باتوجه به شرط عصمت در مقام رسالت و امامت از نظرگاه شيعه، اين امر چگونه
توجيهپذير است؟ آيا اصلاً دست يافتن به مقام عصمت ممكن و عملى است؟
پاسخ
عصمت در لغت
عصمت در لغت به معناى مصونيت و نگهدارى و منع به كار رفته است.
فيروزآبادى ميگويد: عصم يعصم يعنى اكتساب كرد، منع كرد، نگهدارى نمود...
و عصمت به كسر به معناى منع است[1]
ابن منظور ميگويد: عصمت در كلام عرب به معناى منع به كار رفته است.[2]
عصمت در اصطلاح
1ـ شيخ مفيد ميفرمايد: عصمت لطفى است كه خداوند متعال در حقّ مكلّفى انجام
ميدهد كه با آن، وقوع معصيت و ترك طاعت از او ممتنع ميگردد؛ با وجود قدرت بر اين
دو.[3]
2ـ شيخ طوسي(ره) ميگويد: عصمت امرى است كه با وجود آن، معصيت از مكلّف
ممتنع ميگردد، در حالى كه اختيار فعل معصيت را دارد... .[4]
3ـ قاضى بيضاوى شافعى ميگويد: عصمت ملكهاى نفسانى است كه مانع از فسق و
فجور ميشود و متوقف بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعات است.[5]
4ـ فاضل مقداد ميفرمايد: عصمت عبارت است از لطفى كه خداوند متعال در حقّ
مكلّف انجام ميدهد، به نحوى كه با آن لطف، انگيزهاى به ترك طاعت و انجام معصيت
ندارد؛ با وجود قدرت بر آن.[6]
5ـ علامه طباطبايي(ره) ميگويد: مقصود ما از عصمت لطفى است در وجود انسان
معصوم كه او را از وقوع كارهايى كه جايز نيست؛ مانند خطايا و معصيت باز ميدارد.[7]
فرق بين عصمت و عدالت
عدالت، ملكهاى است اكتسابى كه غالباً مانع از صدور گناه است، از همينرو
ممكن است كه انسان عادل در برخى مواقع مرتكب گناهى شود؛ برخلاف عصمت كه با وجود
آن، ممتنع است كه انگيزه گناه در معصوم پديد آيد، اگرچه اختيار از او سلب نشده و
قدرت ذاتى باقى است؛ زيرا امتناع به جهت نبود انگيزه با قدرت ذاتى منافاتي
ندارد.[8]
احتمالات در سبب عصمت
عصمت را به معناى منع از ارتكاب معصيت و نگهدارى از هر پليدى معنا كرديم،
حال بحث در اسباب اين منع و موجبات اين نگهدارى است. در ابتداى امر سه احتمال در
آن متصور است:
الف) عصمت جبري
عصمت جبرى به اين معناست كه خداوند از راه جبر معصوم را از ارتكاب حرام باز
ميدارد و به انجام دادن طاعت وادار ميكند و در حقيقت قدرت و اختيار را از او سل
ميكند.
برخى از معاصران اين احتمال را قبول دارند و معتقدند: جمع بين اختيار از
طرفي، و ضرورت عصمت از طرفى ديگر محال است.
اين احتمال از جهاتى قابل مناقشه است:
1ـ اين طور نيست كه هرگاه عملى واجب و فعلى ديگر ممتنع شد، صاحب آن مجبور
بر آن فعل و ترك ديگر گردد؛ از همين رو بين اختيار و ضرورت عصمت تنافى نيست وگرنه
لازم ميآيد كه خداوند متعال مجبور به ترك ظلم و فعل عدل باشد، با آنكه ميدانيم
او بر هر كارى مختار است. مورد بحث نيز از همين قبيل است.
2ـ امتناع و وجوب بر دو نوع است:
الف) وجوب و امتناع ذاتى به معناى ضرورت ثبوت يا ضرورت امتناع؛ مثل ضرورت
ثبوت زوجيت براى عدد چهار و ضرورت امتناع جمع بين نقيضين. اينها از بديهاتى است كه
هرگز تخلفبردار نيست.
ب) وجوب و امتناع وقوعي: به اين معنا كه عملى ذاتاً ممكن است، ولى به حسب
خارج وقوع آن ضرورى يا ممتنع ميباشد؛ مثل ظلم نسبت به خداوند كه ذاتاً خداوند
متمكن از ظلم است، ولى به حسب وقوع خارجى از او صادر نشده و نميشود. خداوند با
آنكه قدرت بر ظلم دارد، ظلم نميكند و با آنكه ميتواند عدالت نداشته باشد، آن را
ترك نميكند.
از اين جا نتيجه ميگيريم كه وجوب شيء يا امتناع وقوعى آن، با قدرت بر آن
منافاتى ندارد. عصمت نيز از اين قبيل، زيرا معصوم در حالى كه قدرت بر معصيت دارد،
گناه نميكند.
3ـ آيات قرآن نيز به اختياريبودن عصمت صحّه گذارده است؛ آنجا كه
ميفرمايد:
الف) (قُلْ أ غَيْرَ اللَّهِ أتَّخِذُ وَلِيّاً فاطِرِ السَّماواتِ وَ
اْلأَرْضِ وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ قُلْ إنّى اُمِرْتُ أنْ أكُونَ أوَّلَ
مَنْ أسْلَمَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكينَ * قُلْ إنّى أخافُ إنْ عَصَيْتُ
رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ)؛[9] بگو اى پيامبر! آيا غير از خدا را به يارى و
دوستى برگزينيم؟ [در صورتى كه] آفريننده آسمانها و زمين خداست. او به خلق طعام و
روزى ميخوراند و خود از طعام بينياز است. بگو اى رسول، من مأمورم اولين كسى باشم
كه تسليم حكم خداست و البته از گروهى نباشم كه به خدا شرك ميآورد. بگو اگر من
نافرمانى كنم، از عذاب آن روز بزرگ سخت ميترسم.
صريح آيه آن است كه پيامبر اكرم(ص) از معصيت ميترسد، زيرا منجر به عذاب
قيامت ميگردد. او اگر قدرت بر معصيت نداشت چگونه ممكن است كه از معصيت خوف داشته
باشد.
ب) (وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ
فَإنْ فَعَلْتَ فَإنَّكَ إذًا مِنَ الظّالِمينَ)؛[10] و غير از خداى يكتا هيچيك
از اين خدايان باطل كه به حال تو سود و ضررى ندارد، به خدايى مخوان وگرنه از
ستمكاران خواهى بود.
كسى كه اختيار ندارد، آيا صحيح است كه درباره او گفته شود: اگر انجام
دهي...؟.
ج) (قُلْ إنَّما اُمِرْتُ أنْ أعْبُدَ اللَّهَ وَ لا اُشْرِكَ بِهِ إلَيْهِ
أدْعُوا وَ إلَيْهِ مَآبِ)؛[11] به آنها بگو: من مأمورم كه خداى يكتا را بپرستم و
هرگز كسى را شريك او قرار ندهم و خلق را به سوى او دعوت كنم. پر واضح است، كسى كه
اختيارى از خود ندارد، صحيح نيست كه به كارى مأمور شود.
د) (وَ إذْ بَوَّأْنا ِلإِبْراهيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أنْ لا تُشْرِكْ بى
شَيْئاً...)؛[12] و يادآور اى رسول ما! كه ابراهيم را در آن بيتالحرام تمكين
داديم تا براى من شريكى قرار ندهد... .
ه( ) وَ لَقَدْ اُوحِيَ إلَيْكَ وَ إلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ
أشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ)؛[13] و همانا
بر تو و رسولان پيش از تو چنين وحى شده است كه اگر به خدا شرك آورى عملت را محو و
نابود گرداند و سخت از زيانكاران خواهى گرديد.
و) (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ اْلأَقاويلِ * لأَخَذْنا مِنْهُ
بِالْيَمينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ * فَما مِنْكُمْ مِنْ أحَدٍ
عَنْهُ حاجِزينَ)؛[14] و اگر به دروغ به ما سخنانى ميبست محققاً ما او را از
يمينش ميگرفتيم و شاهرگش را قطع ميكرديم و شما هيچيك به دفاع از او قادر
نبوديد.
ب) معصوم از جنس بشر نيست
اين احتمال ميگويد: معصوم از سنخ بشر نيست، بلكه موجود ديگرى به صورت بشري
است؛ همانند ملائكه كه گاهى به صورت بشر در ميآمدند.
از همينرو، احكام بشري؛ از قبيل: شهوت، غضب و ديگر صفات رذيله در آنان
وجود ندارد. اين قول به برخى متكلمان اشاعره نسبت داده شده است.
ابن ابى الحديد ميگويد: معصوم كسى است كه در نفس يا بدنش يا هر دو، خاصيتي
است كه مقتضى امتناع اقدام او بر معاصى است.[15]
اين احتمال نيز از جهاتى اشكال دارد:
1ـ شخص معصوم ـ پيامبر يا امام ـ بايد در ميان مردم الگو باشد؛ همانگونه
كه خداوند ميفرمايد: (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللَّهِ اُسْوَةٌ
حَسَنَةٌ)؛[16] در حقيقت الگو جنبه عملى دين است كه در شخص معصوم پياده شده است؛
تا مردم به او اقتدا كرده و از اين طريق به كمال و سعادت خود برسند. همانطور كه
ميدانيم الگوى بشر بايد از جنس خودش باشد؛ تا با وجود تمام غرايز و صفات نفساني
بشر با آنها مبارزه كرده و راه سعادت را دنبال كند و در اين راه بر ديگران الگو
باشد.
از همينرو ميبينيم كه قرآن در هيچ موردى ملائكه را الگوى بشر قرار نداده
و مردم را به اقتداى آنان دعوت نكرده است، بلكه تمام دعوت قرآن بر اقتدا و تأسى به
انبيا و صالحان متمركز شده است.
2ـ اين احتمال مخالف با آيات قرآن است، زيرا قرآن به صراحت بر اين حقيقت
تأكيد دارد كه معصوم همانند بقيه مردم است و تنها داراى كمالات و فضايل و قابليتهايي
است كه خداوند متعال آنان را با اين اوصاف به سوى خلق فرستاده است. اينكه به برخي
از آيات اشاره ميكنيم:
الف) (قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إنْ نَحْنُ إلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ)؛[17] فرستادگانشان
به آنان گفتند: ما بشرى همانند شماييم.
ب) (قُلْ إنَّما أنا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إلَيَّ)؛[18] بگو اى پيامبر!
من بشرى همانند شمايم كه بر من وحى ميشود.
ج) (وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إلاّ وَحْياً)؛[19] بر
هيچ بشرى نيست كه خداوند با او سخن گويد مگر از طريق وحي... .
د) (وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أ فَإنْ مِتَّ فَهُمُ
الْخالِدُونَ)؛[20] و ما به هيچكس پيش از تو عمر ابدى نداديم. آيا با آن كه تو
خواهى مرد ديگران در دنيا زنده مانند؟
ه( ) وَ ما أرْسَلْنا قَبْلَكَ إلاّ رِجالاً نُوحى إلَيْهِمْ فَسْئَلُوا
أهْلَ الذِّكْرِ إنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ * وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَدًا لا
يَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَ ما كانُوا خالِدينَ)؛[21] و ما پيش از تو كسى را به
رسالت نفرستاديم جز مردان پاكى را كه به آنها وحى فرستاديم شما خود اگر نميدانيد
برويد از اهل ذكر سؤال كنيد. و ما پيامبران را بدون بدن دنيوى قرار نداديم تا به
غذا و طعام محتاج نباشند و در دنيا هميشه زنده بمانند.
ج) عصمت با اختيار
اين احتمال بر جنبه اختيار و اراده معصوم در تمام افعال و حالاتش تأكيد
ميكند. خود معصوم است كه نفسش را به طرف طاعت تحريك كرده و از هر معصيتى باز
ميدارد، نه اين كه از جانب خداوند يا ديگرى مجبور به انجام دادن اين كار باشد.
بسيارى از متكلمان ـ خصوصاً از مدرسه اهل بيت(ع)ـ مؤيد اين نظريه هستند كه در
حقيقت برگرفته از نظريه أمر بين الأمرين است.
1ـ شيخ مفيد ميفرمايد: عصمت از جانب خداوند بر حجتهايش همان توفيق و لطف است
كه به سبب آن از گناه و اشتباه در دين باز داشته ميشود. عصمت تفضّلى از خداوند بر
هر كسى است كه خداوند ميداند او به آن عصمت متمسّك ميگردد. اين نگهدارى از خود
معصوم است و عصمت هيچگاه مانع از قدرت معصوم بر قبيح نيست و او را بر كار نيك
وادار و مضطرّ نميكند.[22]
2ـ سيد مرتضى ميفرمايد: عصمت لطفى است كه خداوند بر بندهاش ميكند و
معصوم با آن به اختيار خود، از قبيح دست برميدارد.[23]
3ـ شيخ طوسى ميفرمايد: عصمت در لغت به معناى منع از آفت است و معصوم در
دين كسى است كه به سبب لطف خداوند از فعل قبيح بازداشته ميشود، نه به اين نحو كه
خداوند بين او و معصيت حائل گردد، بلكه اين كار به اختيار خود اوست.[24]
همو در جايى ديگر ميفرمايد: ... يا اين كه خداوند رجس و پليدى را از معصوم
دور ميكند و در حق او لطفى انجام ميدهد، كه با آن خود معصوم دست از قبايح
برميدارد...[25]
4ـ ابن ابى الحديد ميگويد: اكثر اهل نظر معتقدند: معصوم مختار و متمكّن از
فعل معصيت و طاعت است... و اصحاب ما معتزله نيز معتقدند: عصمت لطفى است كه با وجود
آن مكلف با اختيار خودش از فعل قبيح دست برميدارد.[26]
احتمالات در حقيقت عصمت
حقيقت عصمت به نحو منع خلو به يكى از اين سه امر باز ميگردد، اگرچه
مانعةالجمع نيست؛ يعنى ممكن است كه هر سه امر در معصوم محقّق باشد:
الف) عصمت، نتيجه وصول به مقام فناى در اسما و صفات الهي
اين نظريهاى است كه حقيقت عصمت را نتيجه رسيدن به مقام فناى در اسما و
صفات و ذات الهى ميداند و اين، همان نظريه عرفاست، زيرا هنگامى كه سالك الى الله
در خارج تنها صفت و اسم و ذات حقيقى كه همان خداوند متعال و صفات و اسماى اوست
ميبيند، ديگر غير از خدا و صفات و اسمايش كسى را نميبيند كه بخواهد گناهى انجام
دهد. ديگر اين كه وقتى كه به مقام فنا رسيد اشتباهى از او صادر نميگردد.
ب) عصمت نتيجه درجه عالى از تقوا
بيترديد تقوا حالتى نفسانى است كه انسان را از انجام معصيت باز ميدارد.
حال اگر اين حالت به نهايت درجه خود برسد او را عصمت مينامند، كه حتّى انسان را
نيز از فكر گناه باز ميدارد.
ج) عصمت نتيجه علم قطعى به عواقب معاصى و مصالح طاعات
در مورد عصمت نظريه ديگرى است كه با نظريه اوّل منافاتى ندارد، بلكه از علل
تحقق عاليترين درجه تقوا به شمار ميآيد. حقيقت اين نظريه عبارت است از وجود علم
قطعى و يقينى به عواقب معاصي، به اين معنا كه علم انسان به درجهاى برسد كه در اين
دنيا لوازم اعمال و آثار آنها را به طور يقين درك كند؛ همانگونه كه قرآن كريم
ميفرمايد: (كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ * لَتَرَوُنَّ
الْجَحيمَ)؛[27] به راستى اگر به طور يقين ميدانستيد، البته دوزخ را مشاهده
خواهيد كرد.
اميرالمؤمنين(ع) در وصف متّقين ميفرمايد: و هم و الجنّة كمن قد رآها و هم
فيها منعّمون. و هم و النار كمن قد رآها و هم فيها معذّبون؛[28] متقين نسبت به
بهشت همانند كسانياند كه آن را ديده و در آن متنعماند و نسبت به جهنم همانند
كسانياند كه آن را ديده و در آن معذب هستند.
تعبير بيضاوى نيز به همين معنا اشاره دارد: عصمت ملكهاى نفسانى است كه از
فجور مانع ميگردد و متوقف است بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعات.[29]
فاضل مقداد مينويسد: ... اين ملكه ـ عصمت ـ متوقف است بر علم به عواقب
گناهان و مناقب طاعتها، زيرا عفّت هرگاه در جوهر نفس حاصل گردد و به آن علم تام
به آنچه در معصيت است از شقاوت و آنچه در طاعت است از سعادت، ضميمه شود، آن علم
موجب رسوخ آن ملكه در نفس گشته و به مقام عصمت ميرسد.[30]
علامه طباطبايي(ره) نيز ميفرمايد: امرى كه عصمت به آن تحقق مييابد نوعي
از علم است كه صاحبش را از وقوع در معصيت و خطا باز ميدارد؛ همانگونه كه ساير
حالات؛ مثل: شجاعت، عفت و سخاوت، هنگامى كه صورت علميِ راسخ به خود بگيرد، آثارش
در انسان ظاهر ميگردد و هرگز آن انسان به اضداد اين صفات متلبس نميگردد... .[31]
همو در جايى ديگر ميفرمايد: عصمت ازجانب خداوند متعال امرى است در وجود
پيامبر كه سبب ميشود او به اختيار خود مطيع خداوند گردد و آن نوعى از علم است كه
در انسان رسوخ كرده است.[32]
چگونه علم منشأ عصمت است؟
منشأ تمام افعال ارادى و اختيارى انسان صورتهاى علمى است كه در وجود انسان
نقش ميبندد؛ اگر آنها نبود هرگز از انسان فعلى با اختيار صادر نميگشت، زيرا
انسان قبل از آن كه از او فعلى صادر شود آن را در ذهن خود تصور ميكند، غرض و
اهداف را نيز در نظر ميگيرد؛ آنگاه در او شوق به فعل حاصل شده، سپس آن را انجام
ميدهد. همچنين كسى كه ميخواهد فعلى را ترك كند، ابتدا آن را در ذهن خود تصور
كرده، غايت آن را ملاحظه ميكند؛ آنگاه آن فعل را ترك ميكند؛ همانند خوردن سمّ،
اتصال با برق و... .
از اين جا به خوبى روشن ميشود كه حتميّت و ضرورت فعل يا ترك با اختيار
منافاتى ندارد، زيرا كسى كه سمّ را ميشناسد و عواقب شرب آن را نيز ميداند، هرگز
از آن نميخورد، با آن كه در خوردنش مختار است.
همچنين پر واضح است كه سبب عصمت، علم قطعى به عواقب اخروى معاصى و اخلاق
رذيله است.
قرآن نيز بر اين حقيت تأكيد ميكند كه منشأ عصمت علم راسخ و يقينى به عواقب
و حقايق امور است:
الف) خداوند متعال از قول حضرت يوسف(ع) ميفرمايد: (قالَ رَبِّ السِّجْنُ
أحَبُّ إلَيَّ مِمّا يَدْعُونَنى إلَيْهِ وَ إلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ
أصْبُ إلَيْهِنَّ وَ أكُنْ مِنَ الْجاهِلينَ)؛[33] يوسف گفت: اى خدا! مرا رنج
زندان خوشتر از اين كار زشتى است كه زنان از من تقاضا دارند و اگر تو حيله اينان
را به لطف و عنايت از من دفع نفرمايى به آنان ميل كرده و از جاهلان خواهم گشت.
آيه تصريح دارد به اين كه منشأ ميل به گناه و معصيت جهل است. (وَ أكُنْ
مِنَ الْجاهِلينَ) پس در نتيجه، منشأ عصمت، همان علم است كه در مقابل جهل قرار
دارد.
مرحوم علامه طباطبايى ميفرمايد: اين قوه قدسيّه (عصمت) همانند علوم و
معارف است؛ خداوند متعال فرمود: (وَ أكُنْ مِنَ الْجاهِلينَ) و نفرمود: اكن من
الظالمين.[34] پس از اين آيه به خوبى استفاده ميشود كه منشأ عصمت علم است نه عمل،
همانگونه كه منشأ گناه جهل است نه ظلم.
ب) خداوند متعال ميفرمايد: (وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ
رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ إلاّ
أنْفُسَهُمْ وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْءٍ وَ أنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ
وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ
عَلَيْكَ عَظيماً)؛[35] و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نميبود گروهى از آنان
همّت بر آن گماشته بودند كه تو را از راه صواب دور سازند ولى آنها خود را از راه
صواب دور ساخته و به تو هيچ زيانى نتوانند رساند و خدا بر تو اين كتاب و مقام حكمت
و نبوت را عطا كرد و آنچه را نميدانستى به تو ياد داد كه لطف و عنايت خدا بر تو
بياندازه است.
از اين آيه به خوبى استفاده ميشود كه منافقان به هيچ نحو، توانايى گمراه
كردن پيامبر را ندارند، به دليل علم خاصى كه خداوند به پيامبر مرحمت نموده است.
عصمت و اختيار
روشن شد كه عصمت هرگز موجب سلب اختيار از انسان معصوم در فعل يا ترك
نميشود، زيرا انسان عاقلى كه از وجود نيروى برق در سيم كابل اطلاع دارد، هرگز به
آن دست نميزند. و نيز كسى كه از سمّ در كاسه خبر دارد، و عواقب آن را نيز
ميداند، هرگز از آن نميخورد، ولو در خوردن سمّ و دست زدن به سيم برق مختار است،
از هيمنرو كسانى كه قصد خودكشى دارند، اين كار را انجام ميدهند، همچنين است مورد
عصمت از گناه، زيرا كسى كه به سرانجامِ گناهان و آثار و بركات طاعات آگاه است،
هرگز ميل به گناه و ترك طاعت ندارد، ولو در انجام آن مختار است؛ همان طورى كه
خداوند متعال با قدرتش بر ظلم و عدوان بر بندگان، به كسى ظلم و تعدّى نميكند.
علامه طباطبايي(ره) ميفرمايد: ملكه عصمت هرگز طبيعت مختار انسان را در
افعال ارادي، تغيير نميدهد و آن را به اجبار و اضطرار نميكشاند، چگونه چنين كند،
در صورتى كه علم ـ كه منشأ عصمت است ـ از مبادى و مقدمات اختيار است و به تنهايي
قوت علم، موجب قوت اراده است... .[36]
عصمت موهبتى الهي
بيشك عصمت كمالى نفسانى و داراى آثارى خاص است، ولى چيزى كه سؤال برانگيز
است اين كه: آيا اين كمال موهبتى است كه خداوند متعال به بندگان مخلص خود ميدهد
يا اين كه امرى است اكتسابى كه با كوشش خود بنده فراهم ميگردد؟
ظاهر كلمات متكلمان آن است كه عصمت موهبتى است كه خداوند متعال به برخى از
بندگانش به جهت وظايف خاصى كه با قابليتهاى خاص بر عهده دارند، مرحمت ميفرمايد.
شيخ مفيد ميفرمايد: عصمت لطفى است از جانب خداوند به صاحب آن... .[37]
فاضل مقداد نيز ميفرمايد: عصمت عبارت است از لطفى كه خداوند در حق مكلف انجام
ميدهد... .[38]
عصمت كمال است
بيترديد عصمت به كسى افاضه ميشود كه قابليت آن را داشته باشد، ولي
قابليتها از يك نوع نيست، بلكه قسمتى از آنها از اختيار انسان خارج و برخى نيز در
محدوده اراده و اختيار انسان است.
نوع اوّل: عبارت است از وراثت و تربيت، زيرا خداوند از آن جا كه ارادهاش
بر آن تعلق گرفته است كه معصومى را در وقت معينى به عنوان پيامبر يا امام بر مردم
بفرستد، لذا در خانوادهاى محترم و باتقوا قرار داده و او را تحت تربيت خاص قرار
ميدهد.
نوع دوّم: عوامل اكتسابى است و اختيار معصوم در آن دخالت دارد، يعنى اين كه
زندگى انبيا از هنگام ولادت تا زمان بعثت مملوّ از مجاهدتهاى فردى و اجتماعى است.
آنان از كودكى با نفس امّاره مجاهدت كرده و مشغول تهذيب نفساند؛ از همينرو در
قصه حضرت يوسف(ع) آمده است: هنگامى كه زليخا دربها را به روى او بست و خود را در
آن اتاق خلوت به حضرت يوسف(ع) عرضه كرد؛ آن حضرت(ع) در جواب زليخا فرمود: (مَعاذَ
اللَّهِ إنَّهُ رَبّى أحْسَنَ مَثْوايَ إنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ)؛[39] به
خدا پنا ميبرم. خدا مرا مقامى منزّه و نيكو عطا كرده است و خداوند هرگز ستمكاران
را رستگار نسازد.
و در صورتى كه عصمت پيامبر و امام را از همان ابتداى ولادت بدانيم ـ كه حق
هم همين است ـ دخالت اختيار پيامبر و امام و ايجاد قابليت از طرف آنها را قبل از
ولادت ميدانيم كه از امتحان الهى در آن عالم به نحو احسن سرافراز بيرون آمدهاند.
شيعهشناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضواني، ج 2، صص: 516ـ528
پينوشتها:
1 . قاموس المحيط، ماده عصم.
2 . لسان العرب، ج 12، ص 402، ماده عصم.
3 . النكت الاعتقادية.
4 . توفيق التطبيق، ص 16.
5 . طوالع الانوار على هامش المواقف، ج 1، ص 564.
6 . إرشاد الطالبين، ص 301.
7 . الميزان، ج 2، ص 134.
8 . سرمايه ايمان، ص 90.
9 . انعام (6)، آيه 14ـ15.
10 . يونس (10)، آيه 106.
11 . رعد (13)، آيه 36.
12 . حج (22)، آيه 26.
13 . زمر (39)، آيه 65.
14 . حاقه (69)، آيات 44ـ47.
15 . شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 7.
16 . احزاب (33)، آيه 21.
17 . ابراهيم (14)، آيه 11.
18 . كهف (18)، آيه 110.
19 . شورى (42)، آيه 51.
20 . انبياء (21)، آيه 34.
21 . انبياء (21)، آيه 7ـ8.
22 . تصحيح الاعتقاد، ص 128.
23 . رسائل الشريف المرتضي، ج 3، ص 325.
24 . التبيان، ج 5، ص 490.
25 . همان، ج 8، ص 340.
26 . شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 7ـ8.
27 . تكاثر (102)، آيات 5ـ6.
28 . نهجالبلاغه، خطبه 188.
29 . طوالع الانوار، ج 1، ص 564.
30 . اللوامع الالهيه، ص 170.
31 . الميزان، ج 5، ص 78.
32 . همان، ج 2، ص 139.
33 . يوسف (12)، آيه 33.
34 . الميزان، ج 11، ص 154.
35 . نساء (4)، آيه 113.
36 . الميزان، ج 11، ص 179.
37 . شرح عقائد صدوق، ص 61.
38 . ارشادالطالبين، ص 301.
39 . يوسف (12)، آيه 23.