، ابن ام مكتوم را در غزوه «بنى لحيان» و «ذى قَرَد» و «حديبيه»
جانشين خود كرد.
در سال هفتم، سباع بن عُرْفُطه را در غزوه «خيبر» و «عمرة القضاء» و در سال
هشتم، على بن ابى طالب(ع) را در غزوه «تبوك» جانشين خود در مدينه قرار داد.
حال با اين چنين وضعى كه پيامبر(ص) حاضر نبود تا براى چند روزى كه از مدينه
خارج ميشود، آن جا را از جانشين خالى گذارد، آيا ممكن است كسى تصور كند كه در
سفرى كه در آن بازگشت نيست كسى را جانشين خود نكند، تا به امور مردم بپردازد؟
3ـ اين احتمال، خلاف دستورات پيامبر(ص) است، زيرا خود به مسلمانان فرمود:
«هر كسى صبح كند در حالى كه به فكر امور مسلمين نباشد، مسلمان نيست.»[24]
آيا با اين وضع ميتوان گفت كه پيامبر(ص) به فكر آينده درخشان مسلمين نبوده
است؟
4ـ اين احتمال، خلاف سيره خلفاست، زيرا هر يك از خلفا به فكر آينده مسلمين
بوده و براى خود جانشين معين نمودهاند.
طبرى ميگويد: ابوبكر هنگام احتضار، عثمان را در اتاقى خلوت به حضور
پذيرفت. به او گفت: بنويس: بسم الله الرحمن الرحيم، اين عهدى است از ابوبكر بن ابي
قحافه به مسلمين، اين را گفت و از هوش رفت. عثمان براى آن كه مبادا ابوبكر بدون
تعيين جانشين از دار دنيا برود، نامه را با تعيين عمر بن خطاب به عنوان جانشين
ابوبكر ادامه داد. ابوبكر بعد از به هوش آمدن نوشته او را تصديق كرده و آن را مهر
نمود و به غلام خود داد تا به عمر بن خطاب برساند. عمر نيز نامه را گرفت و در مسجد
به مردم گفت: اى مردم! اين نامه ابى بكر خليفه رسول خداست كه در آن از هيچ نصيحتي
براى شما فروگذار نكرده است.[25]
در اين قصه به دو نكته پى ميبريم: يكى اين كه ابوبكر و عثمان هر دو به فكر
امّت اسلامى بوده و براى خود جانشين معيّن نمودهاند كه عمر نيز آن را تأييد كرده
است.
دوم اين كه چگونه حبّ جاه و مقام؛ عمر را بر آن واداشت كه با وصيت
پيامبر(ص) مقابله كرده و به پيامبر(ص) نسبت هذيان دهد، ولى وصيت ابوبكر در حال
احتضار را قبول كرده و هرگز آن را به هذيان نسبت نداد؟!
عمر نيز همين كه احساس كرد مرگش حتمى است، فرزند خود عبدالله را نزد عايشه
فرستاد تا از او براى دفن در حجره پيامبر(ص) اجازه بگيرد، عايشه با قبول درخواست،
براى عمر چنين پيغام فرستاد: مبادا امت پيامبر(ص) را مانند گلهاى بدون چوپان رها
كرده و براى آنان جانشين معين نكني.[26]
از اين داستان نيز استفاده ميشود كه عايشه و عمر نيز به فكر آينده امت
اسلامى بوده و براى خود جانشين معين كردهاند.
معاويه نيز براى گرفتن بيعت براى فرزندش يزيد، به مدينه آمد و با ملاقاتى كه
با جمعى از صحابه؛ از جمله عبدالله بن عمر داشت، گفت: من از اين كه امّت محمّد را
مانند گلهاى بدون چوپان رها كنم ناخشنودم، لذا در فكر جانشينى فرزند خود يزيد
هستم.[27]
حال چگونه ممكن است كه همه به فكر امّت باشند، ولى پيامبر(ص) بيخيال باشد؟
5ـ اين احتمال، خلاف سيره انبياست، زيرا با بررسيهاى اوليه پى ميبريم كه
تمام انبياى الهى براى بعد از خود جانشين معين كردهاند و به طور قطع پيامبر اسلام
نيز از اين خصوصيّت مستثنا نيست.
به همين دليل حضرت موسي(ع) از خداوند متعال ميخواهد كه وزيرى را براى او
معين كند، آن جا كه ميفرمايد: (وَ اجْعَلْ لى وَزيراً مِنْ أهْلى هارُونَ
أخي)؛[28] «از اهلم هارون برادرم را به عنوان وزير من قرار ده.»
ابن عباس نقل ميكند: يهودياى به نام «نعثل» خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض
كرد: اى محمّد! از تو درباره امورى سؤال ميكنم كه در خاطرم وارد شده، اگر جواب
دهى به تو ايمان ميآورم. اى محمّد! به من بگو كه جانشين تو كيست؟ زيرا هيچ
پيامبرى نيست، مگر آن كه جانشينى داشته است. و جانشين نبى ما (موسى بن عمران)،
يوشع بن نون است. پيامبر(ص) فرمود: همانا وصيّ من على بن ابى طالب و بعد از او دو
سبط من حسن و حسين، بعد از آن دو، نُه امام از صُلب حسين است.[29]
يعقوبى ميگويد: آدم(ع) هنگام وفات بر شيث وصيّت نمود و او را به تقوى و
حُسن عبادت امر كرده و از معاشرت با قابيلِ لعين برحذر داشت.[30]
شيث نيز به فرزندش «انوش» وصيت كرد. انوش نيز به فرزندش «قينان» و او به
فرزندش «مهلائيل» و او به فرزندش «يَرد» و او به فرزندش «ادريس» وصيت نمود.[31]
ادريس نيز به فرزندش متوشلخ، و او به فرزندش لمك و او به فرزندش نوح، و نوح نيز به
فرزندش سام وصيت نمود.[32]
هنگامى كه ابراهيم(ع) خواست از مكه حركت كند به فرزندش اسماعيل وصيت نمود
كه در كنار خانه خدا اقامت كند و حج و مناسك مردم را برپا دارد.[33] اسماعيل نيز
هنگام وفات به برادرش اسحاق وصيت نمود، و او نيز به فرزندش يعقوب، و همين طور وصيت
از پدر به پسر يا برادر ادامه يافت.
داود بر فرزندش سليمان وصيت نمود و فرمود: به وصاياى خدايت عمل كن و مواثيق
و عهدها و وصاياى او را كه در تورات است، حفظ نما.
عيسي(ع) نيز به شمعون وصيت كرده و شمعون نيز هنگام وفات، خداوند به او وحي
نمود كه حكمت (نور خدا) و تمام مواريث انبيا را نزد يحيى به امانت بگذارد.
و يحيى را امر نمود تا امامت را در اولاد شمعون و حواريين از اصحاب حضرت
عيسى قرار دهد. اين چنين وصيت ادامه يافت تا به پيامبر اسلام(ص) رسيد.[34]
اين وصايا تنها به تقسيم مال يا مراعات اهل بيت محدود نبوده است خصوصاً با
در نظر گرفتن اينكه اهل سنت معتقدند كه انبيا از خود مالى به ارث نميگذاشتهاند،
بلكه وصايت در امر هدايت و رهبرى جامعه و حفظ شرع و شريعت نيز بوده است.
حال آيا ممكن است كه پيامبر(ص) از اين قانون عقلايى مستثنا بوده باشد؟
سلمان فارسى از رسول خدا(ص) سؤال كرد: اى رسول خدا! براى هر پيامبرى وصيّي
است، وصيّ تو كيست؟ پيامبر بعد از لحظاتى فرمود: آيا ميدانى وصيّ موسى كيست؟
سلمان گفت: يوشع بن نون. فرمود: براى چه او وصيّ شد؟ عرض كرد: زيرا او اعلم مردم
در آن زمان بود. پيامبر(ص) فرمود: «همانا وصى و موضع سرّ من و بهترين كسى كه براي
بعد از خود ميگذارم، كسى كه به وعده من عمل كرده و حكم به دينم خواهد كرد، على بن
ابى طالب است.[35]
بريده نيز از رسول خدا(ص) نقل ميكند كه فرمود: «براى هر پيامبرى وصى و
وارث است، و همانا عليّ وصى و وارث من است.»[36]
6ـ پيامبر(ص) وظيفهاش تنها گرفتن وحى و ابلاغ آن به مردم نبوده است، بلكه
وظائف ديگرى نيز داشته است از قبيل:
الف ـ تفسير قرآن كريم و شرح مقاصد و بيان اهداف و كشف رموزات و اسرار آن.
ب ـ تبيين احكام و موضوعاتى كه در زمان حضرت اتفاق ميافتاد.
ج ـ پاسخ به سؤالات و شبهاتِ دشوار كه دشمنان اسلام به خاطر غرض ورزيهايي
كه داشتند، به جامعه تزريق ميكردند.
د ـ حفظ دين از تحريف.
بعد از پيامبر نيز اين احتياجات، شديداً احساس ميشد، و ضرورت وجود جانشين
براى پيامبر كه قابليت پاسخگويى به آن را داشته باشد احساس ميشد.
از طرفى ديگر نيز ميدانيم كه كسى از عهده آنها غير از على بن ابى طالب(ع)
بر نميآمد.
7ـ هم چنان مشاهده ميكنيم كه هنگام وفات پيامبر، امّت اسلامى از راههاي
مختلف، مورد تهاجم و خطر بوده است؛ مثلاً از طرف شمال و شرق با دو امپراتور بزرگ
روم و ايران در حال كشمكش بوده، و در داخل نيز با منافقين درگير بود. يهود بني
قريظه و بنى النضير هم با مسلمين چندان انسى نداشتند و خيال شكست و نابودى آن را
در سر ميپروراندند.
حال در اين وضعيت وظيفه پيامبر(ص) درباره جانشينى خود چيست؟ آيا آنان را به
حال خود بگذارد، يا اين كه وظيفه دارد يك نفر به عنوان جانشين براى رفع اختلاف
مسلمين معين كرده تا با هدايت و رهبرى مردم از تضعيف اسلام جلوگيرى نمايد؟
قطعاً بايد قبول كنيم كه پيامبر(ص) در اين زمينه به وظيفه خود عمل كرده و
جانشينى را تعيين كرده است، ولى متأسفانه عدهاى از اصحاب، اين سفارش و وصيت را
ناديده گرفته و مردم را به گمراهى كشاندند. لذا آشوبى در جامعه به وجود آوردند كه
ـ به قول عمر بن خطاب ـ خداوند مسلمين را از شرّ آن نجات داد.
اشكالات راه دوّم
راه دومى كه در پيش روى پيامبر(ص) قرار داشت اين بود كه آن حضرت مسئله
خلافت را به شورا واگذار نموده تا با توافق هم خليفهاى را انتخاب نمايند. اشكالات
اين راه نيز عبارتاند از:
1ـ اگر پيامبر(ص) اين راه را براى خلافت برگزيده بود، ميبايست، مردم را در
اينباره توجيه نموده و براى فرد انتخاب شده و افراد انتخابكننده شرايطى بيان
ميكرد، در حالى كه ميبينيم چنين اتفاقى نيفتاده است. بنابراين اگر بنا بود كه
امر خلافت، شورايى باشد بايد آن را مكرر و با بيانى صريح و بليغ بيان ميداشت.
2ـ نه تنها پيامبر(ص) نظام شورايى را بيان نكرد، بلكه هرگز مردم صلاحيّت و
آمادگى چنين نظامى را نداشتند، زيرا اينان همان كسانى بودند كه در قضيه بناى «حجر
الاسود» با يك ديگر در نصب آن نزاع كرده و هر قبيلهاى ميخواست آن را خود نصب كند
تا اين افتخار نصيب او گردد كه نزديك بود، اين نزاع به جنگى تبديل شود. تنها
پيامبر(ص) با تدبير حكيمانه خود اين نزاع را خاموش كرد و با قرار دادن حجر الاسود
در ميان پارچهاى از تمام اقوام دعوت كرد تا نماينده آنان در نصب حجر الاسود سهيم
باشد.
در غزوه «بنى المصطلق» يكى از انصار و ديگرى از مهاجرين در مسئلهاى نزاع
كردند و هر كدام قوم خود را به يارى خواست، در همان جنگ نزديك بود كه جنگ داخلياي
در گرفته و دشمن بر مسلمين مسلط گردد كه باز هم پيامبر(ص) آنان را مورد سرزنش قرار
داده و از ادعاهاى جاهلى برحذر داشت.
همان مردم هستند كه در مسئله خلافت بعد از رسول خدا(ص) اين چنين اختلاف
كرده و تعدادى از انصار و مهاجرين در سقيفه با ادعاهاى واهى و بياساس خود، حقّ
خلافت را از آنِ خويش دانستند. در آخر هم با زير پا گذاشتن صحابى (سعد بن عباده)
مهاجرين حكومت و خلافت را براى خود تمام نمودند.
3ـ گفته شد كه پيامبر(ص) وظايف ديگرى غير از تلقى و تبليغ وحى داشته است.
مسلمين بعد از رسول خدا(ص) به كسى احتياج داشتند كه خلأاى را كه با رحلت پيامبر
حاصل شده بود جبران كند و آن هم كسى غير از علي(ع) و اهل بيتش نبوده است.
لذا از علي(ع) سؤال شد: چرا تو از همه بيشتر از پيامبر(ص) روايت نقل ميكني؟
فرمود: زيرا من هرگاه از پيامبر(ص) سؤال ميكردم مرا خبر ميداد و هرگاه سكوت
ميكردم او شروع به حديث گفتن ميكرد.[37]
پيامبر بارها فرمود: «من شهر حكمت و على درب آن است.»[38]
هم چنين فرمود: «من شهر علم و على درب آن شهر است، هر كس اراده علم مرا
دارد بايد از درب آن وارد شود.»[39]
نتيجه اين كه: با ردّ احتمال و راه اول و دوّم، راه سوّم كه همان تعيين و
نصب خليفه از جانب رسول خدا است، متعيّن ميگردد.
فتنه سقيفه
ممكن است كسى سؤال كند: آيا در سقيفه فتنهاى اتفاق افتاد؟ براى روشن شدن
قضيه اشاره مختصرى به اين واقعه خواهيم كرد.
برخى از صحابه پيش از آنكه جسد رسول خدا(ص) را دفن كنند، در سقيفه گرد
آمدند تا جانشينى براى وى تعيين نمايند، و هر كسى در اين مورد سخنى ميگفت و كسي
را به خلافت نامزد و معرفى مينمود و از وى طرفدارى ميكرد. سخن به درازا و جريان
به نزاع و كشمكش كشيده بود. گروهى در اين ميان از ابوبكر طرفدارى ميكردند كه در
رأس آنان عمر قرار داشت. او مردم را به بيعت با ابوبكر تشويق و مخالفين را تهديد
ميكرد.
حباب بن منذر از جاى برخاست و گفت: اى جماعت انصار! زمام كار را محكم به
دست گيريد تا ديگران ريزهخوار شما باشند و زير سايه شما قرار گيرند و هرگز كسى را
جرأت مخالفت با شما نباشد... .
عمر گفت: هرگز دو پادشاه در اقليمى نگنجد. به خدا سوگند! عرب هرگز راضي
نخواهد شد كه شما بر آنان حكومت كنيد در حالى كه پيغمبرشان از غير شماست... .
حباب به منذر مجدداً از جاى برخاست و چنين گفت: اى گروه انصار! دست نگه
داريد و به گفتار اين مرد و يارانش گوش فرا ندهيد كه حق شما را غصب خواهند كرد. و
اگر چنانچه با پيشنهاد شما مخالفت كردند آنان را از اين شهر تبعيد كنيد و زمام
حكومت را به دست گيريد... اينان كسانياند كه از ترس شمشيرهاى شما تسليم شدند... .
عمر گفت: خدا تو را بكشد.
او گفت: بلكه تو را بكشد! عمر او را گرفت و لگدى بر شكمش زد و دهان وى را
پر از خاك كرد... .[40]
عمر ميگويد: آنچنان صداها بلند شد كه ترسيدم اختلاف پديد آيد، به ابوبكر
گفتم: دستت را پيش آر تا با تو بيعت كنم![41]
يعقوبى ميگويد: «مردم براى بيعت با ابوبكر از روى سعد و فرشى كه براى او
گسترده بودند، ردّ ميشدند به طورى كه نزديك بود كه وى را لگدمال كنند. جمعى كه
اطراف سعد را گرفته بودند فرياد برآوردند: مواظب باشيد كه سعد را لگدمال نكنيد.
عمر پاسخ داد: او را بكشيد كه خدا وى را بكشد. آنگاه بر بالين سعد ايستاد و
گفت: ميخواهم تو را پايمال كنم كه اعضايت درهم شكند. در اين هنگام قيس بن سعد آمد
و ريش عمر را گرفت و گفت: به خدا سوگند! اگر يك مو از سر پدرم سعد كم شود چنان به
دهانت ميكوبم كه يك دندان سالم برايت باقى نماند.
ابوبكر بانگ زد: اى عم! آرام باش كه در اين موقع حساس به آرامش نياز است...
.»[42]
شيعهشناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضواني، ج 2، صص: 601ـ615
پينوشتها:
1 . انعام (6)، آيه 59.
2 . نحل (16)، آيه 77.
3 . نمل (27)، آيه 65.
4 . جن (72)، آيه 26.
5 . سنن ابى داود، ج 3، ص 198، و مسند احمد، ج 3، ص 145 و سنن ابن ماجه، ج
2، ص 364 و مستدرك حاكم، ج 1، ص 128.
6 . فيض القدير، ج 2، ص 21.
7 . مستدرك حاكم، ج 1، ص 128.
8 . الاعتصام، ج 2، ص 189.
9 . لوامع الانوار، ج 1، ص 93.
10 . سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 1، ص 359.
11 . صحيح بخارى رقم حديث 1279، كتاب الجنائز.
12 . صحيح بخاري، ج 8، ص 169 و صحيح مسلم، ج 8، ص 157.
13 . التاج الجامع للاصول، ج 5، ص 379.
14 . احقاق الحقّ، ج 2، ص 296، به نقل از كتاب المواهب طبرى شافعي.
15 . مناقب خوارزمي، ص 105.
16 . امام علي، ترجمه عساكر، رقم 834.
17 . كامل ابن اثير، ج 2، ص 318.
18 . خطبه حضرت زهرا و شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 234.
19 . تاريخ طبري، ج 2، ص 235 و فدك در تاريخ، شهيد صدر.
20 . صحيح بخاري، ج 6، ص 16.
21 . تاريخ طبري، ج 3، ص 431.
22 . همان، ج 4، ص 53.
23 . حلية الاولياء، ج 1، ص 44.
24 . اصول كافي، ج 2، ص 131.
25 . تاريخ طبري.
26 . الامامة و السياسة، ج 1، ص 32.
27 . الامامة و السياسة، ج 1، ص 168.
28 . طه (20)، آيه 30.
29 . ينابيع المودة، باب 76، حديث 1.
30 . تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 7.
31 . كامل ابن اثير، ج 1، ص 54 و 55.
32 . كامل ابن اثير، ج 1، ص 62.
33 . تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 28.
34 . اثبات الوصية، ص 70.
35 . كنز العمال، ج 11، ص 610، ح 32953 و مجمع الزوائد، ج 9، ص 113 و 114.
36 . الرياض النضرة، ج 3، ص 138.
37 . صحيح ترمذي، ج 5، ص 460 و طبقات ابن سعد، ج 2، ص 101.
38 . صحيح ترمذي، ج 5، ص 637.
39 . مستدرك حاكم، ج 3، ص 127.
40 . ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 291.
41 . سيره ابن هشام، ج 4، ص 336، تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 246.
42 . تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 123. براى تفصيل بيشتر به كتاب عبدالله بن سبأ
از علامه عسكرى مراجعه شود.