فَرَزْدق

همام بن غالب بن صعصعه معروف به فرزدق حدود 20 هـ متولد شد و سال 110 هـ ق در بصره وفات کرد. او از بزرگان بني تميم بود و در کودکي همراه پدرش به خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام شرفياب شد و پدرش او را به عنوان شاعر مضر معرفي نمود ، امام علي عليه السلام به او سفارش کردند که قرآن بخواند که بهتر است از شعر، پس او شروع به حفظ قرآن نمود.

فرزدق با دوستي با اهل بيت رشد و نمو کرد و معتقد به خلافت اميرالمؤمنين و اهل بيت بود اما بعضي موارد او تظاهر به غير آنچه معتقد است مي نمايد، به همين سبب برخي از تاريخ نويسان گاهي او را وابسته به دولت اموي شمرده اند که خلافت واقع است.

همام بن غالب[1] تحيمي بصري شاعر مشهور زمان امام سجاد ـ عليه السّلام ـ بوده است « او از بزرگترين شعراء عرب در دوره اموي بوده است كه در همه ابواب شعر تبحر داشته است به گونه اي كه علماي لغت در مورد او گفته اند: اگر اشعار فرزدق نبود يك سوم لغت عرب موجود نبود. در سال 20 هـ در بصره متولد شد. بعد از جنگ جمل پدرش او را به محضر علي ـ‌عليه‌السّلام ـ آورد و به حضرت عرض كرد كه او شاعر است. امام علي ـ عليه السّلام ـ به پدر فرزدق فرمود: « علمه القران» به او قرآن را بياموز . از فرزدق ديوان شعري باقي مانده است.»[2]

علامه حلي مي نويسد: در يك زماني هشام بن عبدالملك به حج آمده بود. انبوه جمعيت به گونه اي بود كه هشام تلاش مي كرد خود را به حجر الاسود برساند اما قادر نبود در اين هنگام امام زين العابدين ـ عليه السّلام ـ كه خانه كعبه را طواف كرده بود به حجر الاسود رسيد. مردم كنار رفتند تا حضرت به راحتي بتواند حجر الاسور را استلام كند. در اين هنگام مردي از اهل شام به هشام گفت: اين چه كسي است؟ هشام گفت: او را نمي شناسم. در اين هنگام فرزدق گفت من او را مي شناسم و شعر معروف خويش در مورد امام سجاد ـ عليه السّلام ـ را سرود.

هذا الَّذي تَعْرفُ البَطْحاءُ وَ طائه و البَيْتُ يَعْرِفهُ و الحِلُّ و الْحرمُ [3]

« اين آقا كسي است كه (حتي) سنگ ريزه هاي (سرزمين مكه) جاي پاي او را مي شناسند و خانه كعبه و حل و حرم با او آشنا هستند.»

نتيجه گيري: شعرائي كه در مدح ائمه اطهار- عليهم السلام- و بيان فضائل ايشان و ظلم و ستم هايي كه بر ايشان رفته بود شعر مي سرودند همواره مورد توجه و عنايت ائمه بوده اند. آنها با زباني مؤثر و شيوه اي كار آمد در جهت اهداف سياسي و فرهنگي ائمه اطهار(ع) حركت مي كردند و با اشعار خويش حقانيت ائمه را اثبات مي كردند. از جمله اين شاعران مي توان به حسان بن ثابت ـ كميت ـ سيد حميري ـ دعبل خزائي اشاره كرد.

شيخ طوسي در رجال خود او را از اصحاب امام عليه السلام دانسته و به خاطر قصيده اش از وي به نيکي ياد کرده است. فرزدق قصيده اي که به ميميه فرزدق مشهور است در وصف امام سجاد عليه السلام و خاندان عصمت و طهارت ائمه سروده است که کمتر کتاب ادبي و تاريخي وجود دارد که اين قصيده را ذکر نکرده باشد، که اين به دودليل مي باشد: اولا: زيرا اين قصيده در وصف مقام بلند ولايت و امامت مي باشد در نتيجه در بين مسلمين و شيعيان جايگاه رفيعي دارد. ثانيا دلالت بر جرأت و شهادت فرزدق در دفاع از اهل بيت عليه السلام دارد آن هم در حضور حاکم ظالم. (اعيان الشيعه ، ج 15، ص 202)

سبب سرودن اين قصيده

هنگام موسم حج هشام بن عبدالملک برادر وليد بن عبدالملک قصد حج نمودند و با جماعتي وارد مسجد الحرام شدند هشام قصد کرد که براي استلام حجرالاسود جلو رود و آن را ببوسد، اما بدليل ازدحام مردم اين است ممکن نشد، پس به ناچار به کناري رفت تا شايد از انبوه جمعيت کاسته شود، همين گونه که نظاره گر طواف مردم بود در اين زمان امام سجاد عليه السلام نيز وارد شدند و قصد استسلام نمودند همين که ايشان تشريف آوردند انبوه جمعيت شکافته شد و مردم راه را براي امام سجاد عليه السلام باز نمودند تا ايشان با کمال احترام نزديک حجرالاسود رسيدند در اين شرايط يکي از همراهان هشام از او پرسيد ايشان چه کسي است که مردم چنين به او احترام نمودند، هشام خود را به تجاهل زد و گفت: أنا لا أعرفه (من او را نمي شناسم ) در اين هنگام فرزدق که حضور داشت ندا داد: أنا أعرفه (من او را مي شناسم) و في الداهه قصيده اي سرود در مدح آن حضرت که اين قصيده ي بسيار زيبا اورا جاودان نمود. اين قصيده حدود سي بيست دارد که ابياتي از اين را در زير ذکر مي کنيم.

هذا الذي تعرف الطحاء وطأته

والبيت يعرفه و الحل و الحرم

اوست که بطاء سرزمين وحي و نبوت گامهايش را مي شناسد و خانه خدا نيز اورا مي شناسد.

هذا ابن خير عباد الله کلهم

هذا التقي النقي الطاهر العلم

او فرزند بهترين بندگان خداست او پرودگار، منزه پاکيزه و راهنماي هدايت است.

هذا ابن فاطمه ان کنت جاهله

بجده أنبياء الله قد ختموا

اگر او را نمي شناسي او پسر و فرزند فاطمه است و در پرتو وجود (جد) او دفتر انبياي الهي مهر ختم خورده است.

وليس قولک من هذا بضائره

العرب تعرف من أنکرت و العجم

اين که به ادعاي ناشناسي مي پرسي او کيست حضوري به او نمي زند چرا که عرب و عجم او را نمي شناسند.

اذا رأئه قريش قال قائلها

الي مکارم هذا ينتهي الکرم

قريش چون به او بنگرد گويند همه ارزشها به فضائل او منتهي مي شود.

يکاد يميکه عرفان راحته

رکن الحطيم اذا ما جاء يستلم

چون به طرف حجرالاسود به مقام او معرفت دارد نزديک است که سنگ دست امام را ببوسد

پيامدهاي قصيده فرزدق:

مامقاني به نقل از خرائج و جرائج مي نويسد: «فرزدق پس از سرودن اين قصيده، مدتها زنداني شده و به فرمان هشام محکوم به مرگ گرديد.» فرزدق شرايط دشوار خود را به امام علي بن الحسين عليه السلام رسانيد و آن حضرت براي نجات او دعا کرد فرزدق پس از آزادي به حضور امام سجاد عليه السلام رسيد امام سجاد عليه السلام فرمودند: ما اهل بيت چيزي را که داديم پس نمي گيريم در نتيجه او قبول کرد و اما عليه السلام براي او دعا فرمود. قصيده فرزدق در منابع تاريخي و ادب بسيار مشهور شده است تا جائي که جامي شاعر قرن نهم که خود در زمره مفسران و فقيهان و اديبان عصر خويش بود شعر فرزدق را به فارسي برگردانيد و تمامي واقعه و نکات تاريخي پيرامون اين قصيده را نيز به نظم کشيده است او چنين شروع مي کند:

پور عبدالملک به نام هشام

در حرم بود با اهالي شام

مي زد اندر طواف کعبه قدم

ليکن از ازدحام اهل حرم

استلام حجر ندادش دست

بهر نظاره گوشه اي بنشست

ناگهان نخبه بني و ولي

زين عباد بن حسين علي

در کساء بها و حله نور

بر حريم حرم فکنده عبور

هر طرف مي گذشت بهر طواف

در صف خلق مي فتاد شکاف

شامي اي کرد از سؤال

کيست اين با چنين جمال و جلال

از جهالت در آن تعلل کرد

وز شناسائيش تجاهل کرد

گفت نشناسمش ندانم کيست

مدني، يا يماني يا مکسيت

بو فراس آن سخنور نادر

بود در جمع شاميان حاضر

گفت من مي شناسمش نيکو

زو چه پرسي به سوي من کن رو

آن کس است اين که مکه و بطحاء

زمزم و بوقبيس و حنيف و مني

هر يک آمد به قدر او عارف

بر علو مقام او واقف

قره العين سيدالشهداست

زهره شاخ دوحه زهراست

ميوه باغ احمد مختار

لاله راغ حيدر کرار

تا پايان قصيده و زنداني شدن او همه در اين قصيده بدست جامي شاعر پارسي برگردان شده است. اين قصيده از شاهکارهاي شعري عربي است که في البداهه سروده شده و رمز جاوداني آن ولائي بودن آن است که زمزمه بسياري از خطيبان و مداحان گرديده است.

[1] . ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 68، دالفكر، 1415، ص 76.
[2] . عبد الحسين شبستري، پيشين ج5، ص 230 ـ 231.
[3] . علامه حلي، منتهي الطلب، ج 3، چاپ 1، مشهد مجمع البحوث الاسلاميه، 1413، ص 54.